گورزا

من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
 

در سال­هایی که گذشته بود، فراتراز ظرفیت­های وجودی من بارگناه بردوش من گذاشته شده­بود. هربار هراتفاقی که درزندگی مشترک من و همسرم رخ می­داد، این من بودم که مقصربودم.

بارگناهانم را حمل می­کردم، بی­وقفه و بی­اراده، هم­چو صلیب بردوش. ابتدا چون قوز برپشتم نشست، دولا و نافرم شدم. رفته رفته باری­که بردوش می­کشیدم سنگین­ترشد و حرکات و قدم­هایم به واسطه­ی این سنگینیِ ناپیدا کندتر. قوزِپشتم، که نه از جنس گوشت و پوستم، که ازدردها و زخم­هایم انباشته­شده­بود مثل هرزخم کهنه­ای سیاه شد و سخت. سخت، سخت، سخت­تر... تا که شدم سنگ­پشت.

مردم، هربار که بار گناه مشترکمان را بردوش من گذاشت و از سنگینی­اش رها شد، شادمان گشت و ازاین سبکی و آسودگیِ آسان به دست آمده شادمان گشت و بالا جهید. بالا جهید، بالا جهید، بالاتر جهید... تا که شد خرگوش!

آن روز، همسرم رو به زنی کرد که چهارده سال با او زندگی کرده­بود. باصدایی بلند، با تحقیر، با توهین، باسرزنش چیزی گفت. چیزی مثل همه­ی چیزهایی که تا پیش از آن گفته­بود. اما زنی که روبه­رویش ایستاده بود، آن زن نبود. زن صدایش را بلندکرد، شاید کمی هم چشم­هایش گشادتر از همیشه بود و نگاهش خیره­تر. نه مثل آن زن پیشین که نگاهش را می­دزدید و صدایش از شدت بغض درنمی­آمد. صدایش شمرده و واضح بود. جیغ و فریاد نمی­کرد. از خشم نمی­لرزید. چنان حرف می­زد که انگار بزرگتری کوچکتری را برای خطایی سرزنش می­کند. به مرد تفهیم کرد توهین کردن چقدر می­تواند آسان باشد، که اگر خیلی توانمند است هنگام خشم خودش را کنترل کند. که زن بچه­باغبان املاک پدری ایشون نیست که بتواند این­چنین ساده به او توهین کند، که اگر یک باردیگر به خود اجازه­ی چنین رفتاری دهد، باحرف­هایی به مراتب نازیباتر و باصدایی چندین­بار بلندتر از مرد پاسخش را خواهد شنید، بدون تمام ملاحظاتی که تا کنون جلوی این اتفاق را گرفته بود.

مرد درسکوت به زن نگاه کرد، چیزی نگفت و رفت. خرگوش ما هم مثل خرگوش قصه چنان به خود غره شده­بود که به خواب رفته بود و رفتن سنگ­پشت را ندیده بود. اما زن به وضوح رفتن خرگوش را دید.

*

روزها می­گذشت، اما رفتن برادرم برای هریک از ما که بدجوری به وجودش وابسته بودیم به­نوعی هم­چنان دردناک و آزاردهنده بود.

من می­خواستمش، برای خودم و بیش­تر از خود برای پسرم. مدام سعی می­کردم تک تک جمله­هایی که گاه­وبی­گاه گفته بود را به­یاد بیاورم تا قادرباشم هرحادثه را یک­بار هم از نگاه او ببینم. سخت بود و مدام می­پرسیدم که چرا نباید باشد.

مادرم بی­وقفه آرزوی رفتن می­کرد. هرلحظه و هرکجایی که بود برایش فرق نمی­کرد، درحضور ما یا در خلوت خودش مدام این جمله را تکرار می­کرد که:"پسرم منو هم ببر پیش خودت". گریه می­کرد و می­گفت، زار می­زد و می­گفت. سرخاک، هربار، دهانش را به سنگ نزدیک می­کرد و فریاد می­زد و می­گفت.

خواهرم اما، پرشده بود از احساس عذاب وجدان. که چرا اصلاً ازدواج کرده است. که با برادرمان که به قدرکافی شاد بودند، چرا از خانه رفته است، چرا هم­نشین و هم­صحبت دیگری برای خود برگزیده است. همه­ی روزها گریه می­کرد و همه­ی شب­ها با او سخن می­گفت. برای او می­نوشت. به یاد او نقاشی می­کرد.

بدجوری داشت در سراشیبی درد و افسوس به پایین می­غلطید که خودش سعی کرد کمی به خود کمک کند. کلاس یوگا رفت تا شاید حال و هوایش تغییر کند، متعادل شود و اندکی احساس آرامش کند. گلویش درد می­کرد. هرلقمه­ای که می­خورد به زحمت از گلویش پایین می­رفت.دکتر رفته بود. داروهایی برای رفع عفونت و التهاب داده بودند. مصرف می­کرد، اما باز هم گلویش درد می­کرد.

پیش از آن تهران که می­آمدم، همیشه برادرم برای آوردنم به فرودگاه می­آمد. مادر و خواهرم هم اغلب همراهش بودند. برادرم که رفت، گاهی خواهرم باهمسرش به استقبال من می­آمدند. گاهی هم خودم ساک و چمدانم را دست می­گرفتم و راهی خانه می­شدم. مادرم هم گه­گاهی می­آمد اما بیشتر ترجیح می­دادم نیاید. بعدازآن روزهایی که همیشه می­آمدم و اولین تصویر از پشت شیشه­ها، چهره­های پرازخنده­ی خانواده­ام بود. حالا دیدن صورت پرچین و پردرد مادرم که درشصت­دوسالگی تمام موهایش سفید شده بود، خیلی دردناک بود.

