گورزا

تو هم با من نبودی! (قسمت آخر)
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

ساعت چهار و بیست­وپنج دقیقه­ی صبح را نشان می­داد.

آیدا، روی تخت­خواب غلتی زد و به پهلو چرخید. بهزاد خواب بود و با صدای بلندی خرخر می­کرد. دوخط عمیق از دوطرف بینی­اش شروع شده بود، از دوسوی سیبیل­های سیاهش که هرچند روز یکبار با دقت تارهای سفید را از لابه­لایش می­چید، پایین­تر آمده بود و تا زیر چانه­ی مربع شکل و اصلاح کرده­اش می­رسید. موهایش کم پشت‌تر از آن بود که بشود سفیدی­هایش را چید و خود بهزاد هم مغرورتر از آن بود که علی­الرغم میل شدیدش به جوان ماندن، رنگ­شان کند. چرا داشت با این­همه دقت بهزاد را نگاه می­کرد. دنبال چه چیز می­گشت؟!...

برگشت، پشت و کتف­هایش را روی سطح صاف تشک رهاکرد. با وسواس دوباره به ساعت بالای تخت نگاهی انداخت. چهار و سی و یک دقیقه... یک زمانی چقدر عاشق این چراغ بالای سرش، که حباب­های شیشه­ای و رنگارنگ داشت، بود. برایش مهم بود که همیشه تمیز باشد تا برق بزند و رنگ­هایش بی­واسطه و شفاف روی دیوارها و سقف بیافتد. آخرین بار کی تمیزش کرده بود؟! شب عید بود، احتمالاً! بیشتر از هشت­ماه پیش. در این تاریکی دیده نمی­شد اما حتماً پراز گردوخاک بود...

ساعت چهار و سی­ و نه دقیقه بود. به بهزاد پشت کرد و روی پهلوی چپ خوابید. وقتی رها را باردار بود در کتابی خوانده بود که بهترین جهت خوابیدن برای مادر همین پهلوی چپ است. جنین به قلب نزدیک­تر می­شود و از صدایش احساس آرامش خواهد کرد. انقدر درتمام مدت بارداری روی پهلوی چپش خوابیده بود که روزهای آخر احساس میکرد، سمت چپ بدنش صاف و سمت راستش برجسته­تر است. بعضی­ها می­گفتند خیال می­کند و بعضی دیگر با بی­تفاوتی؛ که خوب حتماً بیشتر بدن بچه در سمت راست شکمت جای گرفته است. آن­همه به پهلوی چپ خوابیده بود که فرزندش کنار قلبش باشد و آن­وقت کودک انگار از آن همه ضرب آهنگ ناموزون و پرفراز و نشیب قلبش فرار کرده بود و درپهلوی راستش پناه گرفته بود. آخرش هم هیچ وقت نفهمید بالاخره بچه­ سرش را در کدام طرف شکمش گذاشته بود. مگر می­شد از دکترصیف با آن کت شلوار و کراوات­های شیک و صورت همیشه اصلاح کرده و بوی ادکلنش از این سوال­ها کرد...

                                              *********                 

جمعه غروب، باز هم باران می­بارید. آیدا، روی صندلی همیشگی­اش کنار پنجره نشست. لیوان بزرگ قهوه و زیرسیگاری را کنار ردیف گلدان­های کوچک و بزرگ کاکتوس روی لبه­ی پنجره­ی آشپزخانه گذاشت. آن­سوی کوچه، پنجره­ی روشن آشپزخانه­ی دیگری بود. آیدا بی­اراده به زن فربه­ای که در آشپزخانه­ی روبرو این­سو و آن­سو می­رفت، خیره شد. چنان نگاه می­کرد که انگار آن روز و در آن لحظه مهم­ترین کار دنیا دقت کردن به آشپزی زن بود. زن، قابلمه­ی برنج را که می­جوشید و از آن بخار بلند می­شد در آبکشی درون ظرفشویی خالی کرد و قابلمه را دوباره روی شعله گذاشت. با یک دست آتش زیرش را کم کرد و بادستی دیگر بدون اینکه حتی نگاه کند از جایی آن زیرها ظرف روغن را بالا آورد و با مهارت  درون قابلمه یک دور تابش داد و دوباره همان زیر گذاشت. آیدا، جرعه­ای از قهوه­اش نوشید و یک پک محکم به سیگار زد. زن، از توی یخچال کیسه­ی نان لواش را بیرون آورد و چند تکه از آن را ته قابلمه چید. آیدا، کام دیگری از سیگار گرفت و دودش را به سمت پنجره فرستاد. دودها که ناپدید شد، زن برنجش را درون قابلمه خالی کرده بود و داشت با ته کفگیر چند حفره­ی عمیق در آن ایجاد می­کرد که احتمالاً بهتر دم بکشد. آیدا، لیوان قهوه­اش را تا ته سرکشید. زن، دور در قابلمه را دم­کنی پیچید و روی قابلمه گذاشت . آیدا، آخرین کام را از سیگار گرفت و ته­سیگار را توی زیرسیگاری فشارداد تا خاموش شود. زن، آبکش را زیر شیرظرفشویی شست و پشت و رو توی جاظرفی گذاشت. دست­های خیسش را با دوطرف پیراهن گلدارش خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. آیدا اما هنوز کنار پنجره نشسته بود...

