گورزا

 
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

قرار بود مثل آدم‌های باسواد، یک لینک خوشگل و تروتمیز، از این‌ها که روش کلیک می‌کنند وپیوند می‌خوری به یک بلاگ دیگر، بگذارم و یک جورهایی بگویم که به زودی نمایشگاه نقاشی یکی از بهترین دوستهایم است. اما هرچه کردم نفهمیدم چطور می‌توانم این‌کار را انجام دهم. در نتیجه مجبور شدم از این روش غیرفنی استفاده کنم:

نمایشگاه نقاشی فرناز ضابطیان مهر ٨٨

میدان ونک، خیابان شهید خدامی (بیژن)، شماره ٧٢

پنجشنبه ٢٣ الی سه‌شنبه ٢٨ مهر، ساعت ١۶ تا ٢٠

نگارخانه والی

« آدرس وب‌سایت فرنازعزیزم در لینک‌های وبلاگم هست، اگر کسی مایل بود بیشتر درمورد او بداند! »


 
 
تو هم با من نبودی! (قسمت اول)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
 

"نه، نه، الان نه... خیالت باشد برای یک وقت دیگر! برای شب... شب که بهزاد پشت­کرده به من می­خوابد. شب که بی­تاب می­شوم تا کسی مرا درآغوش گیرد و هیچ­کس نیست. هیچ­کس نیست، جز خیال تو! شب که چشم­هایم را می­بندم و به یاد می­آورم آن روزهایی را که در اتاق تو روی تختخواب یک­نفره کنارهم می­خوابیدیم. من شانه­ها و کتف­هایم را می­سپردم به سینه­های فراخ تو و تو بازویت را قرض می­دادی به سرِ خسته­ی من. تو دستهایت را حلقه می­کردی به دور تنِ نحیف من و من گم می­شدم در پناه بزرگی اندام تو. تو نرم­نرم گردن و شانه­ی مرا می­بوسیدی و من کم­کم آرام می­گرفتم زیر تابش آفتاب مهربانی تو. هیچ کس نه قبل­تر و نه بعدتر از تو مرا آن­گونه نبوسید که تو می­بوسیدی. آن­گونه با لبهای بسته، بی فشار و تحمیلی ناخواسته، بیشتر به خیال بوسه می­مانست تا تجربه­ی بوسیدن.

خسته­ام... خیلی خسته­ام فرهاد. دلم تو را می­خواهد. هرروز این پانزده سال. دلم عادت نمی­کند به نبودنت، به نداشتن­ات. تنم عادت نمی­کند به خالیِ ملافه­ها، لباس­هایم خو نمی­گیرند به رفتن بوی تو، دست­هایم تاب نمی­آورند این­همه رهایی را، این­همه لختی را، وقتی که به یاد می­آورم روزهایی که دست­های کوچک و سفیدم در پهنا و تیرگی دست­های تو ناپدید می­شد."

صدای زنگ تلفن... سیگارِ تاکمر خاکسترشده، بی­تجربه­ی لمس مشتاق لب­های باریک زنانه­اش... لیوانِ قهوه­ای که دیگر دیواره­هایش دستی را که درمیانه­ی راه بی­هدف مانده بود، گرم نمی­کرد...

صدای شاد تهمینه از سوراخ­های گوشی تلفن بیرون ریخت و برافکار گسیخته­ی آیدا پاشید:

