گورزا

او که در من بود /7/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

... وقتی با رضا ازدواج می کرد، آنقدر همه چیز فوق العاده به نظر می رسید که اصلاً به یک چنین روزهایی فکر نکرده بود. مجلس عروسی باشکوه بود. زیباترین و رویایی ترین لباس عروسی که در جدیدترین ژورنالهای آن زمان پیدا می شد، درست به اندازۀ جزئی ترین فرورفتگی ها و برجستگی های بدنش برایش دوخته شده بود. سرویس سر عقد هرچند آنچنان که مهشید دلش می خواست نگین دار نبود، چون حاج آاقا معتقد بود طلایی که می خریدند نباید چنان باشد که اگر روزی بخواهند بفروشند از ارزشش کم شده باشد، اما آنقدر سنگین و چشمگیر بود که در نهایت رضایت همه مخصوصاً مادر را کاملاً تامین کرده بود. شیرینی ها از معروفترین قنادی رسید. در چهارگوشۀ سالن تپه های جذابی از بهترین نوع میوه های فصل چشم را خیره می کرد . مادر از شادی مثل کبک می خرامید. ماندانا به خاطر عروسی از انگلیس آمده بود. باریک و کشیده، در آن لباس شب مشکی که بیشتر از هفتاد سانتی متر پارچه نبرده بود، بیشتر شبیه یک لک لک بود. حتی حاضر نشد عینک ذره بینی اش را از چشم بردارد. اما مادر بالاخره توانست متقاعدش کند که به آرایشگاه برود و موهایش را شینیون کند. لباس پر پولک مسخره را از یک حراجی آخر سال در یکی از آن فروشگاه های چند طبقۀ انگلیس، تقریباً به یک سوم قیمت خریده بود و از این بابت خیلی راضی بود. آن روز پیش از ظهر به قدر کافی برای پولی که مجبور شده بود به آرایشگاه بدهد، غر زده بود و مدام شکایت داشت که باورش نمی شد ناچار شده این همه پول برای چیزی که با یک حمام رفتن از بین می رود، بدهد. اما علی الرغم انتظار مهشید و مادر درواقع ماندانا درمقابل دیدن آن همه خرج بی دلیل و تشریفات مسخره فقط سکوت کرد. شاید تسلیم شده بود. شاید اعتراض را دیگر کاملاً بی فایده می دید. شاید هم تازه متوجه شده بود که آن همه اعتراضی که برای نرفتن به آرایشگاه کرده بود، درواقع اشتباه بوده و در حقیقت برای چنین ضیافت پرشکوهی آن خربزۀ سبز شده بالای کله اش لازم بوده است... مسخره بود. اما به راستی مهشید هم خوشحال بود. در بچگی عاشق کارتون سیندرلا بود. اما واقعاً باور نمی کرد که روزی حقیقتاً مثل سیندرلای قصه با یک حرکت چوب جادو زیبا و باشکوه در قصر پسر پادشاه باشد. رضا از چند لحظه پس از گفتن « بله » و بالا زدن تور روی صورت عروس ناپدید شده بود.اما برای فیلم برداری سر میز شام که از افتخارات حاج آقا بود "چون تاکید کرده بود که حتماً میز شام هر قسمت باید صدمتر طول داشته باشد و روی هر میز پنج برۀ برشته شده خودنمایی می کرد"، دوباره پیدایش شد. گاهی این احساس به مهشید دست می داد که انگار در مراسم یکی دیگر شرکت کرده است. انگار اشتباه آمده بود. وقتی خوب به همه چیز نگاه می کرد می دید اگر حضور او را حتی کاملاً هم از آن صحنه ی خودنمایی و فخرفروشی حذف کنند، باز هیچ چیز تغییر نمی کرد.می شد به جای صورت مهشید، در میان قابی از گل و تور، صورت هر دختر دیگری باشد. ذهن مهشید سخت مشغول بازی با این افکار بود که صحنۀ پیش چشمهایش ناگهان در عرض چند دقیقه از آنهمه زن زیباروی بزک کرده با شینیون های مرتفع و لباسهایی که بخش اعظم شانه ها و بازو ها و پشت و سینه و پاهایشان را سخواتمندانه در معرض دید قرار می داد، به طرز اعجاب انگیزی فقط یک چشم به زمین دوخته باقی ماند و توده های پرحجمی از چادرهای گلدار که معلوم نبود تا آن لحظه در کجا مخفی بودند که به این سرعت صحنۀ نمایش را عوض کردند. مهشید هنوز فراموش نکرده بود که چطور آن لحظه با دقت سعی می کرد تا از آن یک چشم ، یا از ارتفاع قد و چاقی و لاغری زنان و یا درنهایت از صداهای نامفهومی که از پشت دستی که لبۀ چادر را محکم روی صورت و دهان گرفته بود، تشخیص دهد که با کدام یکی از اقوام درحال تعارف رد و بدل کردن است. اما سخت تر از آن لحظه ای بود که ناگهان راضیه که به همراه دو خواهر و مادرش تنها زنان غیر محجب از فامیل داماد بودند، با چابکی جلو دوید و چادر سفیدی را که مهشید از آرایشگاه تا سالن به سرداشت، درست مثل آنکه لباسی  را روی جالباسی بیاندازد، روی سر مهشید انداخت و جلوهایش را چنان مرتب کرد که مهشید جز قسمت کوچکی از کاشی های کف سالن جای دیگری را نمی دید. مهشید دیگر انتظار این یکی را نداشت. رضا همچنان در حال لبخند زدن بود که مهشید لبۀ چادر را از روی صورتش بالا گرفت و با تعجب به رضا گفت :