با تمام این به خانه که می­رسیدیم، من و خواهرم انقدر حرف می­زدیم که کم کم همه­ی اهل خانه به اعتراض درمی­آمدند. از آن­چه در آن مدت رخ داده بود می­گفتیم. از کارهایی که می­خواستیم در روزهای بعد انجام دهیم می­گفتیم. برای سال­های بعدمان نقشه می­کشیدیم. می­خواستیم پول جمع کنیم با هم هندوستان و قونیه برویم. خیلی کارها می­خواستیم انجام دهیم. خیلی کارها که دیگر نمی­دانم تحقق می­یابند یا نه...

هنوز گلویش درد می­کرد. استاد یوگایش گفته بود دردهایش را فریاد بزند، گفته بود عامل دردهایش را ببخشاید. فریاد نزده بود. حتی بدون مخاطب هم قادر نبود فریاد بزند. همه را بخشیده بود. اما باز هم گلویش درد می­کرد.          


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
 

یک سالی طول کشید اما داستانی که می­خواستم بنویسم بالاخره به پایان رسید. روی سی­دی ریختم و آوردم تهران. دوستی داشتم که گفته بود آشنایی دارد که می­تواند کمک کند. با خواهرم سی­دی را بردیم و پرینت گرفتیم. آن روزهایی بود که خواهرم مدام از بوی بد دهانش شکایت داشت. دندان­هایش همه سالم بودند اما باز هم دهانش بوی بد می­داد. هیچ کس فکر نمی­کرد یک فاجعه می­تواند فقط با بوی بدِ دهان آغاز شود.

شب با همان آقای مذکور قرار داشتم. قرارمان درخانه­ی هنرمندان بود. دوستم هم قراربود حضور داشته­باشد، اما درواپسین دقایق خبرداد که نمی تواند بیاید. دیگر برای برهم­زدن قرار با آن آقا دیرشده­بود.

اوایل ازدواجم وقتی در یک مهمانی خانوادگی حرف می­زدم، بعدترش دعوای سختی از جانب همسرم درانتظارم بود. مثل بچه­ها هروقت بی­اراده چیزی می­گفتم، تا آخر شب چشم ازهمسرم برنمی­داشتم که بفهمم چقدر نامربوط سخن گفته­ام. آیا احتمال چشم­پوشی و بخشش هست یا باید خودم را برای شنیدن "پسته­ی بی­مغز چولب واکند رسوا شود" آماده کنم. کم کم دیگر حرف نزدم، انقدر که اگر به­ناچار پاسخ تعارف یا احوال­پرسی کسی را می­دادم صدایم به گوش خودم هم بیگانه می­نمود. اگر آن زندگی نیمه­وقتِ آن یک سال اخیر نبود، حتماً همان­موقع که دوستم خبرداد نمی­آید از آن­جا فرار می­کردم. اما تمام توانم را جمع کردم و ماندم تا با یک آدمیزاد غریبه ملاقات کنم.

آن شب به­طور اتفاقی همان ابتدای ملاقات ما یکی از دوستان آن آقا به ما پیوست. دوستی که دریک انتشارات کارمی­کرد. نوشته­ی صدوپنجاه صفحه­ای مرا سبک سنگین کرد و گفت:"اگر می­خواهی تا آخر امسال مجوزش را از ارشاد می­گیریم و در نشرِ... چاپ می­کنیم". ذاتاً آدم ترسویی هستم. تصور این­که آدم­هایی دیگر کتابی را که نام من برروی آن است از قفسه­ی کتابفروشی بردارند، ورق­بزنند و بعد باپوزخند حتی بدون این­که به خود زحمت دهند تا آن را لابه­لای کتاب­های دیگر/همان­جا که بود/ قراردهند، روی ردیف کتاب­ها رها کنند و بروند، برایم خیلی سخت بود. نوشته را باهراس به سوی خودکشیدم که: نه، من فقط می­خواهم کسی بخواند و بگوید کارم درچه سطح و پایه­ایست. آن آقا گفت این کار را برای من می­کند. زمستانِ هشتادوپنج بود. هنوز آن آقا پاسخی به من نداده است هرچند دیگر منتظر نیستم. درپایان ملاقات نام چند کتاب را برایم نوشت که بخوانم ونثرم قوی شود. ناتوردشتِ سلینجر، داستان­های کوتاهِ چخوف و چندتای دیگر و بازهم چندتا از ادبیات کلاسیک که بیشترش را خوانده بودم. مثل جنگ­وصلح، دن آرام و...

