گورزا

اینروزها سهم بعضی باطوم است و گازاشک آور،وسهم بعضی قورمه سبزی وشیرینی کشمشی
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
 

زن صدای تلوزیون را بلندتر کرد.

_ برادر ارتشی، چرا برادرکشی ...

خسته و درمانده بچه را که در آغوشش بی­تابی می­کرد، روی مبل نشاند. بچه به سرعت از روی مبل پایین پرید و به سمت بیسکویت­های روی میز حمله برد.

_ حمایت حمایت ، ایرانی باغیرت...

زن روی مبل نشست. دستکش­های ظرفشویی مرطوب و کف­آلود را از دست­هایش بیرون کشید. برای لحظه­ای نگاه نگرانش از صفحۀ تلوزیون به سمت بچه کشیده شد. باعجله ظرف­ها را رها کرده­بود تا خبرها را بشنود. هم کنترل تلوزیون را خیس و کفی کرده­بود، هم لباس بچه را که به سرعت درآغوش کشیده­بود خیس کرده بود.

_ موسوی موسوی ، رأی مرا پس­بگیر...

با چشم­های دوخته­شده به صحنه­های غریب و دردناکی که از تلوزیون پخش می­شد، برخاست و کولر را خاموش کرد .

پسری را روی زمین می­کشیدند. دوستانش در چندقدمیش بودند ، ولی جرعت جلوآمدن نداشتند. دو مرد لباس شخصی با پسر که به سختی مقاومت می­کرد، کلنجار می­رفتند. یکی از آن دو دست چپ پسر را با تمام قدرت می­پیچاند. زن غیرارادی با دست راستش، دست دیگرش را می­فشرد. در دست چپش درد نابهنگام و شدیدی احساس می­کرد.

بچه بیسکویت­ها را روی میز خردمی­کرد به زمین می­ریخت. واضح بود که از احساس قدرت خود نسبت به بیسکوییت­های ترد و بی­اراده لذت می­برد.

پسر دیگری را درمیان خیابان هل می­دادند و با باطوم به سر و صورت و بدنش می­کوفتند. زن در تمام بدنش احساس درد می­کرد. دست­هایش را روی شکمش می­فشرد و بی­اراده دولا شده بود .

صدای زنگ در زن را به خود آورد. برخاست و در را به روی زن همسایه باز کرد. زن همسایه مثل همیشه با صورت گلگون و کمی مرطوب، چادر گلدارش را به دندان گرفته بود. سینی بزرگی دردست و لبخند پت وپهنی برلب داشت. درون سینی یک پیش­دستی بلوری سبزی خوردن پاک شده با تربچه­ها و پیازچه­های گل شده به چشم می­خورد. یک پیش­دستی بلوری شیرینی کشمشی بود و یک کاسه کوچک قورمه­سبزی فرداعلا با یک لایه روغن تیرۀ شناور که قطعاً مایۀ مباهات آشپزش بود.

زن جوان سینی را از دست زن همسایه گرفت. نمی­دانست چه بگوید. هنوز گوشه­های پلک­هایش از اشک نچکیدۀ ماسیده به هم چسبیده­بود . زن همسایه که دستهایش رها شده بود، لبه­های چادرش را جلوکشید و چهار انگشت دست راست را از زیر چادر مقابل دهانش گرفت .

_ آبجی­اینها از تهران آمده­اند ، سبزی و شیرینی مال اونوره. خودمم قورمه­سبزی پخته بودم گفتم این فسقلی دوست داره . بوش درمیاد بچه هوس می­کنه. صداش نمیاد ، خوابیده ؟!

به دنبال سخنش به داخل خانه سرکی کشید. زن بی­خود به خود زحمت می­داد تا دهان خشک­شده­اش را بگشاید و پاسخ زن همسایه را بدهد . زن همسایه بدون این که انتظار جواب داشته باشد به تلوزیون اشاره­ای کرد و ادامه داد .

