گورزا

شاید، اما، وقتی...
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

ادامه داستان...

  • - والله شیرین خانوم، از اولش هم من از این مرده خوشم نمی­اومد. مادرش را آورده بود تو آسایشگاهی که آلما کار می­کنه، خوابونده بود. اصلاً خودتون بگین! از اولش هم این مرده با این کاری که کرده جنم خودش را نشون داده­بود. اما این خواهر خوش­باور من گول خورد... چی بگم؟!... همینجوری یکهو محبتش گل کرد... یک روز اومد گفت یه پیره­زنی را آوردن، پسرش اومده پیش سرپرست ما گریه کرده که تورو خدا خانوم من زنم حاضر نمیشه دیگه از مادر من نگهداری کنه، شما بیاید درحقش دختری کنید. اینجا ازش خوب مراقبت کنید، من هرچی پولش بشه، میدم. همچین تعریف کرد از حرف­ها و گریه­زاری­های مرده، که منم دلم به رحم اومد. گفتم:" آبجی گناه داره، چه فرقی می­کنه. فکرکن این هم آنای خودمون، خوب بهش برس". آلما هم از فرداش رفت و اومد گفت، پیره­زنه رو اینجوری کردم اونجوری کردم. مرده هم که می­بینه آلما اینجوری مثل پروانه دور مادرش می­گرده، هربار که می­رفته مادرش را ببینه، برای آلما هم یک کادویی می­خریده. اولش چیزهای ارزون بود. یک روسری­ای، یک دمپایی­ای، چیزی... بعد یواش یواش شروع کرد عطر خریدن، عطرای گرون قیمت! مانتو می­خرید براش . کم­کم دیدم طلا می­خره، ساعت می­خره. از اون­ور هم هربار که می­اومد گاه­گداری ننهِ رو می­برد بیرون، آلما را هم می­گفت مرخصی بگیره باهاشون بره. یک جاهایی آلما را می­برد که آبجی من تعریف می­کرد، مثل قصر شاه بوده از شیکی و کلاس بالایی... من هم گفتم ای آبجی من که از دنیا خیر ندیده. بذار این مرده هم که پولداره، این پول­ها براش مهم نیست. می­خواد خرج کنه، خوب بذار برای آبجی من خرج کنه...
  • - چی شد اصلاً آلما اومد تهران و اینجا رفت سرکار؟ فکر نمی­کنم تو خانواده­های شما رسم باشه دختر مجرد دور از خانه و خانواده زندگی کنه.
  • - آنام این کارو کرد، شیرین خانوم... والله آخرش هم نفهمیدم کار درستی کرد یا نه... راستش شیرین خانوم، آنای ما اهل این­ورها نیست. پدرش از مهاجرهای روس بوده که اومدن ایران. البته آنام همین­جا به دنیا اومدهو بزرگ شده. اما هرکارش کنی، با این جایی­ها جور درنمیاد... از خوشگلی هم شیرین خانوم، چی بگم که آنام هنوز تو این سن و سال عین پنجه­ی آفتاب می­مونه. آلما به آنام رفته، اینطور سرخ و سفید و زاغ و بوره. اما آنام از آلما هم خوشگل­تره. بدبخت بچه بوده، میدنش به آقای من. آقای من هم که غیرتی و شکاک، یک زن هم بهش می­دن که از خوشگلی تا نداشته. عوض هرچی از ترسش آنام­و برمیداره حبسش می­کنه تو خونه. بی­تربیتیه شیرین خانوم، اما ما اونجا تو دهمون، مثل اینجا نیست که مستراح را بردارن وسطِ خونه بسازن. مستراح که جاش تو خونه نیست. باید بیرون در، تو حیاطی، حیاط نبود، توراهرویی بک جایی بیرون از خونه باشه که روم به دیوار بوی کثافت تو خونه نپیچه. همینه که این خونه­های شهری، همشون بو می­دن... اما این رو می­خوام بگم، که آنای من به این سن رسیده، بنده­ی خدا حق نداره تو روز پاشو بذاره تو حیاط که بره مستراح. باید صبح سحرنزده پاشه بره، بعدش هم خودشو نگه­داره تا غروب بشه، تو تاریکی دوباره بتونه پاشو بذاره تو حیاط! اینطوری آقام بهش سخت می­گیره. تو خونه­ی ما هنوز که هنوزه، گوشه­ی پرده خونه یک وجب کناربره، آقام آنام رو سیاه و کبود می­کنه که لابد یکی تورو از اینجا دیده. آقام که اینجوریه هیچی، چهارتا داداشام را هم عین خودش بارآورده. خودش هم که نباشه، اونها کشیک آنام و ماها را می­کشن. من که به آنام نرفتم. خداروشکر، عین طایفه­ی پدریم شدم. چهارده سالگیم هم خانواده­ی اصغرآقا که اومدن خواستگاری، گفتم هرجا برم از خونه­ی آقام بهتره... اما آلما رو آنام نذاشت شوهرش بدن. فکر کنم آلما آنام را یاد خودش می­انداخت. به هر چنگ­ و دندونی بود، نمی­خواست بذاره آلما هم مثل خودش بشه. خوبیش این بود که، نه اینکه آلما خوشگل بود، آقام دندون گردکرد که بذاره بدتش به یک مرد پولدار. طرف­های ما هم که پولدار همینطور نریخته. آلما خیلی خواستگار داشت، اما هیچ کدوم اونی نبود که آقام براش نقشه کشیده­بود. وگرنه آلما تا چهارده سالگی هم نمی­موند. آنام هم خوشحال بود که حداقل آقام به این هوا هم که شده آلما را به هرکسی نمی­ده. اما یکهو تا دید حاج­کمال، که نصف باغ­های سیب و انگور اون­ورها مال اونه، دست گذاشته رو آلما و آقام هم داره نرم میشه، یواشکی آلما را فرستاد پیش من . داداشام می­خواستن بیان بکشندش، وقتی شنیدن تنهایی پاشده اومده تهران... ما رسم نداریم شیرین خانوم دختر از این کارها بکنه، خونش حلاله... بنده­ی خدا آنام رو که آقام زد دستش و دنده­اش را هم شکست، بس که کتکش زد. دو ماه خوابیده بود آنام. اولش می­خواستم هرجور شده آلما را بفرستم با داداشام که اومده­بودن تهران دنبالش، برگرده. چکار می­کردم شیرین خانوم دختر مجرد ترگل ورگل رو که نمی­تونستم بردل شوهرم تو خونه­ام نگهش دارم. ولی وقتی شنیدم آقام این بلارو سر آنام آورده، دلم نیومد این همه بدبختی ای که آنام به خاطر این دختره کشیده، همه بی­فایده بشه. به هر بدبختی­ای بود، انقدر آلما را تو خونه این و اون قایم کردم تا آقام و داداشام خسته شدن و ول کردن.

