گورزا

پشت علفهای هرز (قسمت اول)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

این گوشه­ی باغ که می­نشینم، روی این کنده­ی قدیمی، پشت این علف­های هرز که با انبوه شاخه­های خشک و شکسته­ی درخت­های گردو، یقین پیدا می­کنم هیچ کس نمی­تواند مرا و سیگار میان انگشتانم را ببیند... سرم را که به آجرهای سخت و ناهموار دیوارباغ تکیه می­دهم، چشم­هایم را که می­بندم و فقط به صداها گوش می­دهم... دود سیگار را که در گلویم حبس می­کنم، آن­قدر که گلو و زبانم به سوزش می­افتد... همیشه و هربار به خودم و دنیایم و فاصله و تفاوت هایش با دنیای تمام آن­هایی که فقط بیست سی متر آن­سوتر از من مشغول خندیدن و صحبت کردن بودند، می­اندیشم.

هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که من انقدر با آن­ها متفاوت شدم. چطور آن­ها می­توانند انقدر خوب و بی نقص باشند، درحالی­که من حتی قادر نیستم یکی از کارهای زندگیم را بدون مشکل و دردسر به پایان برسانم. صداهایشان صاف و بی­خش است،... مثل صدای من از ته گلو و بافشار هرنفس بیرون نمی­خزد. خسته­ام... از این­همه تلاش بی­نتیجه، از این­همه دویدن و نرسیدن، از این­همه تنهایی، خسته­ام.

صدای خنده­ی نازی و فریبا، بازیگوشانه از لابه­لای درخت­ها می­گذرد و تا این­سوی باغ می­رسد. صدای خنده­هایشان انگار که دخترکانی بودند درحال دویدن میان تنه­های پیر و قطور درختان گردو... با پیراهن­های سفید و صورتی، دامن­های پرچین، جوراب­های توردوزی شده­ی ساق­کوتاه و روبان­هایی آویزان از مو، رها در باد، درلحظه­ی تردیدآمیز ماندن یا افتادن برخاک... تردید انتخاب ماندن در اسارت گره­ی موها یا... یا رهاشدن و تجربه­ی چند لحظه پرواز و نشستن برخاک و گاهی حتی گم شدن. صداهای صاف و سبک و بی­بار. بدون ناهمواری­های ترس، بدون سنگینی گناه، بدون بار پشیمانی و افسوس... بدون حسرت.

نازی از من هم بزرگ­تر است. الان دیگر سی­ودو سالش می­شود. پسرش محنا، درست همسن آن روزهایی است که من به­طور اتفاقی نازی را برهنه دیدم... فقط نه سالم بود و نازی بیچاره هم فقط سیزده سال داشت...هه... چقدر گریه کرد. تا مدت­ها با من قهربود. من گیج بودم. خواهرم بود، اما تصویری که در ذهنم ماندگار شده بود هیچ ربطی به تمام آن بازی­ها و قهر و آشتی­های کودکیمان نداشت. توی خانه، حتی توی کوچه وقتی مدرسه می­رفت یا از مدرسه بازمی­گشت، بی­اراده سر راهش سبز می­شدم و بهت زده نگاهش می­کردم. نمی­دانم در خواهرم به دنبال تصویر برهنه­ای که دیده بودم می­گشتم و یا در پس آن تصویر فراموش نشدنی دنبال خواهر و هم­بازیم بودم. انقدر دلم می­خواست درمورد چیزی که دیده بودم با کسی حرف بزنم که ناچار شدم برای هم­کلاسی­هایم یک دخترخاله­ی خیالی بسازم و هرچه که دیده بودم را به او ربط دهم. این­طوری حداقل می­توانستم کمی صحبت کنم و از آن فشار فرساینده رها شوم... چقدر هم طرفدار پیدا کرده بودم، انقدر همه­ی بچه­های کلاس، آن­هایی که تا قبل از آن حتی نگاهی هم به من نمی­کردند، مشتاق داستان­های من بودند که تمام زنگ تفریح­ها دور من جمع می­شدند و با دهان نیمه باز به آخرین ماجراهای من با دخترخاله­ی خیالی، که حالا ماجراهایش هم همه خیالی شده بود، گوش می­دادند. چرا از آن بچگی هم انقدر پلید بودم... خیلی دلم می­خواست یک بار جرات کنم و از یکی از دوستانم بپرسم؛ آیا هیچ پسر دیگری به غیرازمن هم بوده که درمورد خواهر یا یکی از اعضای خانواده­اش این افکار زشت و بی­رحمانه به فکرش خطور کرده باشد؟!... نه... این هم آرام­ام نمی­کند... این­همه آدم در دنیا هستند که آدم می­کشند، زنا می­کنند، کلاهبرداری و دزدی می­کنند... این که دلیل نمی­شود. چرا من؟!

