گورزا

او که در من بود /2/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩
 

دست‌‌های کوچک یاشار، ناشیانه موهای توی پیشانی مهشید را کنار می­زد. چشم‌های مهشید باز شد.

ساعت از نه هم گذشته بود. گلویش خشک و دهانش تلخ بود. به پهلوچرخید و پسر کوچولوی چهارساله­اش را که کنارش خوابیده بود و لبخند می­زد درآغوش کشید. بچه خندید. گاهی مادرش برای اینکه زودتر از آن زمانی که خیال داشت بیدارش کرده بود، حسابی بدخلقی می­کرد. اما امروز مادر با لبخند بغلش کرده­بود و لپ‌ها و گردن و زیر گلویش را غرق بوسه می­کرد. یاشار قلقلکش می­آمد و جیغ می­کشید و مهشید با لذت بیشتری لبها و بینی­اش را به زیر گلوی بچه فشار می­داد و از پیچ و تاب­های تن کوچک یاشار میان بازوانش لذت می­برد. وقتی مهشید دوباره به چشمهای پسرش نگاه کرد، چشمهای هردو از خنده نمناک شده بود.

مهشید دوباره به پشت دراز کشید و دستش را در امتداد تشک تختخواب دراز کرد:

•-         میای تو بغل مامان؟ همونجوری که دوست داریم!   

بچه سرش را روی سینه­ی مهشید گذاشت و دستش را دور تن مادر حلقه کرد. مهشید با یک دست شانه ها و پشت یاشار را نوازش می­کرد و دست دیگرش حلقه های نرم و خرمایی سر پسرک را به عقب می­راند. این لحظه­ها، لحظات ناب و بی­نظیری بود که با تکرار هر روزش باز هم عادی یا کم ارزش نمی­شد.

ساعت از ده هم گذشته بود. آن زمان که مهشید پیش دستی عکس دار یاشار را با هفت، هشت تا لقمه­ی کوچک کره و پنیر و چای ولرم شیرینی که مهشید هیچ وقت نمی فهمید برای چه فکر می­کرد باید آنقدر شیرین باشد که حتی خودش قادر به چشیدنش نبود، کنار دست یاشار که روی لبه­ی کابینت نشسته بود، گذاشت. مهشید شروع به مرتب کردن فضای آشپزخانه و روی کابینت ها نمود.خیلی دلش می­خواست از آن زن­هایی باشد که شب­ها تا آشپزخانه­هایشان را برق نمی­انداختند، نمی­خوابیدند.

چقدر شب گذشته که در این گوشه نشسته­بود از بوی میوه­های درحال گندیدن، روغن سوخته­ی داخل ماهی­تابه­ی نشسته و وانیل باقی مانده در ته کاسه­های بستنی، که انگار درست زیر دماغش بود رنج کشیده­بود...  شب گذشته!؟... همه چیز چقدر تلخ و سنگین بود...  ناگهان علت تمام آن گرفتگی سر و خشکی گلویش را به یاد آورد. تقریباً همه را فراموش کرده بود. چقدر رضا آسان می­توانست همه چیز را خراب کند. تصمیم داشت  امروز صبح کارهای زیادی بکند. اما خیلی دیر شده­بود. الان تا می­خواست اطلاعاتی را که نیاز داشت به دست آورد و یاشار را آماده کند، ساعت یازده شده­بود. رساندن یاشار به مهدکودک مادرش، توضیحی موجه برای آن‌ها و احتمالاً کمی توقف و احوال پرسی و بالاخره رسیدن به آنسوی شهر تا دادسرا...  . نه، برای امروز دیگر امکان نداشت. شاید فردا بهتر بود ساعت بالای سرش بگذارد تا صبح خواب نماند. تازه می­ توانست امروز به بهار دوست ماندانا تلفن کند. یک بهانه­ی خوب هم برای غیبت فردایش و نگهداری از یاشار برای مادرش پیدا کند و برنامه ریزی شده و آگاهانه و بافرصت کافی دست به عمل بزند. آری اینگونه بهتر بود. هفت سال گذشته بود. یک روز بیشتر چه اهمیتی داشت. ولی چقدر عجیب بود. واقعاً هفت سال گذشته بود...

دانشگاه تهران، خیابان انقلاب، خیابان­های اطراف، چه روزهایی بود. الان که به همه­ی آن روزها فکر می­کرد، می­دید چقدر همه چیز عادی بود و چقدر در زمان خودش پرهیجان و لذت­بخش به­نظر می­رسید. هر ترم، هر استاد، هر درسی... ناگهان تبدیل می­شد به یک دنیای ناشناخته. گاهی خشک ترین درس­ها و عبوس­ترین استادها، جالب­ترین و پر کشش­ترین ماجراها را به­وجود می­آورد. شاید عجیب نبود که درآن روزها حتی رضا هم جالب به نظر می­رسید. با پاترول دورنگ طلایی و یشمی­اش، با موهای بالا زده همیشه مرتب و ریش و سبیلی که فقط به اندازه یک قاب دور گونه ها و چانه­اش را دربر گرفته بود، پیراهن­های مردانه با خط اطوی روی آستینها و شلوارهای پیلی­دار سورمه­ای و خاکستری، کفشهای چرمی همیشه واکس­زده، با اندامی پر و با قدی نه چندان بلند... هه. کدام یک از این چیزها جالب بود خدا می­داند؟! 