                                             *********      

ظاهراً اولین مشتری آرایشگاه بود که وارد سالن آرایش شد. آرایشگرها هنوز خواب آلود بودند. یکی از دخترکان چهل و دوسه کیلویی شلوارجین­پوش جلوآمد.

  • - چه فرمایشی داشتین؟!
  • - می­خوام موهامو کوتاه کنم، رنگ هم می­خوام بکنم!
  • - شهره جون موهاتون و کوتاه می­کنن یا سیماخانوم؟!

آیدا گیره­ی سر را از پشت موهایش باز کرد. موهای تیره­اش روی شانه­ها و تا زیرکتف­هایش رها شد.

  • - نمی­دونم... فرقی نمی­کنه!... خیلی وقته موهامو کوتاه نکردم.

آیدا مقابل آینه­ نشست. برای آخرین بار به زنی که با رویای فرهاد زندگی می­کرد نگاه کرد. زنی لبخند به لب باموهای مش­کرده­ی طلایی، از پشت­سر به آیدا نزدیک شد. شنل پلاستیکی سورمه­ای رنگی را به دور گردن آیدا پیچید. دست زیر موهای آیدا انداخت و تکانی به آن حجم مواج و پرتاب داد.

  • - موهاتون خیلی تیره است. چه رنگی می­خواین بکنین؟!
  • - قرمز... رنگ آهن گداخته، رنگ آتیش!

زن ازتوی آینه به آیدا لبخندزد. انگشت­هایش هنوز میان موهای آیدا بود.دو دسته ازموهای آیدا را در دوسوی صورتش تا روی گردن پایین کشید و با همان لبخند که انگار جزیی از صورتش بود گفت:

  • - چه مدلی میخواین کوتاه کنین؟
  • - کوتاهِ کوتاه... مثل موهای مردها!

زن حیرت نکرد. عادت داشت به زنانی که وقتی زورشان به دیگران نمی­رسید، برعلیه خود برمی­خاستند. ازهمان راهی که آمده بود برگشت تا وسایل­اش را بیاورد.

  • - پس تیفوسی می­خواین.

تیفوسی... تیفوسی؟!... آیدا به یاد کودکی­اش افتاد. آن زمان­ها چندین­بار فیلم "جین ایر" را از تلوزیون پخش کرده بودند. دخترک در یتیم خانه بود... تیفوس آمده بود... مدیره­ی بدجنس و نامهربان یتیم­خانه دختربچه­ها را یک به یک روی چهارپایه می­ایستاند، دسته­ی بزرگی از موهای بلندشان را دردست می­گرفت و از ته قیچی می­کرد. دختربچه­ها اشک می­ریختند اما کاری نمی­توانستند انجام دهند. آیدا تصویر خود و آینه­های بزرگ بسیار با شیشه­ها و برس­های متعدد و جورواجوری که جلوی هریک چیده شده بود، صندلی­های بزرگ و کوچک و پایه بلند و خوابیده، زنانی که راه می­رفتند، باهم شوخی می­کردند یا چای می­نوشیدند، همه و همه را از درون آینه­ی مقابلش تار و مواج می­دید. نه، نباید گریه می­کرد. نباید...