  • - هی، سلام... چطوری؟! درگیر بودی یا می تونیم یک کم باهم صحبت کنیم؟!
  • - نه،نه، درگیر نیستم. داشتم قهوه می­خوردم و سیگارمی­کشیدم... (نگفت روی قالی درازکشیده­بودم و به فرهاد فکرمی­کردم)
  • - برای شب کارخاصی نمی­خوای بکنی؟!
  • - نه... من که مهمون ندارم، قراره برم مهمونی! فقط یه دوش­گرفتن و یه سشوار و لباس پوشیدن. از این وقت صبح چکار کنم مثلاً؟! (نگفت چهار روز است که حمام نرفته و بوی گند می­دهد، وگرنه حمام هم نمی­رفت)
  • - تعجب می­کنم، بهزاد پای فک و فامیل خودش که باشه حتی مهمونیِ رقص و دیرینک هم میره. اما با دوست­های تو حتی حاضر نیست یک شام ساده بخوره. جانماز آب کشیدن­هاش فقط مال توست؟!
  • - ... (نگفت بعداز این­همه سال هنوز تعجب می­کنی؟ من دیگه از هیچ چیز تعجب نمی­کنم!)
  • - ببینم تو نمی­خوای یه مویی رنگ کنی، کوتاهی، چیزی... ؟! مثلاً موهاتو عسلی کنی به رنگِ چشم­هاتم خیلی میاد، الانم حسابی مده.
  • - نه... زردوزار می­شم، بهم نمیاد. موی کوتاه هم درست کردن می­خواد که من اهلش نیستم. (نگفت فرهاد همیشه موهای بلند و سیاهم رو دوست داشت. نگفت شاید یک روز هم­دیگر را دیدیم. نگفت... )
  • - گفتم بهت دارم میرم کلاسِ گیتار؟! یک استاد باحالی دارم، ازخودم کوچیکتره. ولی نه این­که ریش و سیبیل داره زیاد معلوم نیست. فکر کنم سه سال ازمن کوچیکتر باشه.
  • - آره، پریشب که باهم حرف زدیم گفتی خیلی جوونه، خوش­قیافه هم هست. دست­بند و گردن­بند چرمی هم میندازه. (نگفت، گفتی پنج سال کوچکتره... زن هم داره)
  • - آره خودشه... (صدای ریسه رفتنش از آن سوی خط توی گوشی پیچید)... دو سه تا تیک براش اومدم، اون هم رو هوا قاپید... (دوباره انفجار خنده)
  • - با سامان به­هم زدی؟! (نگفت ترجیح میدم شرح لوندی­هات را نشنوم)
  • - نه دیوونه... تو هنوز هم املی بدبخت. چرا تو اون مغز فندقیت دوتا پسر باهم جانمی­گیره خواهر مقدس من!
  • - موضوع تقدس و پاکی نیست. این­که هنوز انقدر توان داری برام جالبه... هوم... مهم هم نیست. هرجوری راحتی، هرچیزی خوشحالت می­کنه همون کارو بکن. (نگفت... اما نتوانست سکوت کند) راستی این مرده که میگی زن نداره؟!
  • - من به زنش چکار دارم؟! مگه می­خوام بیاد منو بگیره یا باهاش برم بخوابم که به زنش ربطی داشته باشه! دوتا تیک من میام، دوتا نوربالا اون میزنه، تموم شد و رفت. فقط یک­کمی بهمون خوش می­گذره و از یکنواختی درمیایم، نه بیشتر از این. خوبه دیگه، آدم باید یه انگیزه­هایی برای کلاس رفتن داشته­باشه یا نه؟!
  • - به هرحال من از مردهای این­جوری متنفرم. خودشون هر غلطی می­کنن به زنشون که میرسن ادای غیرتی بودن درمیارن. (نگفت از زن­هایی که این مردهارو پررو می­کنن بیشتر بدم­ میاد، اما انگار تهمینه خودش فهمید)
  • - راستی! فهمیدی این همسایه­ی جدید خواهرشوهرت این­ها که امشب قراره تو مهمونیشون باشه چه­جور آدمیه؟! مذهبیه یا از این شاد و شنگولاست که پایِ همه­رقم خوش­گذرونی­ای هست؟!
  • - چه­ میدونم، تو هم چه سوالهایی می­کنی. مذهبی نباید باشه وگرنه خود بیتا دعوتش نمی­کرد تو همچین مهمونی­ای. حالا چه فرقی می­کنه مگه؟! (نگفت توروخدا خداحافظی بکن تهمینه وگرنه دوباره دعوامون میشه)
  • - هیچی، خواستم ببینم بالاخره امشب چی می­پوشی. خودت گفته بودی مهمون غریبه دارن راحت نیستی، گفتم بپرسم چکار می­خوای بکنی. حالا هم فکرکنم بهتره دیگه خداحافظی کنیم. یه ذره دیگه برم رواعصابت دعوامون میشه. تو همیشه وقتی می­خوای بری مهمونی سگ میشی. دست خودت هم نیست، ازبس که مردم­گریزی... بای (و دوباره صدای خنده­اش درگوشی پیچید)

 


 
 
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

 پسر بیست­ودو ماهه­ی من، وقتی خوراکی­ای یا اسباب­بازی­ای که می­خواهد را به او می­دهم، باصدای نرم و لطیف کودکانه­اش بلافاصله می­گوید:"ممنون!"... و بی­اراده لبخند را برلب­های من یا هرکس دیگری که مخاطبش باشد می­نشاند.

چند روز است که به این می­اندیشم چگونه از همسفران این راه درازی که پیموده­ام، تشکر کنم که دست ­کم به شیرینی صدای کودکم به گوششان برسد و عذابی را که در این مدت برآنان تحمیل کرده­ام، شاید... شاید به لبخندی بدل کند.

ممنونم... ممنونم ازهمه­ی شما که صبوری کردید. من سنگ­های کوله­باری را که به خطا سال­ها با خود حمل میکردم، سنگ­هایی که برخی ریز و بی­هویت و مسخره، برخی سخت و سنگین وبرخی تیز و نافرم بودند، یک به یک و بی­اراده از کوله­بارم خارج  و بی­تفکر رهاکردم. دراین مابین، برخی از سنگ­ها، به­واسطه­ی بی­مبالاتی من و یا شاید خستگی راه و دست­های زخمی و کم­توانم، چنان در این پهنه­ی نمایش غلطیدند که عزیزترین­هایم که جلوتر از همه ایستاده بودند تا شاید شاهد رهایی من باشند از ضرب این پاره­سنگ­ها آسیب دیدند. زخمی شدند و یا دست­کم دردکشیدند.

صدای "آخ!" خوبانم را شنیدم، اما انقدر اشتیاق داشتم که کوله­بارم را از سنگینی­هایش خالی ­کنم، که بازنایستادم.

من متأسفم،... من... من حقیقتاً متأسفم.

من دوستتان دارم. بسیار و عمیق و بی­لحظه­ای فراموشی.

