گورزا

شاید، اما، وقتی...
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
 
  • - مرده ولش کرد شیرین خانوم... والله شیرین خانوم، به شما اعتماد دارم این رو میگم وگرنه تا حالا به خودش هم نگفتم. انقدر که می­ترسم روش به روم بازشه. تازه­شم اگه بگه آره من چیکار می­تونم بکنم. جزاینکه سیاه و کبودش بکنم. اما فکر کنم دختر هم نیست دیگه... اما دستش به کجا بنده؟! لااقل حامله شده­بود، یک چیزی. می­تونست بره یخه­ی مرده­رو بچسبه. بگه تو بابای بچمی، باید بیای عقدم کنی. اما همین­جوری حتی یک صیغه هم نشده، پاشد رفت پهلو مرده موند. یعنی شما می­گی یارو بهش دست نزده؟!

صفورا سبد پیازهای پوست گرفته شده و شسته شده را از روی ظرف­شویی بلند کرد و کف آشپزخانه در سینی گذاشت. چهارزانو مقابلش نشست و لگن پلاستیکی را جلو کشیدو مشغول خردکردن پیازها شد.

شیرین هنوز خواب­آلود بود. با صدای زنگ در از خواب بیدار شده بود. صفورا زن اصغرآقای سرایدار آمده بود. یادش رفته­بود، آن روز چهارشنبه است. شنبه­ها و چهارشنبه­ها صفورا می­آمد تا به اوضاع خانه سروسامانی بدهد.

آرزو می­کرد ای کاش چهارشنبه نبود. اگر چهارشنبه نبود می­توانست تا ظهر بخوابد. اگر چهارشنبه نبود محمد فردا و پس­فردا هم می­آمد. مهم نیست درعوض فردا تا ظهر می­خوابید. غذا درست نمی­کرد. سالاد، ترشی، ماست وخیار... اینهمه ظرف هم کثیف نمی­شد. خوب بود که محمد پنجشنبه­ها و جمعه­ها نمی­آمد. همیشه این دو روز را رژیم می­گرفت. تمام روز را بیسکویت ساقه­طلایی با چای سبز می­خورد تا تلافی پرخوری­های طی هفته را درآورد.

جلوی محمد رژیم نمی­گرفت. مثل خیلی از کارهای دیگری که جلوی محمد نمی­کرد. جلوی محمد کرم­های ضدچروک روز و شبش را نمی­زد. وقتی محمد بود اینطور با لباس خواب­های گشاد و شل­وول درخانه راه نمی­رفت. تی­شرت می­پوشید با شلوار جین و جوراب­های ساق کوتاه سفید یا رنگی. یک بار دوستش گفته­بود:" ناخن­های پاهایت را درست کن و لاک بزن. این جوراب­ها را هم نپوش. پای برهنه قطعاً برای مردها جذاب­تر است." اما احتمالاً او این حرف را درمورد پای برهنه­ی دخترهای جوان گفته بود. نه شیرین که بغل انگشت شصت پایش به اندازه یک گردوی کوچک بیرون زده بود و سرخ و متورم بود. با رگ­های روی پاها که برجسته و کبود رنگ بودند.

شیرین با تنبلی از روی مبل بلند شد. سنگین و بی­حال تا جلوی آشپزخانه آمد و دوباره خود را روی صندلی پایه­بلند جلوی پیش­خوان رها کرد. با تعجب به صفورا خیره شد.

  • - یعنی واقعاً فکر می­کنی خواهرت حامله می­شد، بهتر بود؟! مگه نمی­گی مرده ولش کرده؟ پس یعنی انقدر دوستش نداشته که می­گفته و وانمود می­کرده. اون چه زندگی­ای بود؟!... مرده زن داره، دوتا هم بچه از اون داره. فوقش اگر آلما را هم به خاطر حامله شدنش عقد می­کرد، که به هرحال برای این دختر شوهر نمی­شد.خواهرت بنده­ی خدا هجده سالش بیشتر نیست. حالا فرصت زیاد داره. بالاخره عروسی می­کنه. خداروشکر سربار شماها هم که نیست.