_ می بینی بی­شرف­ها را با بچه­های مردم چکار می­کنند...

زن سرش پایین بود. به ریحان­ها و شاهی­های سبزوتروتازۀ درون ظرف سبزی نگاه می­کرد. این روزها رنگ سبز معنایی دیگر یافته بود. البته ظرف سبزی با پیازچه­های سفید و تربچه­های قرمز کمی هم احمدی­نژادی بود.

_ من که از صبح تا حالا هی دیدم و هی فحش­شون دادم. نامسلمونها !...

زن با خود فکرمی­کرد، لابد زن همسایه همان موقع که تربچه­ها را گل و پیازچه­ها را شکوفه می­کرده است ، به این­ها فحش می­داده .

_ به خدا این پسرمن ، همه­اش ده دوازده سالش که بیشتر نیست. امروز از من می­پرسید " مامان مگه آقااحمدی­نژاد نمیگه جشنه! پس اینا چرا اینجوری می­کنند با هم­دیگه ؟". چی بگم خواهر آخرش تلوزیونو خاموش کردم ، دیدم بهتره این بچه این چیزها را نبینه...

بچه ناگهان متوجه مهمان ازراه رسیده شد. با اشتیاق و جیغ به سمت در دوید، اما پیش از رسیدن به زن همسایه همانجا ایستاد و پای مادر را چسبید. زن باخود اندیشید براستی شاید نسل لال و کور و کر برای این مملکت بهترباشه. نبینیم، نشنویم، نگیم... گوسفند و چه به اظهار عقیده و حق رأی . هرجا بردنتون بچرید. تو هر آغلی چپوندنتون بتمرگید. علف هم اگر گیرتون نیومد بع­بع موقوف که اینجا وحشت از گرگ بیابون نیست . خود چوپان و سگ گله است که می­دردتون .  

_ آخی... بده اینو ببرمش به آبجیم نشون بدم. بچه خیلی دوست داره، حوصلۀ بچه را هم خیلی داره. خودش ماشاالله چهارتا بچه داره. بزرگش دانشجو الان، کوچیکه هم مدرسه میره. خونه کوچیکه، حالا هم که اینها اومدن جامون یک کمی تنگ شده . ولی خوب شد. تهران شلوغ­پلوغه حالا باید هی نگرانی می­کشیدم. مخصوصاً که این پسربزرگشم یک­کمی بازیگوشه، ممکن بود بخوادبره قاطی این دارودسته­ها یک وقت یک بلایی سرخودش و خواهر بدبختم بیاره .

زن همسایه بچه را بغل کرد. در میانۀ راه بود که صدای خستۀ تشکرکردن زن جوان را شنید. با چادری که لای دندانهایش بود سری تکان داد و پشت در نیمه­باز خانه­اش ناپدید شد. برای لحظه­ای قبل از بسته شدن کامل درصدای جیغ و هیاهویی شاد از خانۀ همسایه به­گوش رسید.

زن درب خانه را بست. به سمت تلوزیون چرخید. دیگر پخش تصاویر واقعی را قطع کرده بودند و حالا آقایان شیک­پوش، با کت و شلوارهای آخرین مدل تیره رنگ و کراوات­های ابریشمی رنگارنگ زیر نورافکن و دور میزهای شیشه­ای نشسته­بودند و اخبار را تفصیر می­کردند.

_ در ایران اکنون کودتایی شده که اگر این مردم به همین شکل به مقاومت و حضور در صحنه­ها ادامه دهند...

زن صدای تلوزیون را دوباره کم کرد. دستکش­هایش را از روی مبل برداشت. نیمی از ظرف­ها نیمه شسته و آغشته به کف خشک شده بودند. دوباره همه را درون گودی ظرفشویی گذاشت و شیر آب را بازکرد. برای لحظه­ای به عقب چرخید . چای­ساز برقی روشن بود. وقتی ظرف­ها تمام می­شد، چای با شیرینی کشمشی از تهران آمده می­خورد.­