دوستت دارم... دوستت دارم «رویا بیژنی»، مهربان بانوی من! دانای مقدس.توکه با داستان­هایت زندگی می­کنم، با تصویرهایت لذت را تجربه­ می­کنم و با شعرهایت زن بودن را،... تو که بزرگی و یک دنیای بزرگ درانتظار سرانگشتان توست. وباز تو منت میگذاری و چشم­های مهربانت را مهمان دلنوشته­های من می­کنی. آن روز که گرمای دست­هایت را تجربه کنم، روز زیبایی­ است برای من.

دوستت دارم... دوستت دارم «میس کارتون»، فیروزه­ی نازنینم! زلالِ بی­نظیر. تو که فشارهای زندگانیت را با حس بدگنده و افزون شدن­اش را با  تشکیل خانواده­ی حسِ­بدِگنده نشان می­دهی و کوله­بار دردهایت را بردوش هیچ­ دوستی نمی­گذاری. بهت افتخار می­کنم. بهت افتخارمی­کنم که به خود اینسان سخت می­گیری و به یک دوست اینقدر آسان که بتواند تمام دردهایش را درگوش تو زمزمه کند. لبخندت تجسم آفتاب است درشب­های تاریک من.

دوستت دارم... دوستت دارم «پیله»، عالیه جانم! عالیه، عالیه، عالیه... دوست دارم اسمت را درتمام تنهایی­هایم تکرار و تکرار کنم تا یادم نرود که تو هستی و من تنها نیستم. تویی که وقتی می­نویسی، حیرت­آور، برتمامی آن­چه که هست اشراف داری. همچو یک عقاب که ازفراز به فرود می­نگرد، اما انقدر بخشنده­ای که نگاهت به منِ ساده­ی ناآزموده هیچ­گاه نگاه ازبالا نبوده است. می­دانم که حضورت درزندگیم به این ناچیز محدود نمی­شود.

دوستت دارم... دوستت دارم «زنی که با گرگ­ها می­دوی»، الهامم! دوستی که مرا آن­گونه که هستم می­بینی و آن­گونه که باید باشم فرامی­خوانی. دوست جوانی که بسیار ازت می­آموزم. تویی که سرشار از انرژی هستی اما صبورانه به کاهلی­های من گوش فرامی­دهی و بی­تفاوت نمی­گذری. فشردن دست­هایت آرزوی من است و دویدن هم­پای تو، همه­ی اشتیاق زانوهای پیر من.

دوستت دارم... دوستت دارم «انسان»! خوبِ آرامش­بخش. هنوز باورم نمی­شود آن ذهنِ بی­تابِ تو که نمایشگاه­ها، سالن­های نمایش و سینماها را درمی­نوردد، چگونه... چگونه درمیان یأس­نامه­های من آرام می­گیرد. چه بزرگواری تو. چه خوب است که هستی. حضور آرام و بی­هیاهویت درسکوت و تک جمله­هایی ساده، چه بسیار چیزها که به من آموخت. با من بمان، ای همیشگی من.

دوستت دارم... دوستت دارم «روبانِ سفید»! پاکی بی‌زوال،صادقِ بی­ریا. درچرخش و رقص دلنوازت بی­احساس شرمی بگویم، باورم نمی­شد این­گونه دوستانه به دور سیاهی­های من بپیچی و مرا به من امیدوارکنی. وجودت همیشه برای من نوازشگر، صلح­آمیز، زیبا و الهام­بخش بوده است. گره­ای رقصان برگیسویم شدی. آرایه­ای سفید و پاک تا مرا با توازن آشتی دهد.

دوستت دارم... دوستت دارم «پرواز»، آزاده­ی مهربان، بانوی خالق لحظه­های مطبوع! باورِ دلباختگی­های بی­آزار، تنها در جادوی کلام تو به بار می­نشیند و من چه نیازمندم به اندک آرامشی زیر آفتاب درخشان سراپرده­ی تو.

دوستتان دارم «مسافرکوچولو»، «مانی مسیحا»، «قطره­»ی مهربانم، سانتای عزیز، طیبه، نیلوفر و... همه­ی مهربانان نادیده­ام  که صبوری کردید و اجازه دادید تا فریادکنم و هرآنچه پلیدی و تیرگی است از درون خسته­ی خویش رها سازم. تا دفتر این روزگار ناسازگار را یک به یک ورق زنم... تا "پایان".

دوستان خوبم، "ثلج" و "من و قوز چراغ مطالعه"... صبوری برادرانه و مردانه­اتان برهیچ کس پنهان نیست. گوشِ دل سپردن به درددل­های زنانه و بیش از آن ابراز درک و همدردی توقعی نبود که من از هیچ غیر هم­جنسی داشته باشم، که شما آن را به من هدیه کردید. زندگیتان پراز شادی و رفیقان همدل و همراه باد.

دوست غایبی داشتم دراین مابین که نیست و اکنون جایی دراین دنیای بزرگ مشغول کشیدن کوله­بارِ سنگ­هایش است. تا باشد روزی که او نیز این سنگینی طاقت­فرسا را زمین بگذارد. "ایمان.الف.خلیفه"... در این راه همراه من نبود، اما... اما دوست می­داشتم اگر روزی از سفربازگشت، جای خالی خود را درمیان دوستان نبیند.