پایان شب به خانه­ی خواهرم بازگشتم. همه چیز، ازترس اولیه­ی روبروشدنم تا لرزش صدایم تا لحظه­ی خداحافظی را برایش تعریف کردم. وقتی از کتاب­ها گفتم ازجا بلندشد و تک­تکِ کتاب­ها را ازطبقات مختلف کتابخانه­اش بیرون آورد و جلوی من گذاشت. هرکدام را که به دستم می­داد تعریف می­کرد که چه سال و درچه­حالی بوده که آن را خوانده است. رنجیده گفتم:" چرا چیزهایی را که شماها می­دانید من باید از زبان غریبه­ها بشنوم؟! می­دانی چه لذتی داشت اگر امشب آن آقا هرکتابی را اسم می­برد، من خوانده بودم؟"

نگاهم کرد، به کتاب­ها نگاه کرد، چشم­هایش پراز اشک شد... بالاخره گفت:"نامه به کودکی که هرگز متولد نشد را خوندی؟ نه؟!" با اشتیاق گفتم:" آره! ده دوازده سال پیش". خواهرکم با همان صدای پربغض ادامه داد:"مثل همون می­مونه، تردیدِ وارد کردن کسی به دنیایی که سختی­هاش رو تجربه کردی، تصمیم سختیه. ما هیچ وقت نفهمیدیم راهی که می­رفتیم درست بود یا نه تا تو را باخود و به دنبال خود ببریم. هرچه کم­تربدونی کم­تر رنج خواهی برد. پیش خودمون فکرمی­کردیم داریم از خواهر کوچیکترمون درمقابل یک زندگی سخت و پرازدرد محافظت می­کنیم. دلمون می­خواست تو با بی­خیالی زندگی کنی."

*

ولی من دلم نمی­خواست با بی­خیالی زندگی کنم. ناگهان تمام دنیایی که برای خودم ساخته بودم به نظرم پوچ و مبتذل رسید. سبکی بار هستی را نمی­خواستم. تازه فهمیدم که چه کارهایی می­توانم انجام دهم و نکرده بودم. تازه فهمیدم چقدر از پسرم دور شده­بودم. تازه فهمیدم یک روز ممکن است پسرم همین شکایت را از من داشته باشد. که من اجازه ندارم به جای او تصمیم بگیرم. همسرم خواسته بود بچه را به شیوه­ی خود بزرگ کند و من هم دودستی تقدیم کرده بودم. دراین­که او خواسته بود، تقصیر و گناهی نبود. دراین­که من چه آسان رها کرده­بودم اما، یک دنیا سرزنش نهفته بود. پوست قورباغه را دریدم. دیگر بعدازظهرهایم را به قورقورکردن­های بی­اراده نگذراندم. بعداز آن هرروز و هرروز فقط به پسرم می­اندیشیدم. به این­که شاید فرصت کم باشد و چقدر چیزهای مختلف هست که باید یادش دهم. باهم به سینما می­رفتیم. سعی می­کردم یادش دهم فیلم را درست تماشا کند. برایش از کتاب­هایی که خوانده بودم می­گفتم. تمام بچگی­اش هرروز و هرروز برایش کتاب خوانده بودم، اما از وقتی بزرگ­ترشده بود، ازوقتی باسواد شده بود هیچ علاقه­ای به کتاب­خواندن نشان نمی­داد. برای هرصفحه کتاب­خواندنش جایزه گذاشتم. اول از کتاب­هایی که خودش بیشتر دوست داشت شروع کردم تا ابتدا کتاب جزء جدایی ناپذیر زندگی­اش گردد. باید می­خواند. باید تاریخ را می­خواند. باید ادیان دیگر و جهان­بینی­های دیگر را می­شناخت. باید از افکار و نوع زندگی انسان­های دیگری که دراین دنیا زندگی می­کردند، آگاه می­شد. بعد می­توانست انتخاب کند. انتخاب کند که چگونه به زندگی، به هستی، به آدم بودن و به موطن و زادگاهِ خود نگاه کند. بعد می­توانست حتی انتخاب کند که اصلاً دیگر در زندگی­اش کتاب نخواند. می­توانست خشکه مقدس شود یا پوچ­گرا. می­توانست وطن­پرست باشد یا وطن­فروش. می­توانست... آری انتخاب نهایی با خودِ او بود اما من باید فرصت این انتخاب را برایش فراهم می­کردم. ساعت­ها در روز با او پلی­استیشن بازی می­کردم تا به درکنارمن نشستن عادت کند. با هم تهران می­آمدیم، باهم سرزمین عجایب می­رفتیم، با هم تمام بازی­های دونفره­ی کامپیوتری را بازی میکردیم، ماشین برقی سوارمی­شدیم، بولینگ بازی میکردیم، تا به لذت بردن در کنار من عادت کند. تا آنچه از زبان من می­شنود، برایش آشنا باشد نه دور و نامأنوس. دراین میان انگار دوباره دیداری داشتم با هجده سالگی گم شده­ام، که زمانی پدرش از من ربوده.  


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

همه­ی عمرم حتی وقتی کوچک بودم، از کارِخانه متنفربوده­ام. برخلاف من، خواهرم بود. نه این­که او عاشق کارهای منزل بوده­باشد، نه، فقط انقدر مهربان بود که دلش نمی­آمد بگذارد مادرمان به تنهایی کار کند. نمی­توانست بخورد و بنشیند و بخوابد و درهمه­حال شاهد شستن و پختن و تمیزکردن و... کارهای دیگر مادرم باشد. دوازده، سیزده­ساله بودم که شبی مهمان داشتیم و آن روز استثناً من به شدت داشتم کارمی­کردم. تمام خلل­وفرج پایه­های میزها را تمیزمی­کردم، قاب­ها را پاک می­کردم و خلاصه هرجایی که جلوی چشمم بود برق می­انداختم. صدای خنده و صحبت مادر و خواهرم را از آشپزخانه می­شنیدم که از این تلاش غیرمنتظره­ی من به تعجب افتاده­بودند. برای من مهم نبود. سخت کارمی­کردم. مادرم طاقت نیاورد، از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:"چی شده تو انقدر با شدت­وحدت کارمی­کنی؟!" هیچ­گاه قادر نبودم افکارم را از دیگران پنهان کنم. بی­درنگ گفتم:"باخودم مجسم کردم که کلفت یک خونه­ی خیلی خیلی بزرگ هستم و حالا هم باید تا قبل از ظهر همه­ی خونه را تمیزکنم!"