•-  صورتم را دیگه چرا می پوشانید؟! صورت که دیگه تو اسلام مجازه؟

آری، اولین بار دقیقاً همان شب بود که مهشید ابروهای گره خورده، پوزخند گوشۀ لبهای رضا و کلامی که از لای دندانهای به هم فشرده اش خارج می شد، را دید و شنید.

•-  صورت بعله ، اما نه قیافه ای که آدمها را به گناه بیندازد.

اون جمله شاید یک تعریف بود. مثلاً تعریف از زیبایی مهشید. رضا مرد خوبی بود. کسی که به این چیزها اعتقاد داشته باشد، خودش هم اینطوری زندگی می کند. نگاه به صورت یک زن زیبا، از نظر رضا گناه بود... مهشید دلش می خواست رضا را ببوسد. اما حیف که دیگر کاملاً در قسمت مردانه بودند و مهشید با وقار و آرامش شروع به نگاه کردن به کاشی های سفید و مشکی کف سالن نمود...

 

•-  مامان! کارتون قطع شد!

مهشید از روی تخت به هیکل کوچولویی که میان قاب در ایستاده بود و گردنش را کج کرده بود، نگاهی انداخت و نیم خیز شد تا بلند شود.

•-  چی شده پسرم، بیا بریم با هم ببینیم چی شده خوب؟!

چهار تا انگشت کوچک با اطمینان و امیدواری در دست مهشید قرار گرفت و یک لبخند پرمهر و دلنشین جانشین آن چهرۀ بی قرار و آشفته شد. شاید در آن چند لحظه یاشار کوچولو که بیشتر از هر چیزی درطول مسیر اطاق خواب تا نشیمن به دست مادرش که درکنار صورتش قرار گرفته بود، نگاه می کرد، به این می اندیشید که قطعاً این دستهای بزرگ که قادرند خیلی کارها بکنند، چیزهای خوشمزۀ زیادی درست کنند و اینطور با قدرت دست او را بفشارند، همین الان تلوزیون را دوباره به کار می انداختند و تا قبل از اینکه دیر شود تکلیف موش کوچولوی ترسیدۀ داخل جعبۀ تلوزیون، با آن گربۀ بدجنس خاکستری رنگ معلوم خواهد شد. اما زیاد طول نکشید که مهشید با چند بار روشن و خاموش کردن تلوزیون با کنترل و تکان دادن سیم پشت تلوزیون، یعنی درست همان کارهایی که یاشار قبل از اینکه به سراغ مادرش بیاید انجام داده بود، با همان گردن کج و همان صدای ناامید رو به پسر کوچکش گفت:

•- متاسفم مامانی، باز آنتن از بالا قطع شده. باید صبر کنیم تا شب بابا بیاد درستش کنه.