صفورا از جا بلند شد. پیازهای خورد شده را توی یک سینی بزرگ پهن کرد، تا کمی هوابخورد و خشک شود. بادمجان های شسته را برداشت و توی سبد پیازها گذاشت و دوباره کف آشپزخانه نشست

  • - وااا... شیرین خانوم! شما هم یک چیزی میگی. عشق و عاشقی که زندگی نمی­شه.من به تجربه دیدم. اونهایی که می­گن آدم رو دوس دارن، فقط شعروغزل خوندن و لیلی و مجنون بازی بلدن.مرد زندگی نمیشن. هجده سالشه! کم سن و سال نیست که!... ما رسم نداریم شیرین خانوم. طرف­های ما دختر هجده ساله یعنی دختر ترشیده. همینه که دیگه روی برگشتن به خونه­­ی آقام راهم نداره... حالا که این اصلاً دختر هم نیست.

شیرین پوذخندی زد. به یاد محمد افتاد. شیرین سی­وهفت سال داشت. اما محمد "کوچولو" صدایش می­کرد. گاهی که شیرین از پاسخ دادن طفره می­رفت، بینی شیرین را بین دو انگشتش می­گرفت و می­کشید و می­خندید که:" من تورو بزرگت کردم فسقلی". گاهی که شیرین سعی می­کرد کمی نصیحتش کند، محمد بلافاصله می­گفت:"باز مامان شدی؟!" . بعد صدایش را جوری می­کرد که انگار با بچه­ی کوچکی حرف می­زند و ادامه می­داد:" می­خوای مامان بازی کنی، شیرین کوچولو؟!... باشه... من پسرت می­شم، تو هم مامانم".

محمد منظوری نداشت. اما شیرین هروقت این جمله را می­شنید، یاد پسرش می­افتاد. کیان ده سال از محمد کوچکتر بود. اما به قدوقواره فرقی با محمد نداشت. شاید برای همین بود که شیرین زیاد دوست نداشت با محمد بیرون برود. هزارو یک چیز را بهانه می­کرد تا محمد را درخانه نگه دارد. یاد فیلم « ریدر » می­افتاد. وقتی که زن رستوران­دارموقع گرفتن پول به پسر میگه:"امیدوارم مادرتون خوشش آمده باشد". همیشه فکر می­کرد خوب شد که زن فیلم این جمله را نشنید.


با بی­حوصلگی فقط برای این که چیزی گفته باشد، پرسید:

  • - حالا از کجا انقدر مطمئنی که دختر نیست؟! شاید مراقب خودش بوده. بالاخره میدونه خانواده­تون چقدر به این چیزها مقیدن. نمیذاره همچین چیزهایی براش پیش بیاد. بچه که نیست، می­فهمه.
  • - هه! می­فهمه؟... از خر هم خرتره. ای کاش می­فهمید. یارو زنش می­خواست برگرده، آلما فهمیده بود. زنه بچه­هاش را یاد داده­بود زنگ بزنن بگن بابا ما تو رو دوس داریم، ما دلمون برات تنگ شده، مامان شب­ها گریه می­کنه... چه میدونم از این حرف­ها. مرده هم می­اومد اینها را برای آلما تعریف می­کرد.خودش همون موقع به من گفت که "صفورا، فکرکنم زن شاهرخ می­خواد برگرده سر خونه زندگیش. نمی­دونم چیکار کنم. این هم یواش یواش داره به حرف بچه­هاش دودل می­شه". همون موقع بهش گفتم:" آلما، تو که رفتی پیش این مرده موندی. بچسبش، بهش بگو عیب نداره تو زن هم که داشته باشی از نظر من اشکالی نداره. من حاضرم زن دومت بشم، بیا منو بگیر. بذار منم بیش­تر ازاین آبروم این­ور و اون­ور نره. مردم پشتم حرف می­زنن". گفتم بهش" تو این کارو بکن تا دیر نشده. بذار این تورو بگیره، اون وقت اون زنه خودش شاید ببینه مرده زن گرفته، دیگه برنگرده"... خانوم، گفت: نععععععع! . دختره­ی احمق را هرچی نصیحتش کردم، گفت نه. گفت:" شاهرخ تازه به من گفته اگر من زنم را طلاق هم بدم،تا یکی دوسالی نمی­تونم تورو بگیرم. چون اونوقت زنم به بچه­هام میگه ببینین باباتون به خاطر یک زن دیگه منو طلاقم داده. از اولش هم زیر سرش بلند شده بوده.اون­وقت بچه­های من، از من متنفر می­شن"... آخه اینم شد حرف شیرین خانوم؟! مردیکه پدرسوخته هم خدا را می­خواد، هم خرما. از این ور آلما را گرفته تو بغلش، از اون ور حتی نمی­خواد بذاره زن و بچه­اش ازش ناراحت بشن... نه شیرین خانوم، نه، این حرف­ها نیست. آبجی من خر بود. دوساله این مرده کیفش را کرده، حالا هم دیگه سیرشده. همین!... دوساله، یکروز دوروز که نیست. بگم مرده فرصت نکرده دست بهش بزنه. ببین چقدر وارد بوده که مراقب بوده حاملش نکرده... والله!