 
 
تو هم با من نبودی! (قسمت چهارم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

رها... رها... باید رها را بهانه می­کرد تا از زیر آن نگاه تیز و نامفهوم فرار کند. نگاهی که همه چیز بود و هیچ چیز نبود. فرهاد نگاه عجیب و بیگانه­ای داشت. نه از آن جنس همیشگی که آیدا می­شناخت. مثل نگاه آدمی بود که به انسان کاملاً برهنه­ای در یک مکان عمومی و پررفت و آمد، برخورد کرده باشد. نگاهی که هم اشتیاق دیدن در آن موج می­زد و هم فرّار و گریزان بود. نگاهی انگار می­خواست چیزی بگوید اما مثل این بود که به زبانی بیگانه صحبت می­کرد.

آیدا بی­جهت باصدای بلند برای همه توضیح می­داد:

  • - برم به رها برسم!... بچه­های الان مثل بچگی­های ماها نیستن، از مهمونی و این­جور برنامه­ها فرارین... سرشو به یک چیزی مشغول نکنم تا آخر شب می­خواد زیرگوش من غربزنه که من حوصله­ام سررفت...

رها!... رها بیا مامان، بیا از عمه اجازه بگیریم بری تو اتاق­شون سی­دی تو بذاری تو کامپیوتر سرگرم باشی دخترم...

بیتا همراه آیدا و رها وارد اتاق شد. جلوی آینه ایستاد و زیر چشم­هایش را پاک کرد و دستی به موهایش کشید.

  • - دیدیشون؟!... همین­ها بودن که بهت گفته‌بودم... زنش خیلی ماهه اما شوهره داره دیوونش می­کنه­ها!
  • - آره یادمه!

آری یادش بود. یادش بود که بیتا گفته بود که زن مهندس، همسر دوم اوست. گفته بود از همسر اولش هم یک پسر دارد که گاهی می­آورد پیش خودش. گفته بود که آن بچه­ی هشت ساله­ی طفلکی هم زبانش می­گیرد و هم شب ادراری دارد، چون کودکی بد و پرتنشی را گذرانده است. گفته بود...

خیلی چیزها گفته بود. خیلی چیزها را که همه با هم و یک جا به مغز آیدا هجوم آورده بود. خیلی چیزها که آیدا به یاد می­آورد، اما ترجیح می­داد که به خاطر نیاورد، یا اصلاً ای‌کاش هیچ وقت شنیده نبود. تصاویر فرهادی که آیدا را درآغوش گرفته بود، با دست­های بزرگش سرآیدا را محکم می­گرفت، انگشتهایش را لابه­لای موهای آیدا فرو می­برد و تمام صورت و گونه و چشم­ها و گردن آیدا را سخت و پرحرارت می­بوسید با تصاویر فرهادی که از خشم کبود می­شد و سر همسرش را به دیوار می­کوبید، در ذهن آیدا درهم می­آمیخت و مخلوط می­شد. صدای موزیک... صدای خنده و صحبت مردها و زن‌ها... صدای بیتا وقتی در روزها و هفته‌های گذشته پای تلفن یا درمهمانی‌های خانودگی از همسایه‌ی جدیدِ  مشکل‌دارشان صحبت می‌کرد...

                                                    *********

- بیتا خانوم! دست شما دردنکنه، خیلی زحمت کشیده بودین!

شوهر دوست صمیمی بیتا، با این جمله صندلی‌اش را از میز غذا فاصله داد. مرد بی‌تاب بود. شاید اگر وقت دیگری بود آیدا فکرمی‌ کرد حتماً مرد نیاز به دستشویی دارد و دردلش دارد به همه‌ی آن‌ هایی که اینطور به میز چسبیده بودند و دیس‌های غذا را رها نمی‌کردند، فحش می‌داد. آخر نمی‌شد وسط غذا خوردن یک عده آدم بلند شد و درست نیم متر آنسوتر از میز غذا، سیفون را کشید. اما وقت دیگری نبود... آن شب، شبی بود که ...