همیشه تنها راه کنار آمدنم با زندگی، ساختن دنیایی خیالی بود. همیشه فکرمی­کردم چه خوب که قادرم به این شکل مشکلاتم را تحمل کنم، اما امروز احساس می­کنم ای­کاش چه به این شکل و چه به هرشکل دیگر چیزی را تحمل نمی­کردم و تصمیمات درست­تری برای زندگی خودم و بالطبع اطرافیانم می­گرفتم.

از چند ماه پس از رفتن برادرم، وقتی دوباره به کیش بازگشتم، زندگی قورباغه­ای من آغازشد. خودم این اسم را رویش گذاشته بودم. از روی کتابی که وقتی پسرم کوچک­تر بود، برایش می­خواندم. قصه­ی شاهزاده خانمی که به خاطر طلسم جادوگری می­بایست هرشب­ درپوستِ قورباغه، دربرکه­ای تا صبح قورقور کند و... . من هم برای خودم پوست قورباغه­ای ساختم که هرروز ظهر که همسر و پسرم به خانه می­آمدند، می­پوشیدم و تا پایان شب با من بود. شب­ها بعدازاین­که همه می­خوابیدند، تازه زندگی من شروع می­شد. یا کتاب می­خواندم، یا فیلم­های معروف دنیا را به کمک هدفون نگاه­می­کردم و یا تا دمادم صبح می­نوشتم. سال­ها پیش از آن داستانی نوشته بودم که دویست سیصد صفحه شده­بود، اما هنوز پایان نداشت. دوباره که خواندمش راضیم نمی­کرد. جای کار زیادی داشت و ذهن من هم پربود از یک داستان جدید. کنار گذاشتمش و شروع به نوشتن افکار جدیدم کردم.

صبح­ها که بیدارمی­شدم، عود روشن می­کردم، مدیتیشن می­کردم، یوگا می­کردم. دوستانم را به خانه­ام دعوت می­کردم یا به خانه­ی آن­ها می­رفتم. حتی لباس­های صبحم با لباس­هایی که درباقی ساعات روز می­پوشیدم، متفاوت بود. همسرم از لباسهای تنگ و باز و کوتاه متنفر بود. عصرها درخانه تی­شرت­های یقه­دار با دامن­های بلندِپرچین می­پوشیدم و برای صبح­های خودم شلوارک و تاپ­های رنگارنگ خریده بودم. پابند می­بستم و زیورآلات بدلی­ای­ را که هربار تهران می­آمدم، از جمعه بازار می­خریدم به گوش و گردن و دستهایم می­آویختم. همسرم از دمپایی روفرشی متنفربود. چندین­بار خریده­بودم، اما هربار که برای سفرکوتاهی به تهران ­آمده­بودم، دربازگشت دمپایی­هایم ناپدید شده بود. همان­موقع برای خودم صندل­های خوشگلی خریده بودم که ظهرها ازپایم درمی­آوردم و درکمد پنهان می­کردم. هیچ­وقت نفهمیدم علت این­همه بیزاری همسرم از چیزهایی که اصلاً بود و نبودش در زندگی او اثری نداشت چه بود. گاهی فکرمی­کردم شاید این کارهای من او را به یاد کس دیگری می­انداخت که به هردلیلی نمی­خواست او را به­یاد بیاورد. گاهی هم احساس می­کردم شاید این­ها برایش تنها مانور قدرت بود و به این شکل سعی می­کرد ریسمان از دستش رها نشود. ریسمانی که به گردن من بود و او هرچه بیشتر می­کشید من بیشتر احساس خفگی می­کردم.

*

بعداز رفتن برادرم دچار این حس جدید شده­بودم، که زندگی چقدر کوتاه و چقدر بی­ارزش و درعین­حال چه ارزشمند می­تواند باشد. دلم می­خواست هرلحظه­اش را زندگی کنم. دلم می­خواست با پسرم باشم، چون دیگر نه به درازای عمر خودم باور نداشتم و نه متاسفانه به عمر او. از لحظه­ای که برادرم رفت، انگار همسرم هم از ذهن و دل من برای همیشه رفت. با او زندگی می­کردم ولی او را نمی­دیدم. دیگر نوازشش را، محبتش را، توجهش یا حتی سخن گفتن با او را نمی­خواستم. تنها انتظاری که داشتم این بود که به من فضای کافی بدهد تا دنیای خودم را داشته باشم...