                                                        ممنون... برای همه چیز ممنون.


 
 
من تمام می‌شوم... تو رها می‌شوی!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

اسفندماه بود، اسفند هزاروسیصدوهشتادوشش. بازهم ذرات ریز باردار صدای مادرم را ازتهران تا کیش درمیان کابل­های تلفن و ازمیان آسمان و زمین حمل می­کردند و به گوش من می­رساندند.

- خواهرت گلوش رو عمل کرده، دیگه نمی­تونست هیچ­چی بخوره. نمونه رو دادن پاتولوژی. اینشالله که چیزی نیست، فقط برای احتیاطه!

اما چیزی بود. آنقدر شدید که سریعاً شیمی­درمانی و رادیوتراپی را باهم شروع کردند. تمام گلو و دهان خواهرم از اشعه­ی برق سوخت. هنوزهم غذا نمی­خورد. بعدتر که درمان تمام شد و سوختگی­ها کمی التیام یافت، داستان جدیدی پیش­آمد. مفصل فکش قفل شده­بود، مابین دو ردیف دندانش بیش­تراز نیم­سانت باز نمی­شد. دیگر حتی کوچکترین قاشق­ها هم وارد دهانش نمی­شد. شب­ها تا صبح ازدرد نمی­خوابید. نه فقط غذاخوردن که حرف­زدن هم برایش بی­اندازه دردناک بود. تمام مدت درسکوت یک گوشه می­نشست و به ما که حرف می­زدیم یا چیزی می­خوردیم نگاه می­کرد. سخت­ترین روزهای زندگیم بود. اگر غذانمی­خوردیم، قبول نمی­کرد درکنارما باشد. نمی­خواست کسی را اذیت کند. وقتی می­خوردیم، هرلقمه از گلوی ماهم با درد پایین می­رفت. صحبت نمی­کردیم، فضا سنگین و گزنده می­شد و وقتی حرف می­زدیم نگاه او انقدر غمگین بود که تمام کردن جمله را سخت می­کرد. خواهرم با یک متروهفتاددوسانت قد چهل کیلوشده­بود. موهای سیاهش تا کمر، تن باریک ونحیفش رامی­پوشاند و پایین­ترازآن دامن لباسش رهاتراز همیشه تاب می­خورد. انگار همیشه باد می­آمد.

*

هشتم مهرماه هشتادوهفت، خواهرم برای همیشه ازپیش ما رفت. نه از سرطان،... خواهرم خفه شد. باخون خودش، خونی که از شریانی آسیب­دیده از رادیوتراپی­ها بیرون می­ریخت و بافت گلو و گردن انقدر از رادیوتراپی صدمه دیده بود که امکان عمل جراحی را می­گرفت، خونی که درگلویش ماند و ازدهان بسته­شده­اش بیرون نیامد، خفه شد. پرستارِ بیمارستان گفته­بود وقتی این اتفاق برایش افتاده ترسیده بوده. خواهرم ترسیده بوده و من کنارش نبودم تا دست­هایش را در دست­هایم بگیرم. هیچ صدا یا صورت آشنایی وقتی که باوحشت به آدم­های اطرافش می­نگریسته درکنارش نبوده تا شاید اندکی احساس آسودگی کند...

دراین یک سالی که گذشت چه بسیارشب­ها که با این فکر، اصلاً نخوابیده­ام. چه بسیار روزها که با آگاهی به این­که دیگر لحظه­های باهم بودنمان تکرار نمی­شود، پراز درد تنهایی گریسته­ام. چه بسیار لحظه­ها که همه­ی این­ها را فراموش کرده­ام و بی­محابا خندیده­ام، خنده­ای که طنین­اش بلافاصله همچو سیلی­ای برصورتم ضربه زده­­است و گونه‌هایم سرخِ سرخ‌اند از این خنده‌های مستانه. 

*

*

*

خواهرم رفت و اکنون یک سال می­گذرد. چهل روز است که آخرین فنجان قرمز بی‌دسته‌ی لب‌پرم هم شکسته است. پسرکوچکم دوماه دیگر دوساله می­شود. من چهارماه دیگر سی­وپنج سالم تمام می­شود. پسربزرگم سیزده­ساله است. هفده سال است که ازدواج کرده ام. سال دیگر می­شود هجده سال، درست به همان اندازه­ای که بدون داشتن نامی درصفحه­ی ازدواج شناسنامه­ام، زندگی کرده­ام.نمی­دانم هجده سال سوم چگونه خواهد بود. امیدوارم هرطور هست دست­کم با حماقت­های کم­تر و شعور و آگاهی بیشتری همراه باشد.

گاهی که روزها را رچ می­زنم و بی­هیچ لحظه­ی درخشانی سپری می­کنم، از زن چهل ساله­ای که پنج سال دیگر با او ملاقات خواهم داشت می­ترسم. هراسم از این است که مرا برای ازبین بردن پنج سال از زندگی و فرصت­های او سرزنش کند. می­ترسم مرا به­خاطر شناسنامه­­ای که به او می­دهم شماتت کند. نمی­دانم او چگونه آدمی­است. دوست دارد که دو فرزند و همسر داشته­باشد یا نه، پراز نیاز رها شدن است.