با ته مانده­ی سیگار اول، دومی را روشن می­کنم. غروب دیگر نمی­توانم سیگار بکشم. ممکن است سرخی آتش سیگار چشم کنجکاوی را به خود جلب کند. هر سه نخ سیگاری که درکش جورابم جاساز کرده بودم ازکمر شکسته و له شده. مهم نیست... از هیچ چیز که بهتر است.

شانزده سالم که بود، وقتی به هر بهانه­ای ازخانه بیرون می­زدم تا سیگار بکشم. وقتی برای بردن سطل آشغال و خرید نوشابه یا سسی که چندان هم نیازی نبود داوطلبانه از جا می­پریدم و به کوچه می­دویدم، تازه متوجه شدم که نوید و نادر باوجودی که هردو خیلی ازمن بزرگتر بودند، هیچ وقت و هیچ کجا مثل من رفتار نکرده بودند. انقدر عادت کرده بودم سیگارها و شیشه­های کوچک الکلی که دوستانم به دستم می­رساندند، در جاهای مختلفی که عقل مادر به آن­ها نمی­رسید،‌مخفی کنم که یک روز از روی کنجکاوی در نبود برادرهایم تمام نقاط مخفی و امکان پذیر اتاقهایشان را که قابلیت جاساز کردن هرچیزی را داشت، جستجو کردم. تمام وجودم پرمی­کشید که حداقل یک نخ سیگار، یک سی‌دی پورنو و یا لااقل یک یادگاری زنانه پیدا کنم، تا باورکنم... تا باورکنم که همه مثل من هستند. اما آنها مثل من نبودند. نه،‌نه،... هیچ وقت مثل من نبودند. نادر شجریان و شهرام ناظری گوش می­کرد و نوید، فرهاد و داریوش. هیچ­کدام آشغال­های سرسام­آوری را که من گوش می­دادم دوست نداشتند. هردو دانشگاه سراسری رفته بودند و هیچ­کدام مثل من مادر بیچاره را به روزی نیانداخته بودند که مجبور شود پول دانشگاه آزاد مرا بدهد و بعد هم تازه دو سال بعد، من درس و دانشگاه را بی­نتیجه رها کنم و تمام پول مادرم و خانواده را ازبین ببرم.

صدای نادر همرا با بوی جوجه کباب توی هوا پخش می­شد. با شهاب، شوهر نازی درمورد اخبار روز و تفسیرهای شبکه­های خبری ماهواره­ای حرف می­زدند. صدایش هم درست مثل خودش آرام و دلچسب بود. درست مثل بوی جوجه کبابی که سوار بر هر نسیم خودش را به مشام می­رساند. نه آن­قدر لطیف که بوی گلی را ماند، نه آن قدر تند که مثل بوی سیگار ریه­های ناآزموده­ای را بیازارد. نه... مطبوع و خواستنی و پرکشش، درست مثل بوی جوجه کبابی که گرسنگی را به یادم می­آورد.

درمیان هم­همه­ی بچه­ها و صدای خنده و حرف­های هیجان­زده­ی نازی و فریبا و تحلیل­های سیاسی نادر و شهاب تنها صدای نوید بود که به گوشم نمی­رسید. اگر بنای گوش دادن باشد، تقریباً هیچ وقت از سوی نوید چیزی عاید آدم نمی­شود. می­دانستم که مشغول تخته­بازی کردن با مهردادخان بود. مهرداد و فریبا همسایه­های دیوار به دیوارمان بودند. پسرشان امیرعلی، هم­سن و سال پسر نازی بود. توی این چهار پنج سالی که همسایه­ی ما شده بودند، حسابی با خانواده­ی ما دوست و قاطی شدند. فریبا برای مادرم شده بود جایگزین دور بودن نازی و تقریباً روزی ده بار به هم سرمی­زدند. غذا و کیک و شیرینی می­پختند و هنر آشپزیشان را به رخ یک­دیگر می­کشیدند. گاهی هم هرکدام که بیرون می­رفتند لباسی، شال و روسری­ای یا مثلاً یک گلدان تزیینی یا قندان بلوری ای که آن دیگری نیاز داشت، برای هم می­خریدند. مهرداد خان خیلی با خانواده­ی ما قاطی نمی­شد. کلاً آدم بجوشی نبود. سلام و احوال پرسی­هایش در راهروها به همان جملات معمولی محدود می­شد. هیچ وقت نه دست می­داد و نه حرف بیشتری برای گفتن داشت. عجیب بود که زنش با آن همه شور و حال و بروبیا چطور با آدمی به این ساکتی سرمی­کند. عینکی و سیبیلو بود. گاهی که مادر دستش بند بود و ظرف غذایی به دستم می­داد تا برایشان ببرم، اگر او در را به رویم باز می­کرد عین عروس‌های خجالتی پشت در پنهان می­شد. همیشه قیافه­اش جوری بود که انگار وسط معاشقه با زنش غافلگیرش کرده­ام. هرچند خیلی سخت بود تجسم آن دو در این حالت... اما به هرحال بچه­اشان که از پشت بته سبز نشده بود، حتما‍ً یک کارهایی می­کردند دیگر... هه... بیچاره مادر اگر می­دانست مرا که به در خانه­ی آن­ها می­فرستد چه فکرهایی با خودم می­کنم، قطعاً هیچ­گاه مرتکب چنین معصیتی نمی­شد.... معصیت... این دقیقاً لغتی بود که مادر استفاده می­کرد.

