گورزا

پیره زنی را ستمی درگرفت . . .
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

روزی در یک مرکز خرید با دوستی قدم می‌زدیم. بیش‌تر از ویترین‌های فروشگاه‌ها نگاهم به آدم‌ها بود. پسرهای کله سیخ‌سیخی، با زیرابروهای برداشته، یقه‌های بلوزهایی که تا چندسانت بالاتر از نافشان باز بود، آهن‌آلاتی که به گردن‌هایشان آویزان بود با شلوارهایی که نه از کمر بلکه از تنگی پاچه‌هایش از باسن‌شان پایین نمی‌افتاد، با بینی‌های عمل کرده و پوست‌های برنزه شده از کنارم ردمی‌شدند. از سوی دیگر دخترهایی می‌دیدم که روی کلۀ هریک به اندازۀ یک گنبد بالا آمده بود، سیاهی چشمهایشان ازیک سو تا روی بینی و ازسوی دیگر تا رستنگاه موهایشان ادامه پیدا کرده بود، طفلکها همه دنیا را با یک چشم می‌دیدند چون به سبک علی‌بابای کارتون سندباد زلف‌هایشان نیمی از صورتشان را پوشانده بود. نمی‌توانستم حیرتم را مخفی کنم . پیره‌زن شدم دیگر چه‌می‌شودکرد. روبه همراهم کردم و گفتم:

"نگران این نسل هستم. چقدر وقت دارند که اینهمه جلوی آینه بنشینند؟! این‌ها قراراست پدران و مادران نسل بعدی باشند. آن‌ها چه چیزی می‌خواهند یاد فرزندان خود بدهند؟!"

ماه‌ها از این روز می‌گذرد و من باز درصحنه‌ای دیگر نظاره گر نسل جوان مملکتم بودم. خوابگاه دانشجوها، خیابان‌هاو... . باز در جمعی نشسته بودم که با دردو افسوس گفتم:

"نگران این نسل هستم. چه کوله‌باری روی دوششان گذاشته شد. کوله‌ای از درد و وحشت و ناامیدی و سرخوردگی. این‌ها قراراست پدران و مادران نسل بعدی باشند. چه چیزی به فرزندان‌شان یادخواهندداد؟! گرگ بودن یا گوسفندشدن؟! انسان‌ماندن را چه کسی به نسل بعدی یادخواهدداد؟!"

چه کنم دیگر، همیشه نگرانم. گفتم پیره‌زن شدم .