گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست ( قسمت اول )
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
 

پدر در صورت زخمی داشت. از چانه شروع شده، از گیجگاه گذشته و تا میانه­ی موها دویده. زخمی کج و نافرم. برجسته و سرخ رنگ.

اگر وقتی کودک بود، به خانه­ی اکبرآقا اسباب­کشی نمی کردند. اگر اکبرآقا نجاربود، مکانیک بود،نقاش بود یا هرکه بود، غیراز راننده­ی کامیون. اگر قرارمی­شد پدر جایی غیراز پیش صاحب­خانه شاگردی کند و کاری بیاموزد. اگر آن حادثه در جاده رخ­نداده­بود. هیچ­گاه پدر چنین زخمی در صورت نمی­داشت.

تا کودکان خیره­خیره نگاهش کنند. بعضی چهره درهم کشیده و رو برگردانند. وبرخی نیز با بی­پروایی و صدایی خفه،اما نه آن­قدر که شنیده نشود، خدا را شکر کنند که خود یا عزیزان­شان به این عذاب الهی گرفتار نیامده­اند.

اگر صورت پدر،به آن شکل دردناک، از ریخت نیافتاده بود. شاید نه در چهل­وپنج سالگی، که شاید بیست سال پیش ازآن، دختری را که درآن خانه­ی آجربهمنی سرکوچه زندگی می­کردرا برایش گرفته بودند.همان که پدر عاشقش بود. همان که پدر به خاطر او پول­هایش را درمیان شکاف آستر تشکش جمع می­کرد. همان که چادر سفید می­پوشید،اما موهای سیاهش را پنهان نمی­کرد. همان که معلوم نیست پدر درکدام مستی و بی­خبری­ای از او برای مادر گفته بود و مادر هیچ­گاه فراموش نکرد.

*

مادر از پا فلج بود. راه نمی­رفت. جوان­تر که بود، قبل از این­که شش فرزند به­دنیا بیاورد و پوکی استخوان هم بگیرد. قبل از این­که این­همه چاق و سنگین شود. سینه خیز روی زمین خود را به این­سو و آن­سوی اتاق می­کشید.

اگروقتی به دنیا آمده­بود، دریک خانه­ی شهری به دنیا می­آمد. نه در یکی از روستاهای پای کوه، که با هر برف حتی پنجره­های خانه­هایشان هم از ورود اندک نور خورشید محروم می­ماندند. یا حتی اگر در آن شب پربرف، که راهی به جایی نبود، او آن­قدر تب نمی­کرد. اگر پدرش معتاد نبود و حاضرمی­شد حتی اگر نه هیچ وسیله­ای، او را به دوش می­گرفت و با دوپایش او را به شهر می­رساند. اگر آن زمان­ها مثل امروز، هرسال به بچه­های زیر پنج سال قطره­ی فلج اطفال می­خوراندند. هیچ­گاه مادر فلج نمی­شد.

اگر مادر فلج نمی­شد، حتماً مثل بقیه­ی دختران روستایشان او هم قبل از سی­دوسالگی ازدواج کرده بود. شاید با یکی از پسرهای ده. شاید با بهترین پسر ده و یا شاید هم با بدترین آن­ها. شاید هیچ­گاه در زندگی پدر را نمی­دید. یا شایدهم می­دید اما هم­چون دو غریبه، مثل میلیون­ها غریبه­ای که در خیابان­ها از کنار هم می­گذرند، شانه به شانه­ی هم از یک سنگ­فرش عبور می­کردند و هیچ­گاه نمی­فهمیدند که چه سرنوشتی قراربوده در انتظارشان باشد.

*

اگر پدر عاشق چشم­های زن جوان وحشت­زده­ای که پس از مرگ مادرش، روی کول برادر می­رفت تا در جایی رها شود، نمی­شد. اگر مادر به جای مهر و انسانیتی که در چهره­ی درد کشیده­ی پدر دیده بود، از آن زخم کریه و ناخوشایند روبرگردانده و مستقیم به چشم­های مرد خیره نشده بود. هیچ­گاه گیتی به دنیا نمی­آمد

*

پیره­زن در بستر خود ناله می­کرد . گیتی خود را به مادر رساند. لبخند زد. نمی­خواست که مادر بفهمد خسته شده است. این آخرین روز بود. می­توانست این روز آخر هم، مثل تمام روزهای قبل لبخند بزند.

دستش را پشت شانه­ها و گردن پیره­زن گذاشت. پیره­زن سنگین بود، اما دست­های گیتی هم قوی بودند. بدون تلاش زیادی، پشت پیره­زن را بالاآورد و بالشت­هایش را مرتب کرد. به صورت مادر نگاه نمی­کرد. نمی­خواست نگاه کند. نمی­خواست دچار تردید شود. زیرلب پرسید:

- خوبی؟

پیره­زن به آرامی چشم­هایش را بست و باز کرد. یعنی بله. دیگر حتی حرف هم نمی­زد. اگر هم چیزی می­گفت به زبان کردی می­گفت که هیچ کس نمی­فهمید. گیتی از اتاق خارج شد.

*

توی هال صبا ایروپولی بازی می­کرد. خودش با خودش. برای این خودش، خیابان و خانه و ویلا می­خرید و مدام آن یکی خودش را جریمه می­کرد. تقصیر نداشت. تنها بود. گیتی هم که فرصت نداشت با او بازی کند. فقط گیتی نبود، هیچ­کس این بچه را به بازی نمی­گرفت. مادرش که نبود. پنج سال بود که از برادر گیتی جدا شده بود. یک مدتی بچه را نگه­داشت. اما بعد گفت نمی­تواند زندگیش را تامین کند. گفت سرکار می­رود و اگر بخواهد بچه را مهدکودک بگذارد، همه­ی حقوقش را باید بدهد پای شهریه­ی مهدکودک صبا. آن­وقت دیگر چیزی نمی­ماند که بخورند. صادق لج کرده­بود. نمی­خواست بچه را بگیرد. هرچند قبل از جدا شدن تا دوسال، با تهدید گرفتن بچه بود که مه­سیما را نگه­داشته بود. اما بعد که طلاق گرفته­بودند فکر می­کرد مه­سیما بدون بچه راحت­تر می­تواند زندگی کند و با مردها آمد و رفت داشته باشد. نمی­خواست مه­سیما راحت باشد. مهری می­گفت چون هنوز مه­سیما را دوست دارد، اما گیتی معنی این­جور دوست داشتن را نمی­فهمید. مهری می­گفت چون اصلاً گیتی معنی دوست داشتن را نمی­فهمد.

آن زمان صادق شهریه­ی مهد کودک را هرماه به مه­سیما داد، اما نتوانست جلوی آن چیزی را که نمی­خواست رخ دهد، بگیرد. مه­سیما دوسال پیش ازدواج کرد و این­بار خود صادق بود که رفت و صبا را آورد پیش خودش. پیش خودش که نه، گیتی. مگر نه این­که گیتی خانه بود و از مادر نگه­داری میکرد. خوب می­توانست یک چشمش هم به بچه­ی برادرش باشد. مگر یک پنجم از کرایه و مخارج آن خانه را صادق نمی­داد. حالا فوقش کمی هم بیشتر می­داد برای مخارج بچه.

دوسال بود که گیتی هر روز در ذهنش با صادق حرف­ می­زد. دوسال بود که گیتی به صادق می­گفت نمی­تواند و حق ندارد با پول ساعات زندگی او را بخرد و برای خلوتش تصمیم بگیرد. دو سال بود که گیتی آرزو داشت...

                                                                        «ادامه دارد...»