  • - ای بابا... کیانوش جان چه زحمتی... دستِ کارخونه‌ی کاله و چه میدونم همین غذاهای بسته‌بندی درد نکنه... زن‌­های امروزی که غذا درست نمی­کنن. میرن تو سوپرمارکت، چرخ و دست می‌ گیرن، دیگه کار ندارن هم که چنده و چه جوریه...میگی این چیه؟! /شنیسل آماده... پس اون چیه؟! /فیله­ی سوخاری... این یکی چیه؟! /سیب زمینی نیمه سرخ... اون یکی؟! /دست­پیچ سبزیجات،دست­پیچ گوشت وقارچ با دست­پیچ سوسیس کالباس... اون جعبه­ها که اون زیرن؟! /اونا پاچینیه، تو کار نداشته باش... می­پرسی خوب پس این همه قوطی کنسرو برای چیه؟! /می­فرمایند اِاِاِاِاِ چقدر اذیت می­کنی، نخودفرنگی و ذرت و قارچه برای سالاد می­خوام... ای بابا برادرمن آشپزی کجا می‌کنن این خانوم‌­ها... یکی و میذارن تو ماکرویو، یکی و می­ریزن تو سرخ کن، یکی دوتا هم سرگاز تازه ظرفاشون هم حتماً باید چدنی یا پیرکس باشه وگرنه غذا خراب میشه، خلاصه میارن میزارن سرمیز جلوی من و شما دلشون هم خوشه که هفت هشت جورغذا برای مهمونی درست کردن!
  • - آره بهزاد خان، مادربزرگ منو خدابیامرزه، عزیز صداش می­کردیم... تا همین پارسال هم زنده بود و با مادرم­اینها زندگی می­کرد، اما خداشاهده ازوقتی که من یادم میاد تا موقع مرگش لب به مرغ نمی­زد. می­گفت بومیده این مرغ­ها. نه این­که عادت کرده بود که مرغ زنده رو بگیرن، خودشون سرشو ببرن، بشینن پرهاشو بکنن و همون­جور تازه تازه بپزن. اون هم تو اون دیگ­های قدیم، دیگ­های مسی و گلی و سنگی که اون موقع­ها بوده. تازه شما حساب بکنید بنده­های خدا چه عذابی می­کشیدن اون­موقع تا این ظرف و ظروف­هارو لب حوض و با آب یخ کرده بشورن...
  • - ای آقا... خدا بیامرزه مادربزرگ شمارو ولی زن هم همون زن­های قدیمی با همون جاروچوبی و همون چهارتا تشت و لگن هم خونشون همیشه عین دسته­ی گل بود، هم از زندگی­هاشون راضی بودن. یه آقا می­گفتن صدتا آقا ازبغلش درمی­اومد. نه مثل زن­های ما که تا با ما کاردارن ما میشیم بهزاد خان و بهزاد جان، وقت­های دیگه که جالبه بنده می­شم آقای پورسعید! انگار همون چند دقیقه پیش مارو به هم معرفی کردن. اما هروقت می­بینم خانوم میگه"بهزاد جان" می­فهمم یا آشغال­ها رو باید ببرم دم در یا احتمالاً نونی، سسی چه می­دونم نوشابه­ای، چیزی کمه و بنده باید برم بخرم!

بهزاد حرف می­زد، شکلک درمی­آورد، صدایش را کلفت و نازک می­کرد... صدای غش­غش همه­ی مهمان­ها چه زن و چه مرد از همه سوی میز به گوش می­رسید. زن فرهاد می­خندید و خودش را روی شکم فرهاد می­انداخت... فرهاد... فرهاد انقدر نوشیده بود که چشم­هایش دودو می­زد، پوست صورت و گردن و سینه­اش که از میان دکمه­های باز پیرانش، تا روی برآمدگی شکم­اش دیده می­شد به­طرز ناخوشایندی سرخ، بی­مو و براق بود. ازتمام آن فرهادی که آیدا به یاد می­آورد، فقط صدایش همان بود وقتی که در تایید حرف بهزاد گفت:

  • - بعله قربان، اون موقع که ماشین ظرفشویی و ظرف تفلن و این کوفت و زهرمارها نبوده. به خدا بی­خود نیست الان همه جوون جوون میافتن می­میرن. مال همین مواد شیمیایی­ایه که تو این­جور ظروف و حتی شوینده­ها به کار رفته. حالا مگه میشه به این خانوم­ها حرف حالی کرد. حقم دارن، بخوان بشینن این کارهارو بکنند دیگه کی وقت کنن بشینن تو این آرایشگاه­ها بدن ناخون­هاشون رو روش گل و بوته بکشن و کی موهاشون راه­راه و خال­خالی و سبز و بنفش بکنن. بنده­های خدا خوب گرفتارن دیگه، نمی­شه که ازشون توقع داشت.

