گورزا

دنیای این روزای او !
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

 

با نارضایتی خودش را در آینه نگاه کرد.

به سمت کمد چرخید. دستش را میان شال‌های رنگارنگی که در کمد آویزان بود، فرو برد.نگاهش روی چند شال و روسری متفاوت چرخید، اما دوباره همان شال زرشکی با گل‌های خاکستری تیره را که دیروز هم سرش کرده بود بیرون کشید. شال‌ها و روسری‌های بیچاره انقدر روی هم‌دیگر آویزان شده بودند که زیرترها همگی چروک شده بودند. شاید اگر شال‌هایش را می‌شمرد از پنجاه‌تا هم بیشتر بودند. به قول دوستانش مرض شال خریدن گرفته بود. دراین یک قلم دست ودلباز هم بود. قیمت نمی‌پرسید، خوشش که می‌آمد یکهو می‌دیدی از یک شال بیست‌وچهار هزارتومانی سه رنگش را برمی‌داشت. مرض شال خریدن گرفته بود... اما نه، خودش می‌دانست چرا این‌همه شال می‌خرد. شال، مثل مانتو و شلوار و لباس‌های دیگر نبود که بیشتر آن شیک‌ها و مد روزهایش اصلاً به او نمی‌خورد. درواقع تلافی مانتوهای ساده و گشاد و نایلونی و شلوارهای کمرکش ارزان قیمتش را درمی‌آورد. پوست شیری رنگ و موهای تیره‌ وچهره‌ی نسبتاً مطبوع‌اش باعث می‌شد هر رنگ و طرحی به صورتش بیاید. اینجا دیگر فروشنده‌ها بادیدنش آن جمله‌ی معروف "خانوم بفرمایید... سایز بزرگ هم داریم!" را نمی‌گفتند. این‌جا دیگر کافی بود پول را از کیف‌ش بیرون بکشد و صاحب هرچه می‌خواهد باشد.

شال را دور سرش پیچید و دوسوی آن را روی سینه‌های بزرگش مرتب کرد. آنقدر که هم روی آن‌ها را بپوشاند و هم مبادا با چین و پف اضافه برحجم آن بیافزاید. به یاد آن دختر ترکه‌ای واحد هشت بی افتاده‌بود که روز قبل چقدر در آسانسور از این شال خوشش آمده بود. دختر هیجان‌زده پرسیده بود:

  • - خیلی خوشگله... شالتونو چند خریدین؟

اما سارا به یاد نمی‌آورد. شانزده یا چهارده تومان... شایدهم دوازده هزار تومان خریده بود اما اصلاً به یاد نمی‌آورد با وجودی که همین هفته‌ی پیش آ‌ن‌ها را خریده بود. این را با آن یکی که درست همین طرح بود، اما با زمینه‌ی سبز سیر و گل‌های قهوه‌ای و یک شال فیروزه‌ای تیره‌ی ساده. چقدر کم حافظه شده بود... اما نه، خودش می‌دانست که کم حافظه نیست. چیزهایی که برایش مهم نیست به همین سرعت از حافظه‌اش پاک می‌شوند، اما اتفاقاتی هم هستند که اگر چند سال هم از رخ دادن آن بگذرد باز به همان شفافی و گاه آزاردهندگی همان لحظه‌ی رویداد است.

مثل آن دو پیراهن کتان مشکی و خاکی رنگ مثل هم، با تورهای قلاب‌بافی شده‌ی اطراف یقه و لبه‌ی آستین‌ها و امتداد دکمه‌هایش، با اتیکت‌های کارخانه‌ی دوزنده‌شان که هنوز از پشت یقیه‌ی هریک آویزان بود. احتمالاً از خریدنشان بیشتر از یک سال می‌گذشت. اما اگر کسی پیدا می‌شد قیمتشان را از سارا می‌پرسید با اطمینان می‌گفت:

  • - هفت و پونصد... پارسال تابستون از آریاشهر خریدمش!

حتی قیافه‌ی فروشنده، شکل قفسه‌ها و رنگ تیره‌ی به‌کار رفته در دکوراسیون مغازه، نور کم و رگال‌ های انباشته از لباسهایی که جای حرکت کردن در مغازه را کم کرده بود، به یاد می‌آورد. با آن اتاق پرو تنگ و سه‌گوش و چوبی‌ای که در کنج مغازه ساخته بودند و سارا برای بیرون آوردن و دوباره پوشیدن لباس‌هایش چندین بار با اصوات ناشایستی که بیشتر صحنه‌ی زدوخورد را مجسم می‌کرد به در و دیوارهای اتاقک برخورد کرده بود و از این تکاپوی بی‌سرانجام خیس عرق شده بود.

بلوز را پشت ویترین دیده بود. فروشنده رنگ مشکی آن را روی سطح شیشه‌ای پیشخوان باز کرده بود و به حرکات سارا نگاه می‌کرد که دوطرف لباس را از زیربغل‌هایش گرفته بود و باز می‌کرد تا از پهنای آن خیالش راحت بشود که پسره‌ی لاغرمردنی با تعجب گفته بود:

  • - برای خودتون می‌خواین؟!... این‌ها اندازه‌ی شما نمیشه، می‌خواین از این کارم بدم بهتون.

و بعد چند بلوز نایلونِ گلدار که سارا برای مادرشوهرش هم نمی‌ خرید جلوی سارا بازکرد و هنگام باز کردن هریک را درحدود یک متر می‌کشید و می‌گفت:

  • - ببینید... هرچقدر هم بخواین باز میشه!

سارا بلوزهای پیره‌زنی را با دست کنارزد.

  • - نه... این‌هارو نمی‌خوام. می‌خوام نخی و ساده باشه. همین بهم می‌خوره، میدونم، من خودم خیاطم!... از همین بهم بدید.

پسر که انگار از پول درآوردن بدش می‌آمد دوباره تاکید کرد.

  • - پرو داریم‌ها... می‌خواین یه امتحانش بکنید، من می‌دونم نمی‌خوره!

سارا پشت درب بسته‌ی اتاق پرو بی‌جهت زحمت کلنجار رفتن با پیراهن را به خود داد. لباس ناسازگار از بالای سینه‌اش پایین‌تر نمی‌آمد. دلش می‌خواست خودش و اتاق پرو و مغازه و مرکزخرید همه و همه یک‌جا در زمین فرو می‌رفتند. وقتی از اتاق پرو خارج می‌شد هیچ تصوری از کاری که چند لحظه بعد انجام داد نداشت. پسرفروشنده با لبخندی حق به جانب نگاهش کرد و گفت:

  • - نخورد... نه؟!
  • - چرا... چه رنگ‌های دیگه‌ای داره؟!... رنگ خاکی‌ش رو هم می‌برم!... چند بود قیمتش؟
  • - هفت‌هزار و پونصد تومن!