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸
 

آن زن بیست­وهشت ساله­ی آن روزگاران را دوست ندارم. خجالت نمی­کشد! این موجود ابرابله، انگاری که همیشه و درهرکجا باید مایه­ی شرمساری من بشود. واقعاً دردناک است. بیست­وهشت سالگی دیگر سن خامی و حماقت نیست. بسیاری از بزرگان ادبیات و شعر، غول­های سینما یا تأتر ویا نقاش­ها مجسمه­سازهای ماندگار ارزشمندترین آثارشان را تا قبل از این سن برجا گذاشته­اند و این یعنی بلوغ فکری. پاک ناامیدم می­کند این زن! همان بهتر که رفت و به ابدیت پیوست. شاید برای همین باشد که من همه­جا و همیشه اصرار دارم سن واقعیم را به کرار یادآوری کنم که مبادا کسی مرا با او اشتباه بگیرد.

*

یک چیز مهم دیگر؛ همسرمن دیو نبود و من هم فرشته نبودم. ما هردو زندگی را برای هم دشوار کرده بودیم. هرکدام از ما شاید، البته شاید، می­توانستیم با زن یا مرد دیگری راحت­تر زندگی کنیم. اما درمورد همدیگر هیچ­کدام قادر نبودیم قدمی درجهت سعادتمند کردن دیگری برداریم. ما قادر نبودیم از معاشرت با دوستان مشترکی احساس شادی کنیم. ما نمی­توانستیم حتی به اتفاق پای تلوزیون بشینیم (چون هیچ برنامه­ای نبود که هردوی ما بتوانیم به­طور هم­زمان از آن لذت ببریم). ما حتی هنگامی که برسر یک سفره می­نشستیم، هیچگاه هردو با لذت غذا نمی­خوردیم، چون حتماً یکی از ما آن غذا را دوست نداشت. ما... ، بگذریم، اما ما دریک چیز انگار به هم بی­اندازه شبیه بودیم. این که هردو، حال به دلایلی متفاوت، از بازگشتن راه رفته هراس داشتیم.

من از خود بیست­وهشت ساله­ام به طور غیرقابل بخششی بیزارم، اما عجیب همسر چهل­ویک ساله­ی آن روزگارانم را دوست دارم و بی­اندازه از این مرد سپاس­گزارم.

تصور می­کنم، اگر او آن­گونه که بود و رفتار می­کرد نمی­بود، چه می­شد؟! حقیقتاً امروزِ روز، چه موجود رقت­انگیز و درخور ترحمی می­شدم.

همسر من هیچ­گاه از آشپزی من تعریف نکرد. نتیجه­اش چه شد؟! من آشپزیم خوب شد، چون می­خواستم روی عالیجناب را کم کنم، اما به روش خودم. هرچه خودم دوست دارم می­پزم. او دوست ندارد اما من غذاها را در زودپز می­پزم. چاشنی­های موردعلاقه­ی خودم را به غذا اضافه می­کنم و...

حالا اگر تعریف می­کرد چه می­شد؟! احتمالاً من در روز حداقل یک ساعت مشغول پاک کردن سبزی، گل و غنچه درست کردن با تربچه و پیازچه، گوجه فرنگی بینوا را به شکل گل رز درآوردن و از لیموهای زردِ شاداب دندان کوسه! درست کردن بودم. حالا می­آمد و یک­باری و یا بدتر از آن در یک مهمانی مثلاً می­گفت که:" خانوم من زیباترین میزها را می­چیند". وای به روزگار من که آن­وقت بایستی حتماً معروف­ترین کلاس سفره­آرایی و تزینات میز را پیدا می­کردم و وقت گرانمایه را در رفت و آمد به این مکان مقدس می­گذراندم، تا لایق این تعریف باشم و بمانم. احتمالاً پولی را هم که اکنون بابت خرید کتاب می­دهم، درچنین شرایطی می­ریختم به پای خرید دستمال سفره و ست آبلیموخوری سرِمیز و غیره که کماکان آن جمله­ی شیرین و مطبوع درجاهایی دیگر و به اشکالی دیگر تکرار شود. باورکنید استعداد تبدیل شدن به چنین زن خوبِ فرمانبرِ پارسایی را داشتم.

*

من به زندگی مشترکم ادامه می­دادم، چون خانواده­ام نه تنها از من حمایت نکردند بلکه به گونه­ای می­شود گفت برعلیه من نیز برخاستند. مثال من هم همان مثال تکراری و کلیشه­ای "زندگی با مردی که نه معتاد است و نه خانم­باز و نه خسیس است و نه دست بزن دارد، یعنی عین سعادت و غیراز این اندیشیدن عین ناشکری است". آن هم در خانواده­ای که بزرگترین دیوار خانه­شان را به کتاب­های چیده شده تا سقف اختصاص داده بودند و دیوارهای دیگرش هم شب و روز با برگزیده­ترین قطعات موسیقی کلاسیک نوازش می­شدند. ناامیدم کرده­بودند. ناامید و خسته و درمانده. یارای آغازکردن جنگی که آن­سویش همه­ی کسانم بودند را نداشتم. آمدم، شاید که زمان خودش چیزی را تغییر دهد.

