گورزا

چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 

آن روز که عاشقت شدم؛

شانه هایت چه پهن بود. پهن و فراخ.

قامتت چه افراشته بود. بالا بلند، محکم و استوار.

انگشت هایت... آنگاه که حلقه مویی را که روی چشم هایم افتاده بود کنار میزدی، چه کشیده و مهربان بودند.

چشم هایت... وقتی که نگاهم می کردی. چه براق و سیاه، چه سیاه و جذاب، چه جذاب و نمناک بود.

خطوط صورتت، وقتی به من لبخند می زدی. چه پرآرامش، چه حساس و بی ریا بود.

لبهایت... وقتی از هم باز می شد. چه پرکشش بود. چه سوزان و پرتمنا بود. چه خواستنی و رها نکردنی بود.

صدایت، وقتی با من سخن می گفتی. چه مخملی، چه گرم، چه نوازش دهنده، چه باورپذیر و چه مطمئن بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه بودی عاشقت شدم، یا چون عاشقت شده بودم تو را اینگونه میدیدم!

آن روز که دیگر دوستت نمی داشتم؛

شانه هایت، افتاده بود و پشتت غوزدار.

قامتت، چه خمیده بود و گامهایت چه ناتوان.

انگشتهایت... آنگاه که کنارم نشسته بودی. چه لرزان بود و چنگ شده و انگار دردناک.

چشم هایت، وقتی که به دوردست ها خیره می شدی. چه تار بود و خالی، چه خالی و بی هویت، چه بی هویت و چه خشک.

خطوط صورتت، وقتی اخم می کردی. چه خشن، چه تیره و چه مرموز بود.

لبهایت را... وقتی در سکوت به هم می فشردی. چه عبوس بود، چه تلخ و سرد به نظر می رسید و چه بی رنگ و ترک خورده بود.

صدایت... صدایت وقتی گفتی برو؛ چه تیز، چه سخت، چه خش دار، چه غریب و چه گنگ بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه شده بودی دیگر دوستت نداشتم و یا چون دیگر دوستت نداشتم، تو را اینگونه می دیدم!

نمی دانم... نمی دانم از روز نخست تو اینگونه بودی و من چون عاشقت بودم، تو را اینگونه نمی دیدم . یا چون دیگر عاشقت نبودم تو اینگونه شده بودی!

نمی دانم!... چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!