گورزا

ماهی سیاه کوچولو ، مارا ببخش
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

ماهی سیاه کوچولو...  

ماهی سیاه کوچولو، که قصد کردی با خنجر ریزت از درون شکم مرغ ماهی­خوار را پاره کنی . بی ترس از اینکه چه پیش خواهدآمد و چه بر تو خواهد گذشت .

« ...آفتاب گرم می­تابید، ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را برپشت خود حس می­کرد و لذت می­برد. آرام و خوش، درسطح دریا شنا می­کرد و به خودش می­گفت :

"مرگ خیلی آسان می­تواند الان به سراغ من بیایید؛ اما من تا می­توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ برم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم -  که می­شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد" ... »

نمیدانم! ماهی سیاه کوچولو... نمیدانم، من و امثال من را که در چهاردیواری امن خانه­هایمان نشسته­ایم و تنها به این اکتفا می­کنیم که شاهد دردکشیدن تو، شاهد له­شدن تو، شاهد فریادهای تو، ترس­های تو و عمق باورهای تو، باشیم را چه می­نامی .

ما پیره­ماهی­های نادان که به تو می­گوییم: «مگر اینجا چه عیبی دارد... دنیای دیگری درکار نیست؛ دنیا همین جویباراست!»

یا ما کفچه­ماهی­های خودپسند و خودبین که از صبح تاشب در برکه­های گل­آلود خود، درمیان هم می­لولیم .

یا ما ریزه­ماهی­های ترسو که در کیسۀ مرغ سقا ازترس جان همه چیزوهمه کس را، حتی عقاید و باورهایمان را می­فروشیم.

نسل من، نسل به­جامانده ایست. کودکان به­جامانده و متحیر سی سال پیش، و بزرگسالان جامانده و عذاب­وجدان گرفتۀ امروز.

سی سال پیش... بچه­های سه،چهارساله­ای بودیم که عاشق بازی بزرگان بودیم اما به حق به بازی گرفته­نمی­شدیم و چه چاره بود. و امروز زنان و مردان سی­وسه­،چهارساله­ای هستیم که کودکان سه،چهارساله­ای پردامانمان را گرفته­اند و زنجیر پاهایمان شده­اند.

سی سال پیش، پدران و مادران­مان برای آن روزهای ما تصمیم می­گرفتند و امروز، کودکانمان­اند که تصمیم می­گیرند ما کجا و چگونه باشیم. آنها تصمیم می­گیرند، چون ما قادر نیستیم تصمیم بگیریم که آنها بی­پدرومادر بزرگ شوند . یا به­جای آغوش پدران و مادران­شان ازپشت میله­ها... آن هم شاید، آن هم اگر خیلی خوش­شانس باشند، دیداری داشته باشند.

شاید هم نه! شاید هم، ترس­های آن روزهای نه­چندان دور کودکی... ترس شبی که آتش گرفتن سینما رکس آبادان را از تلوزیون­های سیاه و سفید خانه­هایمان تماشا می­کردیم. ترس صدای الله­ اکبر که دردل شب می­پیچید و قطعاً با صدای قربان­صدقه رفتن­های پدربزرگ و مادربزرگ، شاهنامه خوانی و شب­چره و هرچه که در داستان­های قدیمی میخوانیم و دلمان غنج می­زند، دنیایی فاصله داشت. هنوز کودک وجودمان را می­هراساند.

هنوز کودک بودیم ، که جنگ شد. هنوز کودک بودیم، که پدرهایمان پشت شیشه­ها و پنجره­های خانه­هایمان مقواهای کلفت می­چسباندند . چراغ­های اتوموبیل­ها را رنگ آبی تیره می­زند. شعرهای کودکانه­مان فراموش شد و به­جایش معنای آژیرقرمز، آژیرسفید و آژیرزرد را یادگرفتیم. کودکانی که در پناهگاه­های زیر زمین دوست پیدا می­کردیم، اما بعد دیگر هرگز نمی­دیدیم­شان. کودکانی که در صف­های طولانی برنج و قند و شکر و روغن کپنی زیر آفتاب درکنار مادرهایمان می­ایستادیم . کودکانی که شکلات نمی­خوردیم چون شکلات­های ایرانی مزۀ شمع می­داد و غیرازآن هم اصلاً نبود. کودکانی که شب­ها با صدای گوش­خراش سوت و خش­خش و اصوات عجیب و غریب رادیو بی­بی­سی به خواب می­رفتیم .کودکانی که کودکی نکردیم و بس دشواراست که تاب آوریم تا کودکانمان هم کودکی نکنند.

ما را ببخش ماهی سیاه کوچولو، که بزدلانه کودکانمان را درآغوش می­گیریم و به تصویر چکیدن خون از صورت تو یا کبودی تنت خیره می­شویم. ما را ببخش که سرنوشت کودکانمان را به دستهای جوان تو سپرده­ایم.

 

  • برای دوستانی که شاید قصۀ ماهی سیاه کوچولو اثر صمدبهرنگی را نخوانده­اند ، یا شاید خوانده­اند و فراموش کرده­اند، یادآور می­شوم که مطالب داخل «» عیناً از متن قصۀ اصلی برگرفته شده.