*

این­بارهم پای تلفن بود که شنیدم. برادرم باز درد داشت. سی­تی­اسکن و آزمایش خون... این­بار کبد درگیر شده بود. این­بار هم باز پزشکان وعده­های طلایی دادند. کبد تنها عضوی بود که خود را بازسازی می­کرد. بازهم خوش­شانسی! فقط قبل از عمل یک دوره شیمی­درمانی لازم بود، تا توده­های ریز پراکنده را مهارکنند و بشود آن قسمت شورشی را ازکبد جدا کنند. باز برادرم بی­مو، بی­ابرو و بی­مژه بود. روز عمل من و مادرم بیرون دراتاق عمل منتظر بودیم. گفته بودند جراحی طولانی است و بعدش هم برای حساسیت کار باید دربخش مراقبت­های ویژه بستری شود. هنوز نیم ساعت از شروع جراحی نگذشته بود. ما جایی نزدیک در بخش مراقبت­های ویژه نشسته بودیم، تا وقتی می­خواهند به آنجا ببرندش ما ببینیم. مردی از سمت اتاق عمل به سوی ما آمد و گفت:" همراه­های بیمار...؟" . من و مادرم باوحشت تایید کردیم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! . مرد گفت:"حال مریضتون خوبه، عمل تموم شده. تا چند دقیقه­ی دیگه میاریمشون بیرون". من و مادرم از شادی روی پا بند نبودیم. مادرم مدام تکرار می­کرد:"بی­خود به این دکتر نمی­گن دست­طلایی، ببین! عمل به اون سنگینی را نیم ساعته تموم کرد". دقایقی بعد نازنین برادرم را بیرون آوردند، اما نه به سوی ما و بخش مراقبت­های ویژه! به­دنبال تخت روان دویدیم و از کسانی که تخت را باسرعت به داخل آسانسور هل می­دادند، پرسیدیم کجا می­برند عزیزمان را؟! گفتند:"بخش" مادرم باز خداراشکر گویان به­دنبال تخت دوید. جایی از نزدیکی زیرگلو تا زیر شکم برادرم پانسمان بود، اما برادرم ساعتی بعد از به هوش آمدن راحت و بدون شکایت از هیچ دردی با ما صحبت می­کرد.

فردا، نزدیکی­های ظهر بود که حقیقت آشکار شد. اصلاً عملی صورت نگرفته بود. شکم را که شکافته بودند، دیده بودن توده­های ریز سرطانی در سرتاسر شکم برادرم موذیانه منتشرشده است. بالاتر رفته بودند. ریه­ها، حتی روی رگ­های قلب هم خزیده­بود. دهان بازشده­ی حقیقت را دوخته بودند و دوباره برادرم را به ما برگردانده بودند.

بزرگ­مرد زندگیم، با شجاعت شش­ماه دیگر هم شیمی درمانی شد. شاید که به بند کشیده شود این دیو بی­شاخ و دم و خانمان­سوز. تاروزی که دکترش بی­پرده گفت:" آقای دکتر خودشون همکار ما هستند، خودشون بهتر می­دونن که دیگه شیمی­درمانی کمکی نمی­کند. من فقط براشون مسکن­های قوی می­نویسم تا کمکشون کنه"

بعدش... بعدش دیگر گفتنی نیست. شرح درد و درد و درد.

سیزده خرداد هشتادوچهار روز بسیار دردناکی بود برای ما، که ایستادیم و دیدیم که روی صورت نازنین و مهربان عزیزترین کسمان خاک می­ریزند.

 


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

چندماهی بود که تهران نیامده بودم. درفاصله­ی همان چندماه، پدرمادرم خانه عوض کرده بودند. برادرم هم مدتی بیمارشده بود. اول با علایم مسمومیت شروع شده بود، اما با درمان مسمومیت چیزی تغییر نکرده بود. بعداز دوهفته بالاخره جراحی شده­بود. مادرم پای تلفن به من گفته­بود؛ در روده­اش انسداد به­وجودآمده­بوده که آن قسمت از روده را برداشته­اند.

وقتی آمدم برادرم لاغرورنگ­پریده بود. خواهرم هم لاغرشده­بودو مادرم تکیده­تر از پیش. برای این­که چیزی گفته باشم از خانه­ی جدید تعریف کردم. از سرامیک سفید کف سالن و پنجره­های بزرگ و نورگیرش. مادرم هم برای این­که جوابی داده­باشد گفت:"آره، از اون خونه­ی تاریک و پرازدود و صدای ستارخان راحت شدیم. فقط بدیش اینه که موهای تن برادرت میریزه، سرامیک­ها هم سفیده، همه­اش باید جارو و تی دستم باشه". نفهمیدم دیگر مادرم چه گفت. فقط یک جمله درسرم تکرار می­شد. فکر کنم مادرم هم فهمید. انگار سعی می­کرد حرفش را رفع و رجوع کند. نیاز نبود خیلی باهوش باشم تا معنی آن یک جمله را و ربطش را با آنچه شاهدش بودم پیدا کنم. موهای تن برادرم می­ریخت... شیمی­درمانی... گریه نه ازچشم­ها و گلویم، بلکه از تمام صورتم داشت بیرون می­ریخت. هرچه بادودستم سفت­تر صورتم را می­گرفتم انگار انفجارگریه غریب­الوقوع­تر می­گشت. برادرم درآغوشم کشید. تشرزد:"چرا این­کارها را می­کنی، زود فهمیدیم، عملم هم خوب بوده، شیمی­درمانی فقط برای احتیاطه. خوب می­شم".

ایمان داشتم خوب می­شود. هیچ­وقت به کسی دروغ نگفته­بود. همین­طورهم شد. خوب شد. همه­ی آزمایشات­اش بعداز پایان شیمی­درمانی و حتی سه ماه بعدترازآن هم نشان­می­داد که همه­چیز طبیعی است.