دوساله... محمد پنج سال بود که با شیرین دوست بود. همه چیز همون موقع­ها شروع شده بود که شیرین تازه از شوهرش جدا شده بود. روزهای بدی بود. شوهرش کیان را ازش گرفته بود. حماقت کرده بود. همه بهش گفته بودند، بچه را بده به شوهرت. پسر نوجوان را مگه میشه نگه داشت. پسر باید پدر بالا سرش باشه. اما نبودن کیان خیلی سخت بود. هفته­ای یکباری هم که پسرش را می­دید، کیان اصلاً حرف نمی­زد.

  • - خوبی؟
  • - اوهوم
  • - همه چیز روبراهه؟
  • - اِی
  • - چیزی می­خوری؟
  • - آره بابا،اّه!

همه­اش همین بود.

وقتی با محمد آشنا شد، محمد بیست­وسه سالش بود. دانشگاهش تمام شده بود و بی­کار بود. با خانواده­اش سر همین بی­کار ماندن و این حرف­ها قهر بود و خانه­ی دوستش زندگی می­کرد.

شیرین کمر راست کرد و بی­اراده آهی کشید.

  • - صفورا خانوم، بادمجان­ها رو که پوست کندی هویج­ها را هم پوست بکن بریز تو اون ظرف دردار. روش آب بریز، درشو ببند، بذار تو یخچال. اون لیوان من را هم بی­زحمت توش چای و آب جوش بریز، با درش بده به من.

صفورا چابک از روی زمین بلند شد. لیوان بلند دسته دار چینی را از جاظرفی برداشت.

  • - این چایی چی­چیه شما همینجور دم نکشیده می­خورین؟! نه رنگ داره نه عطر، عوضش مثل زهرماره...

شیرین خندیدو به پشتی کوتاه صندلی تکیه داد. دست­هاش را به عقب برد و کش و قوسی به خود داد.

  • - چای سبزه، دم کشیدن نمی­خواد. همینجوری تو لیوان، چند دقیقه که درش را بذاری، آماده­است. مزه­اش تلخ هست، اما برای بدن مفیدتراز چای سیاهه. تازه میگن لاغر هم می­کنه.
  • - وا ! شما که عین چوبی شیرین خانوم، دیگه چه احتیاجی به این زهرماری­ها دارین؟! یک پرده گوشت واسه زن لازمه. همچین که یک مردی به آدم دست میزنه، خوشش بیاد. نه اینکه استخوان بیاد تو دستش. هرچند الان انگار این­جوری مده! دخترها رو تو خیابون می­بینی، همه چوب چوب...

صفورا با ادای این جمله انگشت اشاره­اش را عمودی در هوا تکان می­داد و می­خندید.

شیرین به تصویر خودش، درون آینه­ی قدی بزرگی که تقریباً نیمی از دیوار سالن را پوشانده بود، نگاه کرد. اندامش زیر لباس خواب زیاد مشخص نبود، اما خودش از برجستگی­های اضافه­ی پهلوها و شکمش به خوبی آگاه بود. صورتش ریخته بود. گونه­هایش گود رفته بود و غبغب درآورده بود. خطوط صورتش در گوشه­های لب و دوطرف بینی و زیر چشم­ها، عمیق و به وضوح، به چشم می­خورد. برای فرار از تصویری که چندان رضایت بخش نبود به سمت صفورا چرخید.

  • - راستی نگفتی چی شد اصلاً خواهرت با شاهرخ آشنا شد. چرا از اولش حواستون نبود که این مرده زن و بچه داره، یک وقت از خواهرت سوء استفاده نکنه؟

                                                                            « ادامه دارد »