اول دست­های صفورا از حرکت بازایستاد. بعد صدایش خاموش شد. به سفیدی یخچال روبرویش خیره شده بود و هیچ نمی­گفت. ازجا بلند شد و پیازهای خرد شده را درون ماهیتابه ریخت و روی شعله­ی آتش اجاق گذاشت. شیرین انگشتش را داخل کاغذ قرمز رنگ بسته­ی بیسکویت فروبرد، تا آخرین دانه­ی بیسکویت را که ته بسته چسبیده بودو درنمی­آمد، بیرون کشد.

  • - اما ای کاش نمی­اومد شیرین خانوم، بدبخت شد دختره. زن حاج کمال شده بود بهتر بود.

صفورا به سمت شیرین برگشت. درچهره­اش درد عمیقی موج می­زد. تمام خطوط چهره­اش ناگهان به سمت پایین متمایل گشته بود. چشم­هایش از استیصال دودو می­زد.

  • - نمی­دونم چرا امروز سر درددلم با شما باز شده. ترکیدم از بس همه چیز را تو خودم ریخته­ام. به شما می­گم، چون می­دونم اهل خاله زنک بازی و پیش دروهمسایه غیبت کردن نیستین. وگرنه کسی بفهمه دیگه سرمو نمی­تونم بلند کنم... والله چی بگم شیرین خانوم. دروغ گفتم. این مرده تقصیر نداره. اصلاً­ واسه همین بود که ازخدامون بود این مرده هرجور شده آلما رو بگیره. آلما قبل ازاینکه بره آسایشگاه و با این مرده آشنا بشه، دیگه دختر نبود. هرچی آدم میکشه از خودی میکشه. همین اصغر خیر ندیده این داغ رو رودلم گذاشت. اگر حلال بود که مرد بتونه دو تا خواهر رو با هم عقد کنه، می­گفتم مهم نیست. عقدش کنه از بی­آبرویی نجات پیدا کنیم...همین شد که فرستادمش آسایشگاه. یکی از همسایه­های همین مجتمع این کارو براش درست کرد. که یک جایی باشه که همون­جا هم بخوابه و دیگه برنگرده... چکارش می­کردم شیرین خانوم.

آخرین بیسکویت، خردشده و نیمه کاره از ته بسته کنده شد، ولی شیرین دیگر میلی به خوردن نداشت. چند لحظه­ای طول کشیدتا موفق شد نگاه حیرانش را از روی چهره­ی صفورا بردارد. برای دقایقی مانده بود که چه باید بگوید...

صفحه­ی تلفن همراهش دوبار روشن و خاموش شد. گوشی را برداشت و به صفحه­ی آن نگاه کرد. محمد بود.

چند بار دکمه­های پیکان­دار روی گوشی را فشار داد تا به پیغام رسید:

Shahe pariune roiahaie man, delam mikhad alan kenaret budam. Delam mikhad sobh ha ke bidar mishi cheshmaie khab aludo surate pof kardato bebinam. Dustet daram eshghe man. Montazeram bash ke bazam mesle har ruz deltangetam. Mibusamet zibatarin.

صفورا، جلوی اجاق و پشت کرده به شیرین ایستاده بود و پیازها را سرخ می­کرد. گوشه­ی روسریش را جلوی دهان و بینی­اش گرفته بود. شاید بوی پیاز اذیتش می­کرد. شاید هم داشت گریه می­کرد.