*

مهرماه بود که دوباره برگشتم به خانه­ام درکیش. همسرم گفته­بود برای طلاق توافقی حاضرنخواهدشد، مگراینکه کتباً و محضری نه فقط حضانت و نگهداری از پسرمان را به او واگذارکنم، بلکه تعهد دهم تحت هیچ شرایطی ملاقاتی با پسرم نداشته­باشم و بچه کاملاً از وجود من بی­اطلاع بماند... غیرممکن بود... نمی توانستم.

بازگشتم... با افکاری کودکانه. مبارزات آن روزهای من با زندگی­ای که احساس می­کردم به آن تعلق ندارم از ابلهانه­ترین خاطرات بیست­وهشت سالگیم به­شمار می­رود.

می­خواستم کاری کنم که همسرم خود تمایل به جدایی داشته باشد، جوری­که من شرایط را تعیین کنم، نه او!

اول تصمیم گرفتم سیگاری بشوم!(شوهرم از زن­هایی که سیگار می­کشیدند، متنفر بود). تمام دوستان صمیمی ونزدیکم سیگار می­کشیدند، اما من عجیب در این مورد بی­استعداد بودم. مثل تمام چیزهای دیگر دراین مورد هم من دقیقاً برعکس همسرم فکر می­کردم. من عاشق زن­هایی بودم که آن دستی را که سیگاررا میان انگشتانش گرفته بود ناخودآگاه نزدیک صورت می­گرفتند و از پشت دود سیگار باچشم­هایی تنگ شده به آدم نگاه می­کردند، برای گفتن هرجمله لحظه­ای مکث می­کردند و بعدازاین­که دود سیگار را ازمیان لبهای نیمه بازشان رهامی­کرند، جمله­ی خود را به پایان می­رساندند. من عاشق آن فیگوردست، چشم­های مخمور و لبهای جمع شده­بودم.

یک پاکت سیگار خریدم. تنها بودم. سیگار را روشن کردم. کام اول، تلخ و سوزان بود. جا نزدم. ادامه دادم . دو سه کام دیگر. داشتم بیچاره می­شدم. تمام گلویم، چشم­هایم و حتی بینی­ام می­سوخت. به خودم دلداری دادم؛ برای بار اول همین­قدر هم خوب است. بقیه­ی سیگار را بدون عذاب وجدان خاموش کردم. به خودم قول دادم فردایش حتماً سیگار را حداقل تا نیمه بکشم. تا شب بیچاره شدم از تلخی و طعم وحشتناک دهانم. فردا نزدیک ظهرشد که یادم افتاد قراراست سیگاری بشوم. گفتم؛ نه دیرشده بویش درخانه می­ماند. نفس راحتی کشیدم که لااقل تا فردا از این مجازات خلاص شده­ام. فردایش که شد، باخود فکرکردم؛ نوع سیگارم بداست که من نمی­توانم. باید برای خودم از آن سیگارهای لایتِ نعناییِ نازک بخرم. اگر آن باشد حتماً انقدر ناهنجار نخواهدبود... بگذریم... یک روز بالاخره دست از شکنجه دادن خودم برداشتم و تصمیم گرفتم فعلاً سیگاری نشوم و از راه دیگری باهمسرم مبارزه کنم.

اما همه­ی راه­هایم به همین اندازه مسخره، احمقانه و ناکارآمد بود. فکرکنم برای همین استراتژی­های فوق تاکتیکی بود که زندگی مشترک من ادامه پیدا کرد، تا آن­جا که...


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

یک سال­ونیم پس از ازدواجم، می­خواستم مادر باشم.

درجستجوی دوست­داشتن و دوست­داشته­شدن ازدواج کرده بودم، اما عشق... اما عشق، عشق... مصداق من و عشق شده بود مصداق مولوی شعرِ " آنکه یافت می­نشود آنم آرزوست". فکرمی­کردم حالا که دوست داشتنی درکار نیست، کودکی به دنیا می­آورم که دوستم داشته باشد که دوستش داشته باشم. گفتم "فکرمی­کردم" و خداراشکر که آن زن نوزده/بیست ساله­ی احمق الان دم دستم نیست تا آن کله­ی پراز گچ­اش را انقدر به دیوار بکوبم که دیگر از این افکار منور و شاهکار از مغزش تراوش نکند.

پسربزرگم سه­سال­ونیم پس از شروع زندگی مشترکمان به­دنیا آمد. اما... اما همسرم ازمن عاشق­تر بود انگار. بچه هم به عشق او بیشتر پاسخ می­داد. درآغوش پدرش بسیار آرام­تر از آغوش من بود. شب­ها که بین من و پدرش می­خوابید، لحظه به لحظه به­سوی او بیشتر متمایل می­گشت. همسرم همیشه شاکی بود که "من تا صبح کم مانده از تخت بیافتم از بس این بچه خودش را به من می­چسباند" و نمی­دانست که من چقدر دلم می­خواست به جای آن جای خواب وسیع و فراخ تا صبح بیست دفعه از تخت بیافتم ولی چنین رخ نمی­داد.

وقتی پسرم دو/سه ساله بود، شبی، به سمتش نیم­خیز شدم تا ببوسمش. پشت به من کرد، گردن پدرش را سفت چسبید و باصدای کودکانه­اش گفت :" برو، ما تورو دوست نداریم." و پدرش تنگ­تر درآغوش­اش کشید و با صدای بلند خندید. ازصدای خنده­ی سرخوش و فاتحانه­ی او بود یا دیدن دست­های کوچکی که آرزو داشتم آن­گونه تنگ مرا در آغوش بگیرد، نمی­دانم، اما همان شب بود که من صدایی شنیدم از درون خورم. صدایی شبیه به صدای شکستن چیزی.