من اکنون تنها فرزند پدرومادری غمگین و بی­حوصله هستم.

من اکنون مادر دو پسرِ پراز انرژی و حق حیات هستم.

من همسر مردی هستم. من عروس خانواده­ای هستم. من زن برادر، زن عمو، زن دایی، خاله، دخترخاله، دختردایی، دخترعمه، دخترعمو، زنِ همسایه، زنِ رییس، زنِ... نمی­دانم!... دیگر نمی­دانم کیستم. می­دانم کی نیستم. خودم نیستم. خودم را گم کرده­ام.

نوشتم تا شاید بتوانم خودم را جایی این لابه­لاها پیدا کنم، فکرکردم شاید کسی پیدایم کند و من را به من بازگرداند.                 


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
 

سال هشتادوشش می­توانست بهترین سال زندگی من باشد، اما این طور نشد. خوب شروع شد، اما وحشتناک به پایان رسید. تابستان تهران بودم. باخواهرم برای سونوگرافی رنگی رفتیم. بااشتیاق به نقاط متحرک مابین سیاهی­ها وسفیدی­های مونیتور خیره شده بودیم و تندتند حدس می­زدیم:"این مشت­هاش نیست؟!" ، "این­ها استخوان­های ران و ساق پاهاش باید باشه، نه؟!" ، " ... ". دکتر حرفه، تحصیلات و تعداد بارداری هردویمان را پرسید. متعجب بود که چطور انقدر خوب اعضای بدن بچه را تشخیص می­دهیم. فقط لبخند زدیم، نیازی نبود توضیح دهیم که نگاهمان با تجربه نیست، آمیخته به عشق و اشتیاق است که همه چیز را می­بیند. بچه پسربود!

*

ازبعداز رفتن برادرم به خواندن کتاب­های متافیزیک یا هرچه که درموردزندگی­های پس­ازمرگ نوشته­شده­بود، علاقه­مند شدم. درجایی مثال­های زیادی آمده­بود از انسانهایی که پیش­از رسیدن زمان حقیقی ازدنیا رفته­بودند و مدت کوتاهی بعد دروجود انسان دیگری به همان خانواده بازگشته­بودند. برادرم خیلی برای ماندن جنگیده بود، این موضوع این حس را به من می­دادکه شاید هنوز زمان رفتن برادرم فرا نرسیده بود. یک روز به خواهرم گفتم:"یعنی ممکنه ... دربدن پسرکوچولوی من به میان ما بازگرده؟!"

خواهرم انقدر سریع جوابم را داد که شک ندارم قبل از من به آن اندیشیده بود. "این اصلاً مهم نیست! مهم نیست که روح چه کسی دردرونشه. درهرصورت تو عاشقشی و قصدداری شادترین لحظات رو براش به وجود بیاری. هیچ وقت تو وجودش دنبال کس دیگه­ای نگرد، فقط به­خاطر خودش دوستش داشته باش."

آب دهانش را به­سختی قورت داد و سعی کردلبخند بزند اما بیشتر مثل آن بود که عضلات صورتش را جمع می کند. باخنده گفت:"نمی­دونم چه حرف زشتی زدم که انگار روزبونم فلفل ریختن. دهنم همه­اش می­سوزه!"

*

خواهرم، خواهرم، خواهرم... فکرمی­کردم به این­جا که برسم کلی حرف برای گفتن دارم. کلی خاطره از باهم بودن­هایمان، از لحظه­هایی که با هم داشتیم. اما نمی­شود گفت. عمق و بزرگی شادی­هایمان به­واسطه­ی سادگیشان است. این­که یک روز تو آن را گفتی و من این را گفتم و بعد خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم. انقدر که چشم­هایمان پراز اشک شد و عضلات بناگوش­هایمان درد گرفت. این­که مامان فریاد می­زد:"باز این­دوتا به­هم افتادن! که چی این­همه می­خندین؟".

من ادای بعضی از آدم­ها را درمی­آوردم و تو می­خندیدی و من آرزو می­کردم کاش اداهای بیشتری بلد بودم تا تو بیشتر بخندی. باهم خرید می­رفتیم، دست هم را تمام مدت می­گرفتیم و گاهی حتی تو دست من را میان هردو دستت می­گرفتی و همان­جا وسط خیابان می­ایستادیم و موضوعی را برای هم تعریف می­کردیم.

گاهی که مشکلی داشتم، حتی آن خصوصی­ترین حرف­ها را هم آسان با تو می­گفتم. من می­گفتم و گریه می­کردم و تو تندتند دست روی موهایم می­کشیدی و بغضت را قورت می­دادی.