•- اما تا اونوقت کارتون تموم میشه ، من می خوام بقیه اش را ببینم.

•-  میدونم پسرم، اما هیچ کاری از دستمون برنمیاد. باید صبر کنیم تا بابا بیاد.

یاشار شروع به گریه و فریاد زدن کرد. مهشید تهدید کرد که اینطوری از برنامۀ فردای تلوزیون هم محروم خواهد شد. یاشار بیشتر جیغ کشید و مثل فنر روی پاهایش بالا و پایین می پرید. مهشید تحمل اینهمه سرو صدا را نداشت. حالا که او متوقف نمی شد مهشید متوقفش می کرد. لحظۀ بعد یاشار مسیر نشیمن تا اتاق را روی هوا طی می کرد و در میان اطاق خوابش بود که بالاخره آن یک جفت پای جفتک پران در هوا روی زمین قرار گرفت! انگشتهای قدرتمند مهشید از زیر بغل های بچه جدا شد. با یادآوری این نکته که "صداتو نشنوم!" درب اتاق بسته شد. یاشار با اخم و عصبانیت به دربسته نگاه می کرد و ناخودآگاه به جایی که انگشتهای مهشید روی قفسۀ سینه اش فشار آورده بود، دست می کشید.

•-  مامان بد!... مامان بی ادب، دوستت ندارم، بی ادب، بی ریخت...

سروصدای فریادهای یاشار از پشت دربسته مهشید را با قدم های بسیار تند به سمت اطاق بازگرداند. با یک حرکت سریع و عصبی در را باز کرد و یک کلۀ خشمگین که بخش عمده ای از موهایش از همان موقع درازکشیدن روی تخت خواب، سیخ ایستاده بود، با چشمهایی دریده، ابروهایی شبیه خط خطی های نقاشی های یاشار و رنگی مابین سرخ و بنفش چنان از لای در ظاهر شد که یاشار با لبهای کاملاً جفت شده، با سرعت یک خرگوش از نرده های تختش خودش را بالا کشید، تا حدالامکان از دسترس دور باشد.


 
 
او که در من بود /6/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
 

- داری نگاه می کنی؟!

مهشید اشاره ای به تلوزیون کرد و به صورت رضا خیره شد. متوجه بود که چشم هایش بیش از حد لازم باز هستند و دست هایش حالت بلاتکلیف بدی دارند. نمی خواست اینطوری باشد. دوست داشت قدرتمند جلوه کند. نمی خواست رضا به حالش ترحم نماید. نه، دیگر نه. شاید سابقاً بدون اینکه قادر باشد حتی پیش خودش این نکته را اعتراف کند، چنین چیزی را می خواست، اما حالا دیگر نه.

دوست داشت قوی باشد یا حداقل اگر آنقدر هم قوی نیست، رضا درموردش اینگونه فکر کند.

•- چطور مگه؟

این عادت رضا بود که هیچگاه به سوالی پاسخ نمی داد. بلکه سوال را با سوالی دیگر جواب می داد. مهشید این عادت رضا را می دانست. اما نمی دانست چرا باز هم آمادگیش را نداشت. تصمیم داشت صحبت کند. خودش این تصمیم را گرفته بود. اما حالا حتی پاسخ دادن به این سوال را سخت می دید. هربار فکر می کرد باید با رضا صحبت کند. باید به رضا بگوید. باید رضا می دانست. اما باز هم وقتی نوبت به گفتن می رسید، سریع درمی یافت که چقدر همۀ حرفها تکراریست. چقدر بی فایده است و چقدر برای رضا با هرکلمه و هرنوع بیانی که مطرح می شد باز غیرقابل درک بود. اما دیگر دیر شده بود. نمی توانست عقب نشینی کند. معذب روی لبۀ مبل نشسته بود. باصدایی که حاکی از دودلی و استیصال درونش بود، بدون اینکه به چهرۀ رضا نگاه کند به تصویر تلوزیون چشم دوخت و گفت :

•- اگر نگاه نمی کنی خاموشش کن می خوام باهات صحبت کنم.

