گورزا

یک پیمانه توجیه، 200 گرم درددل و به مقدار لازم دوستی و عشق !
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

در پست قبل مطلبی را نوشتم که واقعاً خودم نمی‌دانم برای چه نوشتم. نوشتم... شاید چون باید می‌نوشتم (باور بفرمایید اعتقاد داشتن به تقدیر و سرنوشت به قدری در بعضی جاها به درد آدم می‌خورد و نه تنها آدم را از پاسخ دادن به نادانسته‌هایش بلکه از پذیرفتن اشتباهاتش رها می‌کند، که نگو و نپرس).

بگدارید صادق باشیم. نوشتم، چون هنوز منتظرم این اتفاق عظیمی که از دو هفته پیش شروع شده، همچنان ادامه داشته باشد. پس فکرکردم هنوز وقت آن نیست که همه خیلی راحت بازگردیم سرزندگی‌های روزمره‌مان و البته بنده هم بازگردم سراغ قسمت چهارم و پنجم و... داستان "او که درمن بود". انگار که هیچ اتفاقی هرگز نیافتاده است. 

پس نوشتم تا به روش خودم بگویم ما، یعنی من، شما و دیگران درسته که ساکتیم اما نه پذیرفته‌ایم، نه پشیمان شده‌ایم و نه فراموش خواهیم کرد.

اما باورکنید، باورکنید و بازهم باورکنید که تصورنمی‌کردم کسی یا کسانی انقدر اهمیت بدهند که من احساس کنم شاید لازم باشد کمی بیشتر درمورد خودم و احساساتم صحبت کنم.

من الدوزم. درکتاب «الدوز و عروسک سخنگوی صمدبهرنگی»، الدوز دختر تنهاییست که از شدت تنهایی مدام و هرروز عروسک پارچه‌ایش را التماس می‌کند که :"یا حرف بزن یا من دق می‌کنم" و بالاخره روزی میرسد که عروسک شروع به سخن گفتن می‌کند. عروسک با الدوز خاله بازی نمی‌کند، قصه و شعر هم نمی‌خوانند. عروسک تنها زمانی صحبت می‌کند که لازم باشد حقیقتی را که الدوز از آن ناآگاه است بر او آشکار کند. من خواستم و می‌خواهم و خواهم‌خواست که هرکس، درهر سن و هر موقعیت اجتماعی، اگر گذار چشم‌های زیبا و مهربان و مقدسش بر نوشته‌های من افتاد. چه داستان‌هایم باشد، چه دیدگاه‌ها و نظراتم و چه درددل‌هایم، اگر درخور می‌بیند عروسک سخن‌گویم باشد و آنچه را که من نمی‌دانم به من بیاموزد.

پس ممنون و سپاس‌گذار از مهشیدعزیز، لی‌لی مهربان و دوست ناشناسم که این لطف و بزرگواری را هرکدام به روش خود درحق من روا داشتند.

مهشید عزیز، من به یاد نمی‌آورم و قطعاً کسی هم در هیچ تصویر تلوزیونی یا گزارش و ثبت تاریخی‌ای ندیده و نشنیده است که در سال ۵٧ کودکان چهارساله هم تظاهرات کرده باشند یا اعلامیه پخش کرده باشند یا... یا حق رأی در انتخابات جمهوری اسلامی و نوشتن کلمه آری یا خیر داشته باشند.

ازطرفی تا آنجا که به خاطر دارم لقب جناب رفسنجانی "سردار سازندگی" بود و نه بنده. که والله و به تمام مقدساتم قسم که در حساب بانکی اینجانب اکنون یکصدو پنجاه هزار ریال موجودی وجوددارد که بی‌انصاف کارمند بانک نکرده چهارتا صفر چاق و چله جلوی پنجش بگذارد و با چهارتا خط ریزوکج سروته قضیه را هم آورده است. پس قربان تو خواهر خوبم بروم وصله‌ای از این خانواده و ایل و تبار به ما نمی‌چسبد.

پس نمی‌دانم این مفسدفی‌العرض (منظورم خود بی‌مقدارم هستم نازنین سوتفاهم نشود) ، کجای این مملکت را ساخته ام که خود با مقدار متنابهی الوار و داربست کماکان سرپا ایستاده‌ام. ما را چه به مملکت‌سازی که خانه‌های دلمان ویران است و نیازمند ترمیم.

و تو لی‌لی گلم، باورکن که تلنگر دوست تازه‌ام برای من از صد به‌به و چه‌چه شیرین‌تر و ارزشمندتر بود. تو می‌دانی که من دو پسر دارم و پسرهای کوچک من روزی نسل جوان این مرزوبوم خواهندبود. پس من باید یادبگیرم که به دور از تمام دلواپسی‌ها و مقایسه‌ها و کج‌اندیشی‌هایم به آن‌ها به دیدۀ تحسین بنگرم نه از روی تردید.

به هرحال زیاده گفتیم و کم عمل. باشد که پس از این کم گوییم و بسیار عمل .

سپاس و آرزوی بهترین‌ها برای تمام آن کسانی که در زندگی چیزی به من آموختند. از مادرنازنینم تا مهشید عزیز.چی میگن این صدا و سیمایی‌ها که ماشاالله از خلاقیت مثل و مانند ندارند:"روز و روزگارتون آفتابی باد، رنگین‌کمانی باد، طلایی باد (اِ... نه! . طلا زشته! مسلمون ایرانی،خدا و امام زمان را داره دیگه طلا می‌خواد چکار؟!)، بارانی باد، شبنمی‌باد... بدو بدو شهرداری اومد. دارم جمع می‌کنم بساطو... ببخشید خانوم لظفاً زیرورو نکنید، روز تظاهراتی فعلاً تموم شده، مشتریش زیادبود هفتۀ پیش همشو بردن. اگه آوردن براتون کنارمی‌ذارم، سربزنید ".