نمی­دانم... قدیم­ترها مادر اصلاً مذهبی نبود. عکس­های قدیمی را که نگاه می­کنم، آن روزها که پدر هم هنوز زنده بود. پدر با کراوات و لپ­های سرخ و چشم­هایی که از خوردن مشروب دودو می­زد، مادر با پیراهن­های گل درشت و یقه­های بازی که سخاوتمندانه چاک سینه­اش را به نمایش می­گذاشت، موهایی بیشتر شبیه یال شیر و تقریباً به همان رنگ و زانوهای عریانی که مادر همیشه به زیبایی آن­ها افتخارمی­کرد، من و نازی و نوید و نادر که گاهی هرکدام­مان نگاهمان یک سو بود و بی­توجه به عکاس... خلاصه همه چیز بودیم به جز تصویری از یک خانواده­ی مذهبی... اما... اما از وقتی که مادر مجبور شد از ترس گزینش دانشگاه نادر با خانوم جلسه­ای­های محل رفت و آمد کند، یکهو طرز حرف زدنش تغییر کرد. کلمات جدیدی وارد دایره­ی لغاتش شده بود. وقت حرف زدن مدام از کلماتی مثل " خانوم فاطمه­ی زهرا" ، " معصیت داره " یا "قسمت چی باشه" استفاده می­کرد. نازدادنش شده بود، پدرصلواتی. دعایش، محشورشدن با آقا، ابراز امیدواریش، توکل به خدا...

زن نادر را هم درهمان جلسه­ها و روضه­ها پیدا کرده بود. بعدترها زیاد هم از انتخاب خودش راضی نبود، اما احتمالاً چون هردو اعتقاد داشتند که خدا شاهد و ناظر اعمالشان است همیشه احترام یکدیگر را نگه می­داشتند...

صدای مادرمی­آمد، دنبال من می­گشت. حواسش به همه بود. مثل همیشه نگران بود. نگران این­که مبادا نوید گره­های طناب تاب را خوب نبسته باشد و یکی از بچه­ها از تاب بیافتد. مبادا بچه­ها همدیگر را محکم تاب بدهند و بلایی سر یکی بیاید. مبادا سرتاب دعواکنند... صدایش صاف و بی هیچ پیچ­وتابی ازمیان درختان می­گذشت. بیچاره زن پیرشده بود انقدر که همه­ی عمرش به نگرانی گذشته بود. پیش­ترها که همیشه نگران بچه­های خودش بود و حالا هم نگران بچه­های بچه­هایش. این یک روز تعطیل هم که به اینجا آمده بود تا مثل دیگران آب و هوایی عوض کند، هیچ چیز تغییر نکرده بود. صدایش به هیچ چیز آشنایی شبیه نبود. ترس­ها و نگرانی­هایش مرا به یاد خرگوشی می­انداخت که مابین درخت­ها به این­سو و آن­سو می­جهید و با چشم­های سرخ نگران و بینی­ای که می­لرزید،‌سعی می­کرد حواسش به همه­ی خطرات احتمالی باشد. اما قدرتی که درصدایش بود هیچ شباهتی به خرگوش نداشت و بیشتر ماده شیر را به یادم می­آورد که می­توانست به آنی به این سوی علف­های هرز بپرد و چهاردست و پا بر روی سینه­ام فرود آید.

بلند می­شوم. به سمت صداها راه می­افتم. مادر هنوز صدایم می­کند. پاسخش را می­دهم. به این فکر می­کنم؛ صدای من چگونه تا آن­سوی باغ می­رود. به یاد گربه­ی بیمار و زخمی­ای افتادم که سال پیش پشت همین علف­های هرز پیدا کرده بودم. صدایش انقدر ضعیف بود که می­شد بی­تفاوت از کنارش گذشت.