گورزا

پاسخهایی متفاوت برای یک سوال
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

همیشه سفرکردن را دوست داشته ام. همیشه آگاهی به زوایای پنهان و آشکار انسان ها را دوست داشته ام. همیشه پنهان ماندن و دیده نشدن را دوست داشته ام. همیشه...

این روزها با وب گردی انگار همه چیز همان شده است که همیشه  می خواسته ام.

خودم را همچو کچل کفترباز می بینم. کلاه نمدی غیب کننده را برسرمی گذارم و به هرجایی که دلم می خواهد سرک می کشم. گاه از خود جای پایی به جا می‌گذارم و گاه در سکوت می‌گذرم. با آدم های مختلف آشنا می شوم؛ روشنفکرها، روشنفکرنماها. هنرمندان، یا به قول عزیزی هنربندان. سیاست پیشه ها و سیاست تیشه ها. جوان هایی که جوانی نمی کنند و جوان هایی که حاضر نیستند از جوانی کردن و جاهلی کردن دست بردارند. عاشق ها، عشق گریزها. خشمگین ها، ناامیدها، افسرده ها، شادها، باری به هرجهت ها، هرهری مذهب ها،با ایمان ها، بی پناه هاو...

تنها چیزی که دراینجا پیدا نیست، تفاوت بین فقیرو غنی است، واین بسیار زیباست.

بعضی ها همچنان سعی می کنند جو سیاسی هفته های گذشته را حفظ کنند. سعی دارند تا آخرین نفس براین زغال های سرخ و گداخته، پیاپی بدمند. تا مبادا به خاکستر بدل شود.

بعضی ها ترسیده اند. جملۀ " به ما گفته اند فیتیله را پایین بکش!"، به همین عیانی و گاه پنهان درلابه لای سطور، اینجا و آنجا دیده می شود.

بعضی دیگر، اما خسته اند. انگار این پاو آن پا می کنند که به روزمره گی هایشان بازگردند.دیگر درپیش چشم من و تو خونی ریخته نمی شود، که خون جلوی چشم هایمان را بگیرد، که خون مان به جوش آید. هرچند ریخته می شود و ما نمی بینیم. پشت درهای بسته است. پشت میله هاست.

شاید چون این روزها مخملباف حضوری پررنگ دارد،باشد که مدام تصویر مرد سوار بر دوچرخۀ فیلم بایسیکل ران جلوی چشمم است. احساس می کنم همچو او چوب کبریت زیر پلک های خواب آلودۀ مان زده ایم، که مبادا برای سی سال دیگر به خواب برویم.

یک سوال:

هیچ+خون+مرگ+درد+یاس+زندان+ما+آن ها که پس ازما می آیند= X

X = روزهای خوشی درآینده                         X  = خفقان

X = جستجوی جایی دیگر برای زندگی           X = امید  

                                        ?  =  X