فرهاد باصدای بلند و خش­داری خندید.  سرش را عقب گرفته بود و دوسه خط عمیق از زیر گوشهایش غبغب کلفت و سرخش را به چندقسمت تقسیم کرده بود. همسرش بی­اراده ناخن­هایش را در میان کف دست­هایش پنهان کرده بود. مردهای دیگر هرکدام از یک سوی میز تجربه­های مشابه­ خود را تعریف می­کردند. زن­ها درمیانه­ی هیاهو سعی می­کردند با صدایی که از تلاش بی­نتیجه­اشان برای شنیده شدن، زیر و لرزان و جیغ­جیغو شده بود، مردهای امروزی را با مسولیت­پذیری پدران یا مردانگی­های پدربزرگ­های خود مقایسه کنند. در این همهمه­ی غریبِ شوخی و گلمندی و تعریف و تحقیر تنها دو نفر اصلاً سخن نمی­گفتند. آیدا و همسر فرهاد. 


 
 
تو هم با من نبودی! (قسمت سوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

" کاش درمدت آن سه سال یک بارهم باهم مهمانی رفته بودیم. یک مهمانی واقعی، که پراز آدم­های جورواجور باشد. نه مثل آن یکی دوباری که مادرو پدر تهمینه مسافرت بودند و من و تو و کیان و تهمینه مثلاً مهمانی راه می­انداختیم. من هیچ­وقت رقصیدن را دوست نداشته­ام. بیشتراز آن از رقصیدن مردها و پسرها بیزارم، تو این را می­دانستی؟! نمی­دانم چرا پیچ وتاب دادن بدن به نظرم انقدر کار مسخره و خنده­داری می­آید. اما شاید اگر یک مهمانی واقعی بود، اگر تو بودی، اگر کمی نوشیده بودیم... شاید اندامم در کنار اندام تو به پیچ وتاب می­افتاد. آن هم می­شد یک خاطره­ی دیگر، درکنار آن همه خاطره از تو، که هیچ یک مثل آن دیگری نیست. که هیچ یک مثل هیچ خاطره­ی دیگری نیست. که هیچ یک دیگر تکرار نخواهدشد... راستی چرا ما مهمانی نمی­رفتیم؟! می­ترسیدیم؟!... تو که می­دانم نه، اما من خیلی می­ترسیدم. آن زمان­ها مثل حالا نبود. کمیته می­ریخت و مهمانی­ها به آنی خراب می­شد. می­ترسیدم که همه و ما هم دربین همه گرفتار شویم و پدرو مادر من  همه چیز را بفهمند. الان دیگر انگار اصلاً کمیته وجود ندارد... چقدر عجیب!... دیگر هیچ­کس از این اسم استفاده نمی­کند. آن زمان­ها کافی بود که برادرکوچکت گاهی سرظهر، از پله­های مجتمع­تان پایین دویده باشد، یا یک بار پدرت در جای پارک همسایه­تان ماشینش را گذاشته باشد که ببینی درست شب مهمانی تولدت یکی از همسایه­های شاکی تلفن کرده و کمیته را خبرکرده است. حالا دیگر همسایه با همسایه این­گونه ناجوانمردانه رفتار نمی­کند. حالا انگار همه در دردی مشترک گرفتار آمده­اند. کمیته­ای­ها... با آن پاترول­های سفید و سبزی که پشتش 4WD نوشته بود و هروقت درخیابان می­دیدیش دختری یا بیشتر پسری یا پسرهایی روی صندلی عقبش با پشت قوزکرده و گردن خمیده نشسته­یودند. دختری یا پسری که تنها جرمشان عاشقی بود. کاش نترسیده بودیم و یک بار باهم مهمانی رفته بودیم. کاش فرصت داده­بودند تا کمی عاشقی کنیم. شاید اگر انقدر به دنبال عشق­های مجاز نبودیم..."