مدتی بود که چهارشنبه­ها نبودی. اول نگرانت شدم. مامان قسم­خورد که مشکلی نداری اما دلت نمی­خواهد کسی بداند. من کسی نبودم، اما انقدر بهت ایمان داشتم که حتی نرنجیدم. دوروزی که برای به دنیا آمدن کوچولو تو بیمارستان بودم تمام مدت توهمراهم بودی. همان موقع بود که گفتی چهارشنبه­ها کجا می­روی. یک بیمارستان کودکان سرطانی بود، هرهفته می­رفتی و برای بچه­ها نمایش عروسکی اجرا می­کردی. باشوق زیادی از لحظاتی که درآن­جا و با آن بچه­ها داشتی، صحبت می­کردی. هیچ­وقت برق چشم­هایت را فراموش نمی­کنم. کوچولو سه­شنبه به دنیا آمد و تو به­خاطر من آن چهارشنبه نرفتی. بعدترها... وقتی خیلی مریض شدی چقدر حسرت آن چهارشنبه­ها را می­خوردی.

*

پسرکوچکم روزسه­شنبه به دنیاآمد. کلی دردسرکشیدم تا همسرم را راضی کنم خون بندنافش را به موقع به موسسه رویان ببرد، اما بالاخره همه­چیز درست انجام شد و خیال من راحت شد. همسرم و پسربزرگم همان جمعه به کیش بازگشتند. آذرماه بود و پسرم مدرسه داشت. کوچولو زردی داشت. دلم نمی­خواست از خودم جدایش کنم. هرخاله­خانباجی­ای هرچه گفت بهش خوراندم و خودم خوردم تا شاید زردی­اش برطرف شود، اما نشد. درنهایت سه روزی برای درمانش دربیمارستان بستری شد. آن­روزها تنهایی ملموسم بدجوری عذابم می­داد. هیچ مادری دربخش اطفال مثل من تنها نبود. هرچند می­دانم این از بدشانسی من بود. دراین سرزمین چه بسیارند مادران و زنان تنهایی که لحظات بسیار دشوارتری را به تنهایی می­گذرانند. بچه­های بیمارشان را با بیماریهایی گاه ناعلاج یا بعضاً خطرناک و پرریسک به دندان می­گیرند و تا آخرین ذره­ی توانشان با تمام فشارهای بیرونی می­جنگند. درتمام آن روزها تنها خواهرم بود که هرروز دوان­دوان می­آمد و سرم را درآغوشش نگه­می­داشت و می­گفت:"تو می­نونی، می­دونم که می­تونی". چند روز بعد، دوباره برای عمل کوچک پسرانه­اش با خواهرم بودم. دست هم را گرفتیم و با صدای شیون­های کوچولو باهم گریه کردیم. هردو می­دانستیم اوضاع عادی­است و گریه­هایمان بی­دلیل اما باز هم گریه می­کردیم و هیچ­کدام قصدنداشتیم به دیگری بگوییم "گریه نکن!"

*

شش هفت سال پیش، یک روز می­خواستم کباب درست کنم. تنها بودم، یعنی نیم ساعتی مانده بود تا همسرم و پسرم به خانه بیایند. درحیاط یک گلدان بزرگ سرِراهم بود. برای رسیدن به منقل باید از روی آن عبورمی­کردم. سیخ­های کباب دستم بود. پشت گلدان بزرگ لبه­ی بلند سیمانی­ای که باغچه را از قسمت جلویی حیاط جدا می­کرد تمام شده بود و من نمی­دیدم . پایم در آن سوی گلدان درباغچه فرورفت. زمین خوردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سیخ­های کباب را ازفرورفتن درگل باغچه نجات دهم. درنتیجه تمام وزنم روی دست راستم پایین آمد. گوشت­ها را کباب کردم، میزراچیدم، پسرم از مدرسه آمد، بوسیدمش و غذاها را کشیدم. قاشق اول را که بلندکردم تا به دهان بگذارم، دستم از بشقاب بالاتر نیامد. به آرنجم نگاه کردم. یک پرتقال بزرگ زیر پوستم رشد کرده بود. وقتی میرفتم بیمارستان، همسرم هنوز داشت چلوکباب می­خورد. دربیمارستان، وقتی دست راستم را گچ گرفتند، بلد نبودم چطور با یک دست دوطرف مانتویم را پیش هم آورم و دگمه­هایش را ببندم. پرستار به کمکم آمد. با تعجب پرسید:"همراه نداری؟!" جواب دادم:"نه! تنهام"

کم­تراز چهارسال پیش یک توده­ی بسیارکوچک درحد یک نخود دربازویم و یکی دیگر پشت گردنم خودنمایی کرد. توده­ی پشت گردنم طی یک هفته به اندازه­ی یک توپ تنیس رشدکرد طوری که گردنم را خم کرده­بود. دکتر اطمینان داد چیز مهمی نیست، و توده­ی پشتگردنم از تجمع عفونت ملتهب شده. چندروزی آنتی­بیوتیک خوردم، چندبار نیشترزدند و التهاب اطرافش را تخلیه کردند. تا روزی که برای عمل سرپایی رفتم تا توده­ها را خارج کنند. توده­ی درون بازویم برعکس آن دیگری که غوغا کرده بود اما کاملاٌ بی­خطر می­نمود، کمی نامتعارف بود. درون گوشت بازویم توده­ای از جنس استخوان بود و دکتر عقیده داشت باید زودتر خارج شود و برای پاتولوژی بفرستیم. کلمه­ی "پاتولوژی" برای ما که چندماهی بیش نبود که برادرم را از سرطان ازدست داده بودیم چندان خوش­آهنگ نبود. به همسرم گفتم، سرش را به علامت فهمیدن تکان داد ولی با من به بیمارستان نیامد. وقتی با یک کیسه سرم و دارو و نخ بخیه و باند و غیره می­خواستم وارد اتاق­عمل سرپایی بشم، نمی­دانستم کیفم را کجا می­توانم بگذارم. روکردم به پرستاری که حوصله­اش از دست­دست کردن­های من سرآمده بود و گفتم:"میشه شما کیف منو یک جایی نگه­دارین؟!" پرستار تعجب­زده پرسید:"هیچ کس همراهت نیست؟!" جواب دادم:"نه! تنهام"