رضا حتی صورتش را به طرف مهشید برنگرداند. چشمهایش همچنان به سمت تلوزیون بود. اما به نشانۀ ابراز آمادگی برای شنیدن سخنان مهشید صدای تلوزیون را تقریباً تا آخر کم کرد. چند لحظه ای گذشت. مهشید به سختی چشمهایش را از نقش و نگار قالی جدا کرد و با جمع کردن تمام انرژی اش، نگاهش را روی رضا متمرکز کرد.

•-  ببین!... من واقعاً نمی دونم تو چطور داری ادامه میدی، اما ادامه این وضع برای من دیگه واقعاً غیرممکن شده. باورم نمیشه که ما دوتا قراره تا پایان عمرمون اینطوری در کنار هم تحلیل بریم و پیر بشیم. ببین... من خیلی فکر کردم... مشکلات من و تو چیز تازه ای نیستند که من درکشون برام مشکل باشه. اما ادامه این وضعیت مشکله. تو زندگی خودت را داری، کار خودت را داری، تفریحات مخصوص به خودت را داری... نمی دونم، همینجوری هم خوشحالی. این خیلی خوبه، ولی من اصلاً خوشحال نیستم. من برام سخته. من نمی تونم هر روز صبحم را شب کنم و شبم را صبح و درپایان یک مدت دراز وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، ببینم درواقع انگار هیچ کار نکردم. اصلاً زندگی نکردم... انگار اصلاً هیچ وقت زنده نبودم. نمی دونم، این حرفها انقدر تکراری که حتی گفتنش خودم را هم اذیت می کنه. اما من آدمم، یک فرقی با گوسفند دارم. آدم قادره خودش فکر کنه، تصمیم بگیره، هدفی داشته باش، برای هدفش تلاش کنه. من گوسفند نیستم که صبح به صبح دنبال گله برم به چراگاه، به قدرکافی بخورم تا شیرم تا گوشتم تا پشمم به درد بخور باشه و بعد هم به ارادۀ یک نفر دیگه برگردم به آخور تا روز بعد... من می خوام زندگی کنم رضا! من می خوام برم سرکار، می خوام رشد کنم، می خوام امروزم با دیروز فرق کنه، می خوام اگه از یه چیزی خوشم میاد بتونم بدونه پرسیدن از تو اونو بخرم. می خوام خودم تصمیم بگیرم چه چیزی رو این ماه برای یاشار تهیه کنم و چه چیزی رو بذارم برای ماه آینده! می خوام...

رضا با بی تفاوتی صحبت مهشید را قطع کرد و بدون اینکه حتی به سویش نگاه کند با تحقیر گفت:

•- یعنی مثلاً اگر بری سرکار یا مثلاً بری کلاس کامپیوتر و با اینترنت کار کنی، رشد کردی؟ فکر می کنی با این مزخرفات چیزی به دست میاری که الان نداری؟ نه خانم عزیز! می دونی فقط با این کارها چی پیش میاد. بچه ات تو مهدکودک ها و مطابق با سلیقه و طرز فکر آدم های دیگه بزرگ میشه، شوهرت غذاش را با رفقاش و شاید حتی جاهای دیگه میخوره و کم کم انقدر بهش مزه می کنه که دیگه حتی اگر التماسش هم بکنی شاید به خونه برنگرده و جنابعالی هم آخر ماه با هفتاد هزارتومن دریافتی، که البته بعلاوه صد هزار تومن دیگه که از بنده باید بگیرید و بگذارید روش ، تا بتونی یک ماه با آژانس تشریف ببرید سرکار، حتماً تو دلتون قندآب می شه و رشد می کنید .