اتومبیل کمی جلوتراز درب آهنی سیاه رنگی توقف کرد. بهزاد با ژست بزرگوارانه­ای سبد گل را به سمت آیدا گرفت. هم این افتخاری که بهزاد فکرمی­کرد نصیب همسرش کرده، هم خود سبد گل، بیش­تر از آن احمقانه به نظر می­رسیدند که آیدا حتی به آن­سو نگاه کند. سبدهای گل بی­هویت... که فقط بار مالی آورنده­اش را به دوش می­کشیدند، هیچ­وقت هیچ پیغام دیگری با خود همراه نمی­بردند. تعداد و نوع گل­هایشان، تعداد صفرهایی را به نمایش می­گذارد که شاید آورنده­ی آن قصد دارد ارزش گیرنده را در آن به رخ بکشد و شاید هم نه، فقط وسعت گشاده­دستی آورنده را به نمایش می­گذارد.  آیدا بیشتر ترجیح می­داد به­جای آن سبدگل ارکیده و مرغ بهشتی، یک دسته­گل آفتاب­گردان می­خریدند یا شاید ترکیب از زنبق ونرگس... افکار آیدا اسب رام نشده­ای بود که با هر اشاره­ای به سویی می­دوید.

  • - بیار بالا، پشت در بده دست رها...

صدای خنده و موزیک از طبقه­ی بالا به گوش می­رسید. به پاگرد اول که رسیدند، آیدا تاب شال را از دور گردنش بازکرد و شال روی شانه­هایش رهاشد. دستی درمیان موهای بلندش برد و قسمتی از آن سیاهی نافرمان را پشت گوش راستش به اسارت کشید. پیراهن ابریشمی سفید رنگش را روی شلوار مرتب کرد. دو دکمه­ی بالای پیراهن باز بود اما لبه­های ظریف یقه­ی لباس به آرامی روی هم خوابیده­بودند. این شیوه­ی لباس پوشیدن را بیش­تر دوست داشت. بازی نامحسوسی که فقط یک بیننده­ی مشتاق را به تماشا دعوت می­کرد، نه هر چشم ولگرد و بی­خانمانی که لخ­لخ کنان روی تمام سینه­ها و بازوها و پاهای برهنه­ی زن­ها پرسه می­زد. آیدا این قسمت دیرآشنا و شرم­آور خود را دوست نداشت. خودی که درعین انکار کردن، باز هم دوست داشت دیده­شود. دوستش نداشت... همان­قدر که تهمینه را دوست نداشت. اما قسمتی از خودش بود، علی­الرغم تمام تلاش­اش رهایش نمی­کرد. همان­طور که دوستی­اش با تهمینه انقدر قدیمی و کهنه شده بود که دیگر خوب یا بد هریک قسمتی از زندگی هم شده­بودند. پشت در آپارتمان رسیدند.

...

- سلام... سلام، چند سال شد؟! سه سال دیگه، آره فریدون؟! سه سال هست که داری به این خواهر ما سواری میدی!... اما خوشم اومد... یابوی جون­دار و اصیلی هستی... بابا سه ساله سوارتن ولی هنوز سرپایی... ماشاالله به این­همه استقامت مرد...

بهزاد باصدای بلند می­خندید و محکم برپشت شوهرخواهرش می­کوبید. آیدا گونه­های بیتا را بوسید. باهربوسه از روی شانه­های بیتا نگران و سریع به جمعی که برخی بسیار آشنا و برخی دیگر کاملاً ناآشنا بودند، نگاهی انداخت. اما انگار هیچ­کس به اندازه­ی خود آیدا از این شوخی­ها و از این به­هم خندیدن­ها منزجر و خسته نبود. فریدون دستش را پشت بهزاد گذاشته بود و چیزی درگوش او می­گفت که هردو با صدای بلند خندیدند. بیتا ابروهایش را درهم کشیده­بود اما به پهنای صورتش لبخندمی­زد. همه­ی آن ده دوازده نفر دیگر... مردی... در دورترین نقطه­ی اتاق پذیرایی پشت­کرده به مهمان­های تازه­وارد، ایستاده بود. انقدر درشت و تنومند بود که اگر آیدا برای لحظه­ای دست کوچک زنانه­ای که از زیربازوی مرد ردشد، پهلوی راست مرد را نوازش کرد و برای چند لحظه­ای روی تن مرد آرام گرفت، را نمی­دید، اصلاً متوجه حضور زنی در آن گوشه نمی­شد. شاید مرد از این لودگی­ها بدش می­آمد و از زنش می­خواست که زودتر از آن­چه قراربود مهمانی را ترک کنند، شاید زن داشت متقاعدش می­کرد که نباید انقدر سخت­گیر باشد، شاید...