 
 
او که در من بود / 1/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

-  چرا اینجانشستی ؟ !

صدای رضا خواب‌آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زن‌ها آنقدر دیوانه‌اند . چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلتی زده‌بود و متوجه نبودن مهشید شده‌بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می‌داد. این‌هم از بچه بازی‌های جدیدش بود.

سالهای اول هروقت می‌خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب‌ها در رختخواب گریه می‌کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می‌خواست چند ساعتی بخوابد، باید با آنهمه سروصدا بینی‌اش را بالا می‌کشید و نفس‌های بغض‌آلود بیرون می‌داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا ازاو دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می‌داد، فاصله تکرار این صحنه در شب‌های متوالی کمتر و کمتر می‌شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالش‌اش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی‌ثمر نبود. مدت‌ها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی‌کرد.

اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود... رضا همچنان که به اتاق یاشار و حمام و سالن نگاهی  انداخت، با خود فکرمی‌کرد که چقدر این زن حوصله دارد که دراین ساعت نیمه شب چنین نمایشی را به راه می‌اندازد. ای کاش اصلاً از جا بلند نشده بود. چند بار به این رفتار مهشید هم اهمیت نمی‌داد، از نشستن در گوشۀ آشپزخانه یا کنج سالن دست برمی داشت و ترجیح می داد تا صبح درجایش بخوابد و تمام افکار بی پایانش را برای روز روشن بگذارد .

•-         برو بخواب، من خوابم نمی‌بره.

صدا از همان گوشه ای که مهشید در کنج آن مچاله شده بود آمد. زن تکانی نخورد. قسمتی از آشپزخانه با نوری که از نورگیر به داخل می‌آمد اندکی روشن بود اما آن گوشه که مهشید خودش را جمع کرده بود کاملاً در تاریکی محفوظ بود. می‌دانست که رضا نمی‌تواند به خوبی او را ببیند. لزومی نداشت که حتی زحمت نگاه کردن به سوی درگاهی را نیز به خود بدهد. حوصله نداشت . دلش می‌خواست رضا زودتر به اتاق خواب بازگردد تا او باز هم با خود تنها باشد. مطمئن بود رضا این‌موقع شب هیچ تمایلی به شنیدن هیچ حرفی ندارد. پس بهتر بود آن سایۀ طلبکارانه هر چه زودتر از میان در کنار می رفت تا او خلوت خود را دوباره بازیابد. انتظارش چندان طولانی نشد. رضا با بی‌حوصلگی و انزجار نفسش رابیرون داد و بعد از چند دقیقه که چراغ دستشویی روشن شد و صدای آب در میان لوله ها پیچید، صدای فنرهای دشک تختخواب و خش خش ملحفه‌ها باعث شد که مهشید با آسودگی دستش را روی گونه و چانه اش بکشد و قطره اشکی را که لحظاتی بود پوستش را به خارش انداخته بود، از صورتش پاک کند.

فردا باید کارهای زیادی انجام می‌داد. دوست ماندانا خواهرش، وکالت خوانده بود. اول به او تلفن می‌زد . اگر همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بود درست از آب در می آمد تا قبل از بیدارشدن یاشار تمام اطلاعاتی که احتیاج داشت به دست می‌آورد. بعد هم می‌توانست بچه را پیش مادرش بگذارد و خودش به بهانه کاری می‌رود و درخواست طلاق می‌دهد. کسی نباید می‌فهمید که او چکار می‌خواهد بکند. این کاری بود که باید خودش تا به آخر به انجام می‌رساند.

وقتی همۀ برنامۀ فردا را دوباره مرور کرد از هیجان بلند شد و در طول سالن به راه افتاد. با شتاب تا انتها می‌رفت و دوباره تا دم درب آشپزخانه باز می‌گشت. خیلی کارها باید انجام می‌داد. همه او را نادیده می‌گرفتند. اما اشکالی نداشت، به زودی از اشتباه درمی‌آمدند. باز چند بار تا انتهای سالن رفت و بازگشت. اما حالا دیگر لبخند می‌زد. حالا می توانست برود و راحت سرجایش بخوابد. چون حالا می‌دانست چکار می‌خواهد بکند. با همان سبکی به سوی اطاق خواب رفت و آرام لبۀ تخت نشست. سرش را روی بالش گذاشت و پاهایش را به زیر ملحفه سرداد. با اولین حرکتی که به بدن خود داد با دستها و پاهای رضا برخورد کرد. خواست خودش را کمی عقب بکشد که رضا را از خواب بیدار نکند، اما کمی دیر شده بود.رضا آرام ولی بدون تردید زنش را به سوی خود می‌کشید...