آن روزها و خیلی روزهای دیگر قبل و بعداز آن فکرمی­کردم تنهام، اما تنها نبودم. وقتی خواهرم رفت، وقتی... تازه دانستم تنهایی یعنی چه!               


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸
 

شش هفت سال پیش، وقتی آمده بودم تهران تا جدا شوم، همان موقع که برادرم تازه مریض شده بود و من چهارپنج ماهی تهران ماندم، با دوستی درمورد کارهایی که می­بایست برای جدایی و ماندنم درتهران انجام دهم، صحبت می­کردیم. گفتم:"باید یک سفر تا کیش بروم. پاییز شروع شده و لباسهای من همه تابستانی هستند. پول زیادی هم ندارم که بخواهم همه چیز را دوباره بخرم. می­روم لباس­هایم را با کتاب­هایم و فنجان­های قرمزم را بیاورم"

دوستم خیلی خندیده بود. از تمام آن خانه و زندگی فقط فنجان­ها؟!

آن فنجان­های قرمز را تازه خریده­بودم. خیلی دوستشان داشتم. باوسواس و احتیاط می­شستمشان تا مبادا بشکنند. ماه­های اول  که شش­تا بودند با آن­ها از مهمان­هایی که خیلی برایم عزیز بودند پذیرایی می­کردم. بعد ترها، باوجود تمام عشق و تمام احتیاطم یکی­یکی یا لب­پر شدند، یا بی­دسته شدند و یا کاملاً می­شکستند. وقتی فقط سه تای آن­ها سالم مانده بود، دیگر فقط مال جمع صبحگاهی خودم و دوستانم بودند. یک روز به خودم آمدم که دیدم فقط یک فنجان قرمز باقی مانده است. باخودم فکرکردم که اگر بخواهم بروم شاید دیگر هیچ چیز نمانده باشد که بخواهم از این زندگی باخود ببرم. کتاب­ها و لباس­هایم جزیی از خودم بودند، مال آن زندگی نمی­دانستمشان. تازه بخشی از لباس­هایم هم فرمایشی بودند، آن­ها را هم نمی­خواستم.

آن روز، برای من آن یک فنجان باقی­مانده معنی و مفهوم دیگری یافت. انگار به من هشدار می­داد زمان برای دودلی­های من متوقف نمی­شود. پنج فنجان شکسته بود و رفته بود. درطول این مدت روزهایی از جوانی من، کارهایی که دوست­داشتم و انجام نداده بودم، شب­هایی که با گریه صبح کرده­بودم، حسرت­ها، امیدها، یأس­ها، دل­شکستن­ها،... و خیلی چیزهای دیگری که دوست داشتم و دوست­ نمی­داشتم نیز برمن گذشته بود و رفته بود. آن روز... آن روز... نه نمی­دانم آن روز بود یا روز دیگری، آن تنها فنجان باقی­مانده بود یا چیز دیگری، یک خنده­ی پسرم بود یا قطره اشکی که گونه­ام را به خارش انداخته بود. به هرحال یکی از همان روزهایی بود که به خودم، به آن روزم، به فرداهایم و مثل همیشه به دیروزهایم می­اندیشیدم. یکی از همان روزهایی بود که مثل همیشه از خودم خشمگین بودم. خودم اولین کس بودم، پیش از همسرم و پیش از همه­ی آن کسانی که می­خواستم مرا دوست بدارند و آن­گونه که می­خواستم دوستم نمی­داشتند... خودم پیش از تمام آن ها عشق را ازخود دریغ کرده بودم. خودم کم­تر از همه به خواسته­هایم احترام گذاشته­بودم و به تمایلات، به افکار و عقایدم اهمیت داده­بودم. از وحشت این­که دوست داشته نشوم، برای به دست آوردن عشق هر رهگذری خودم را، ایمان واعتقاداتم را و هویت و حقیقت وجودم را زیرپا گذاشته بودم. خودم بیش­تر از هرکسی خود را لگدمال کرده­بودم. ترسیده بودم... همیشه ترسیده بودم. از تنها ماندن، از دعوا و فریاد و توهین، از نگاه کردن به کتف و شانه­های مردی که پشت­کرده به من می­خوابید، از سکوت و سرمایی که درخانه و دروجودم می­نشست و بیرون نمی­رفت. این ترس احمقانه را می­شناختم. از آن سال­هایی که پدر و مادرم وقت و بی­وقت، درخلوت اتاق خوابشان یا درمیان یک مهمانی، بر سر خرج و مخارج خانه یا رفتار اقوام پدرم یا... هزاران چیز دیگر، برسرهم فریاد می­زدند، یا تنهایی در روزهایی که مادرم قهر می­کرد و از خانه می­رفت، یا هراس آن لحظه­ای که مادرم روی نرده­های بالکن خانه­مان که طبقه پنجم بود می­ایستاد تا خود را پایین بیاندازد یا وقتی پدرم ماشین را باسرعت به سمت دیواری پیش می­برد،یا... یا... یا...