آیدا با مهمانان دیگر دست­می­داد و به تعارف­ها و تعریف­ها پاسخ می­گفت. هنوز در خیال­پردازی نوازش­های آن دست ظریفِ انگشتردار که ناخن­هایی مرتب و صورتی­رنگ داشت به سرمی­برد که به مقابل زن کوچک اندام و ریزنقشی رسید که درکنار همسر قدبلند وشکم­گنده­اش این­پا و آن­پا می­کرد که بنشینند یا منتظر مراسم معارفه و احوال­پرسی شخصی باشند. آیدا به زن لبخند زد، فکر کرد ای­کاش عادت داشت به دست­هایش بیشتر رسیدگی کند. خجولانه دستش را به سمت مرد دراز کرد. زن ریزنقش چیزی می­گفت. احتمالاً چیزی مثل این جمله که درمورد آیدا زیاد شنیده­است. صدای فریدون هم می­آمد. داشت برای بهزاد توضیح می­داد که ایشان همان آقای مهندس، همسایه جدیدشان هستند که ذکر خیرشان همیشه بوده. صدای بیتا ازچندقدم دورتر به گوش آیدا می­رسید، داشت به یکی از مهمان­ها می­گفت که میبینی خانوم برادرم و خانوم مهندس چقدر شبیه هم هستند، خانوم مهندس همیشه من رو به یاد آیداجون میندازه... صداها... صدای زن کوچک اندام که می­گفت: به خدا آقا فریدون! فرهاد هم شما رو درست مثل برادرش دوست داره... فرهاد...  


 
 
تو هم با من نبودی! (قسمت دوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
 

"وای فرهاد، وای فرهاد... چرا از ذهن من بیرون نمی­روی؟!... چرا خیالت مرا رها نمی کند؟!... چرا با هر بارانی که می­بارد، من باید فقط به تو فکر کنم. به روزهایی که درباران کنار هم قدم می­زدیم. آن شب که باران می­بارید و من از سرما می­لرزیدم. آن شب که تو ژاکتت را درآوردی و دور من پیچیدی. من خیره به قطرات بارانی که از روی بازوهای تو به سمت زمین می­غلطیدند، و تو خیره به گونه­های سرد و خیس من که زیر نوازش­های سرانگشتان تو داغ می­شد و رنگ می­گرفت. آن روزها و شب­هایی که همه چیزش با این روزها و این شب­ها متفاوت بود. روزهایی که من بلد بودم جیغ بکشم، باصدای بلند بخندم، بدوم، با دستهای سرخ و بی­حس برف بازی کنم... آن روزهایی که من زن دیگری بودم. چقدر همه چیز فرق می­کرد. چقدر با تو بودن آسان بود و بدون تو بودن سخت است. چه خوب بلدبودی همه­چیز را زیباتر کنی. چه ساده می­شد درکنارتو احساس خوش­بختی کرد. چه راحت می­شد با یک پرس غذایی که می­توانستیم با همه­ی پول موجود در کیف­هایمان بخریم، سیرشویم، بخندیم، عشق­ورزی کنیم. تو در بشقاب من تکه­تکه کباب بگذاری، من در لیوان تو نوشابه بریزم. تو چنگال مرا در کاهو فروببری به دست من دهی، من روی گوجه­فرنگی بشقاب تو نمک بپاشم... هه... مسخره است، اما برای من عشق یعنی همین. یعنی درلحظه­هایی به این سادگی درکنار تو بودن...  در آرزوی همراه شدن در همین تجربیات ساده، در حسرت دوباره­ی همین لحظه­های پیش­پاافتاده حتی، دلتنگت بودن. تا کی فرهاد؟! تا کی؟! تا کی سر میز بنشینم و به صندلی خالی روبرویم خیره شوم و تورا ببینم که با سرِ خم­شده به عقب خنده سرمی­دهی، سیبک گلویت آرام به رقص درمی­آید و درمن عاشق نه احساسی ناخوشایند که هوس بوسه­ را برمی­انگیزد، و تو با هزارن چین ریز و دلچسب گوشه­ی چشم­هایت با نگاهی براق به  من خیره می­شوی. تا کی باید درتمام خالی­های زندگیم در جستجوی تو باشم؟!"

