گورزا

من بلد نبستم با مردها زندگی کنم!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
 

یادت هست!

یادت هست می گفتی:چرا ما نباید با هم زندگی کنیم!؟

می گفتم: بگذار به حساب اینکه من بلد نیستم با مردها زندگی کنم. مگر یک بار سعی نکردم. نشد. یاد نگرفتم.

می خندیدم و می گفتم: شاید اصلاً استعدادش را ندارم!

می گفتی: نه! با من زندگی کنی فرق دارد. من مثل بقیه نیستم.

می گفتی: انقدر دوست دارم با تو زندگی کنم، بعد یک روز تو حوصله نداشته باشی و تا بیام بغلت کنم، هلم بدی عقب، بگی"برو، فقط تنهام بذار". بعد من یکدونه پیشونیت را ببوسم و برم یک جایی، یک گوشه ای سرخودم را گرم کنم. بعد از چند ساعت، تو حالت خوب شه و دلت برای من بسوزه و بیای سراغم. اونوقت من دست هام را باز می کنم که بیای تو بغلم و من سفت بغلت می کنم. می بوسمت، سرت را میذارم رو سینه ام و بهت می گم:"حالت خوب شد"، تو هم می گی:"آره، حالم خوب شد".

به من می گفتی، تا گفته باشی "نگران نباش، من بداخلاقی هات را هم دوست دارم". حتی نمی گفتی دوست داری من هم با تو اینطوری باشم. نمی گفتی دلم می خواد نو هم با بداخلاقی های من بسازی. هیچ چیز برای خودت نمی خواستی.

آن روز برای من روز بدی بود. دلیلش مهم نیست، فقط بد بود، خیلی بد.

فکر می کردم بهم فرصت میدی، مثل گربه ای که میره یک گوشه و انقدر خودش را میلیسه که تمیز بشه، بذاری یک گوشه بشینم و زخم ها و خاک وخل های روحم را تمیز کنم.

فکر می کردم تو اون کسی هستی که من نیاز ندارم زورکی بهت لبخند بزنم و توی دلم ناامیدانه بهت بگم:"اَه ، برو دیگه. ولم کن".

فکر می کردم می تونی بفهمی که حوصلۀ هیچ کس حتی خودم را هم ندارم.

اما تو بداخلاقی هایم را تاب نباوردی. با قهر رفتی و چند ساعت بعد، وقتی که حالم بهتر شد. وقتی دنبالت می گشتم. حتی جواب تلفنم را هم ندادی که صدایت دورم بپیچد و درآغوشم بگیرد.

دروغ بود، ولی شیرین. رویا بود، ولی باطل. به روی خود نمی آوردم، ولی باور کرده بودم.

توکه مدت هاست که قراربوده بری.

کاشکی رفته بودی، قبل از اینکه همه رویاهایم را هم جمع کنی در کوله بارت و ببری.

کاشکی می گذاشتی هنوز فکر کنم من بلد نیستم با مردها زندگی کنم. نه اینکه... نه اینکه تو بلد نیستی به رویاهات عمل کنی.


سپس نوشت :

جهت رفع سوءتفاهم، "من" فوق یک من کاملاً مجازی است. چرا که اینجانب اکنون و احتمالاً تا آینده ای نه چندان معلوم، خواسته یا ناخواسته در حال زندگی با سه مرد! در انواع و سایزهای مختلف می باشم.