•- چرا آژانس...؟!

•- مهشید!...  انقدر احمق نباش. یعنی تو فکر می کنی من اجازه میدم زنم بره گوشۀ خیابون میون یک مشت بی سروپا بایسته، یا رون و بازوش را تو تاکسی ها بچسبونه به تن مردهای غریبه، اونها کیف بکنند؟!

رضا کاملاً عصبانی به نظر می رسید. مهشید دوست نداشت بحث به اینجا بکشد ولی قادر نبود خودش را کنترل کند. درحالیکه بی اراده از جا بلند می شد و روی مبلی که درست روبروی رضا بود می نشست پاسخ داد:

•- اون بی سروپاها که جنابعالی وصفشون را می کنید، یک مشت انسان شریفند که برای امرار معاششون زحمت می کشند و انقدر خوش شانس نبودند که مثل شما پدرشون ماشین زیر پاشون بگذاره. درضمن اگر همۀ مشکلات شما به همین جا ختم میشه، بنده تعهد می کنم که جز با اتوبوس که قسمت زنونه جداگانه داره رفت و آمد نکنم.

رضا که مجدداً داشت به تلوزیون نگاه می کرد ، اینبار مستقیم به چشمهای مهشید خیره شد.

•- تو واقعاً انقدر بچه ای یا خودت را می زنی به نفهمی؟!... تا وقتی انقدر بی شعوری من دلیلی نمی بینم که حتی چیزی را برات توضیح بدم. چون تو اصلاً نمی خوای که بفهمی که من هنوز انقدر بی غیرت نشدم که زنم را بفرستم توی این شرکتها و کارخانه ها تا به اسم کار با مردها بلاسه و بچه ام هم از توی این مهدکودکهای کوفتی هزار تا درد و مرض بگیره، چرا؟ چون خانوم می خواد رشد کنه.

رضا از جا بلند شد. کنترل تلوزیون را روی مبل پرت کرد و درمقابل چشمهای حیرت زده و دهان نیمه باز مهشید که تازه می خواست چیزی بگوید، سالن را ترک کرد و به دستشویی رفت.

" باید بهش می گفتم ؛ باید همان لحظه از جا بلند می شدم و جلوی رفتنش را می گرفتم. باید بهش می گفتم که اجازه ندارد با من اینطور صحبت کند. باید بهش می گفتم نمی گذارم به جای من فکر کند و به جای من تصمیم بگیرد. باید می گفتم که اینبار مثل دفعات گذشته نیست. اما مهم نیست... به زودی خودش همه چیز را خواهد فهمید . شنبه در دادسرا آدرس بنگاه را می دهم. باید احضاریه را به آنجا بفرستند تا حسابی به خودش بیاید. مهم نیست... مهم نیست اگر به خانه بیاید و داد و بیداد راه بیندازد... اما نه، نباید بگذارم بتواند مرا محکوم کند. اینجوری همه چیز به نفع او تمام می شود. نمی توانم جوابی برای اینکه چه لزومی داشت که چنین حرکتی بکنم بیاورم... "

مهشید روی تخت دراز کشیده بود وسعی می کرد به سر و صدای زیاد پخش کارتون از تلوزیون، که یاشار را مجذوب خودش کرده بود اهمیتی ندهد و سروسامانی به افکارش ببخشد. حدود چهل و هشت ساعت از گفتگویش با رضا می گذشت اما همچنان مالامال از حرف بود. از دو شب پیش تا آنلحظه میلیونها جملۀ نگفته را در مغزش چرخانده بود.حس گاوی را داشت که حرفهای جویده شده و قورت داده شده را مدام نشخوار می کند. حداقل نشخوار کردن برای هضم غذای گاو کمکی می کرد. اما در ذهن چرخاندن حرفهای ناگفته هیچ تاثیر مثبتی نمی توانست برای مهشید داشته باشد. اما با علم به تمام اینها باز هم اینکار را می کرد. شاید چون درواقع کنترلی روی این عمل نداشت و قادر نبود آن را متوقف کند.