رها، محو تماشای تلوزیون تکه­ی بزرگی از کباب را روی چنگال درهوا نگه­داشته بود و چند دقیقه­ای بود که دیگر غرنمی­زد. آیدا هردو بشقاب­ نیمه­پر را از روی میز برداشت.

  • - پلوتو نمی­خوری رها؟!
  • - نه، سیرشدم! دیگه برای من پلو نپز، دارم چاق می­شم... همین الان هم از «ترگل» و «نوشین» چاق­ترم. دیگه از امشب شام هم نمی­خورم.

آیدا با تعجب به دخترش نگاه کرد. به یاد نمی­آورد که خودش یا هم­سن و سال­هایش آن­موقع ها در ده­سالگی نگران تناسب اندام یا اضافه­وزن خود بوده­باشند.

  • - به­هرحال بهتره امشب خونه­ی عمه­ات غذاتو بخوری. حوصله ندارم سوژه­ی بحث و اظهار نظر دیگران بشیم. حالا هرکس می­خواد یک توصیه­ای بکنه و من هم باید بشینم تمام حرف­هایی رو که خودم می­دونم، بشنوم و تایید کنم و چشم چشم بگم...
  • - خوب من که می­گم امشب نیام... به خدا حوصله­ام سر میره... خوب دوست ندارم بیام، مگه زوره؟! منو بذارین خونه­ی خاله زیبا، فردا هم که جمعه­است. صبح بابا بیاد دنبالم. من هم با اشکان یک کمی کامپیوتر بازی می­کنیم. خوب مامان، خوب؟!

آیدا یاد آخرین باری که رها را خانه­ی خواهرش گذاشته بود افتاد. وقتی برای برگرداندن رها رفته بود، زیبا هنوز از خشم می­لرزید. ظاهراً هر دو بچه درلحظه­ای غافلگیر شده بودند که اگر چند دقیقه­ی دیگر گذشته بود، اولین تجربه­ی جنسی خود را پشت سرمی­گذاشتند.

  • - تو امشب با ما میای مهمونی رها و من دیگه حوصله ندارم در این مورد بحث کنم. از لحظه­ای که از مدرسه اومدی ما دوتا داریم سر این موضوع کلنجار می­ریم و من واقعاً تصمیم دارم به این وضع خاتمه بدم. مهمونی اومدن تو زور نیست، فقط این­که تو باید یاد بگیری همیشه زندگی اون­جوری نیست که تو بخوای و حتماً بهت خوش­بگذره. بعضی وقت­ها مجبوری جاهایی بری که اصلاً دوست نداری اما جزو برنامه­ی زندگیته و باید انجامش بدی. تموم شد و رفت.
  • - نخیرم! من فقط الان، مجبورم که هرجا که شماها می­خواین باهاتون بیام. وقتی خودم بزرگ بشم هیچ وقت نمی­ذارم کسی مجبورم کنه کاریو بکنم که دوست ندارم. می­خوام هرجوری که دلم می­خواد زندگی کنم. اصلاً شوهرم هم باید اون­جوری که من دلم می­خواد زندگی کنه، از اول که باهاش آشنا می­شم اینو بهش می­گم...

آیدا فکر کرد که خودش هم چقدر همیشه آرزو داشته که مثل مادرش نشود. مادرش همیشه مثل یک بشکه­ی باروت بود که به تلنگری منفجر می­شد، آیدا تبدیل به یک بشکه خاک شده بود که هیچ کس صدایی از درونش نمی­شنید. مادرش همیشه بیمار بود، همیشه بچه­ها دچار احساس گناه بودند که مانع استراحت و آرامش مادر می­شوند، آیدا حتی فردای عمل کلیه­اش هم در تخت نخوابید، انگار که می­ترسید به عنوان یک شی‌ء بی­مصرف دورانداخته شود. آن کسی که دلش می­خواست نبود اما دست کم به مادرش هم هیچ شباهتی نداشت. خوشحال بود که رها هم هیچ تمایلی نداشت که شبیه او باشد.