این ترس لعنتی را می­شناختم. دیرزمانی بود که آبستنش بودم.

از پدر و مادرم خشمگین نبودم، یعنی درآن زمان دیگر خشمگین نبودم. آن­ها نیز قربانی دردهای اجتماعی دیگری بودند. آن­ها نیز با ترس­های خود زندگی کرده­بودند. آن­ها نیز در خانه­هایی بزرگ شده­بودند که چشم­انداز بیرون آن بسیار دلنوازتر بود تا فضای درون­اش. آن­ها نیز با شوق و امیدواری از چاله­هایی خود بیرون خزیده­بودند و درچاه هم­دیگر گرفتارآمده­بودند.

ترسیدم... ترسیدم برای پسرم. برای او که یک روز از سردی و سکوت این خانه به کدامین چاه پناه خواهدبرد. ترسیدم که او نیز قطعه­ی گمشده­ای گردد، همیشه و همیشه درجستجوی دایره­ای که قطعه­اش را گم کرده باشد و هیچ­گاه نفهمد که خود می­تواند یک دایره باشد.

ناگهان انگار پرده­ای ازپیش چشمانم کنار رفت. انگار چرایی این حیات دنیویم را دریافته­باشم. بودنم برایم مفهومی دیگر یافت. تصمیمم را گرفتم. تصمیمی که دوسال و نیم از آن می­گذرد و هرروز بیش­تر از روز پیش به درستی­اش ایمان می­آورم.

باید این دورباطل را متوقف می­کردم. باید این ارثیه­ی شوم خانوادگی را برای همیشه به آتش می­کشیدم، زیر خروارها خاک مدفون می­کردم، به آسمان­ها می­فرستادم... نمی­دانم! فقط ایمان داشتم که باید آن را از دسترس پسرم دور می­کردم. نباید اجازه می­دادم این داستان تکراری درد و رنج و اشک سرنوشت پسرم باشد.

تا دیروز برای آرزوهای خود اشک ریخته­بودم، جنگیده­بودم یا خسته و مأیوس و بی­حرکت گوشه­ای افتاده­بودم. اما درتمام لحظات به این واقف بودم که خوش­بختی کامل و بی­عیب و نقص دیگر برای من نمی­تواند وجود داشته باشد. من با زندگی­ای که درون آن قرار گرفته بودم جور نبودم، مثل قطعه­ی پازلی که نه تنها شکل و گوشه­هایش که حتی تصویرش هم با باقی مجموعه جور نبود. اگر می­ماندم، آن قطعه­ی ناجور همیشه ناجور و اضافی بود و اگر می­رفتم آن حفره، خالی و سیاه باقی می­ماند. اگر می­ماندم آرزوهای دست­نیافتنیم داغی بود بردلم و اگر می­رفتم، نبودن درکنار پسرم و ندیدن تک تک لحظه­های زندگی او تمام عمر آزارم می­داد. اما برای پسرم هنوز هیچ چیز دیر نشده بود. او می­توانست خوش­بختی را تمام و کمال لمس کند. او می­توانست درخانه­ای شاد، گرم، پرازعشق و محبت، پرازلحظه­های باهم بودن زندگی کند. او می­توانست انقدر سیراب باشد که زبان خشک و تفتیده‌اش را جلوی هر قطره آب ناپاکی دراز نکند. او می­بایست دایره­ی بزرگی می­شد که درکنار دایره­ی بزرگ دیگری با شادمانی بغلطد، نه این که درجستجوی تکمیل شدن همه­ی عمر بگردد و هیچ­گاه هم به احساس راضیت نرسد. رسالت من در زندگی این بود. شاهد خوشبختی پسرم بودن.

*

یک ماه گذشت. پدرومادرم به همراه خواهرم و دخترش برای نوروز هشتادوشش مهمان ما بودند. من مثل همیشه مأیوس، خسته و دردمند نبودم. این­که شاد کردن کسی یا کسانی می­تواند دردست­های من، فقط دردست­های من باشد چنان قدرت و حیاتی به من داده­بود که سرشار از انرژی و باور بودم. من شاد و پرانرژی بودم و انگار با نوای شاد حیات من همه به رقص درآمده­بودند. آن تعطیلات زیباترین روزهای زندگی من شد.

من که به­خاطر کودکی تلخ و خالی از مهر پسرم تمام احساسات مادرانه­ام عقیم و کور مانده بود، چهار روز بعد از رفتن مهمانانم فهمیدم دوباره مادر شدم. انگار تا چرایی زندگیم را درنمی­یافتم، چگونگی زندگیم تغییر نمی­کرد.