*

وقتی آمده بودم کیش، سه سالی، تا قبل از به دنیا آمدن پسرم کارمی­کردم. حسابداری!

هم­زمان با به دنیا آمدن فرزندم، دانشگاه قبول شدم. مدیریت بازرگانی!

پنج سال بعد، وقتی پسرم پیش­دبستانی می­رفت، درسم تمام شده بود. دوباره سرکاررفتم. مدیرمالی یک شرکت بودم.

همسرم ابتدا گفت :" تو مادری، به بچه و خانه خوب نمی­رسی. دیروز که درخانه راه­رفتم یک آشغال کف پایم چسبید. نباید دیگه سرکاربری."

رفتم استعفا بدهم. شرکت قبول نمی­کرد. علتش را جویا شدند. گفتم . نیمه وقتم کردند. که من زمان بیشتری درخانه و کنار فرزندم باشم.

چند ماهی گذشت، پسرم دیگر کلاس اول می­رفت. همسرم دوباره گفت :" تو صبح تا ظهر سرکاری، بعدازظهرها را، هم می­خواهی کارهای خانه را انجام دهی، هم خریدکنی، هم با دوستانت معاشرت کنی، هم... . اینجوری نمی­شود. تو مادری باید وقت بیشتری برای بچه بگذاری. باید استعفا بدی."

به شرکت گفتم. گفتند، یک قفل حسابداری دیگر برایت تهیه می­کنیم. حساب های واردشده و اسناد ثبت شده را با فلاپی به خانه ببر. به حساب­ها درخانه رسیدگی کن. فقط روزی نیم ساعت بیا تا چک­ها را بنویسی و اطلاعات کامپیوتر خانه و شرکت را یکی کنی. خودم اتومبیل داشتم. از خانه تا شرکت پنج دقیقه راه با اتومبیل بود. کیش است دیگر، ترافیک که نیست. همه اش روی هم باحساب پوشیدن مانتو ومقنعه و کفش و دربازگشت درآوردن این­ها می­شد روزی چهل و پنج دقیقه.

چند ماه دیگر هم گذشت. اما همسرم باز گفت :" کار تو مالیه، فکرت مشغول است باید فکرت برای رسیدگی به بچه آزاد باشد. باید استعفا بدی."

استعفا دادم. اما منتظر نماندم تا چند ماه بعدش بهم بگوید :" نفس نکش. اکسیژن هوا را مصرف می­کنی به بچه کم­تر می­رسد."

آمدم تهران. به نیت متارکه.اما...


 
 
من عریان می شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

قصدم از این گفتن­ها، شرح سرگذشت نیست. که اگر می­خواستم داستان زندگی­ام را بگویم، شاید باید رویدادهایی بسیار متفاوت­تر از آن­چه تا کنون از آن یادکردم را درپس هم می­شمردم. تمام نیازم به گفتن بازکردن لحظه­ها، یادها و بود و نبودهایی بود که "من" را آن­گونه که اکنون "هستم"، یا آن­گونه که دوست داشتم "باشم" و نشدم، نمایان خواهند ساخت.

از این­رو،درسال­های دبیرستان رفتنم چیزی رخ نداد که مرا به سمت و سویی سوق دهد که احساس کنم آن نیز یکی از پیچ­های سرنوشت­ساز مسیر زندگیم بوده که چنان­چه آن روز وارد آن کوره­راه، یا شاه­راه و یا کوچه­باغ نشده­بودم، اکنون این که هستم نبودم.

جزاینکه درتمام این سال­هایی که می­گذشت، جذبه­ی من نسبت به خواهر وبرادر بزرگم همچنان حفظ می­شد و شاید حتی بیشتر. خواهرم در آن سال­ها ازدواج کرد، دانشگاه رفت و مادرشد. بالاخره موفق شد. نه دررشته­ی نقاشی اما دریکی دیگر از رشته­های زیرگروه هنر درس می­خواند. همسرش هم دانشجوی هنر بود. دوستانشان هم همه یا هنرمند و یا مدعی هنرمندی.

برادرم دیگر با ما زندگی نمی­کرد. می­آمد و می­رفت. دریکی از کشورهای همسایه پزشکی می­خواند. اما عشق­اش، تفریح­اش و زندگی­اش هنر بود. کتاب، سینما، نمایش، موسیقی، شعر... سیاست، ورزش، علم... . فکرنکنید چون برادرم بود و یا چون حالا دیگر نیست از او یک قهرمان ساخته­ام، نه. انسان عجیبی بود. درتمام حوادث اخیر تنها کسی که اگربود و می­گفت اتفاقی خواهد افتاد یا نه، و من باورمی­کردم، او می­توانست باشد. اگر فیلمی را او خوب می­دانست، آنقدر می­دیدم تا بفهمم. واگر ازنگاه او اثری ارزشمند نبود، حتی برای دیدن یا شنیدن یا خواندنش کنجکاو هم نمی­شدم. من تنها این­گونه نبودم. خواهرم ده برابر من به وجود برادرم وابسته بود. مادرم که همیشه عشق­اش پای احساس مادری­اش گذاشته­شد. اما بعدها ، خیلی بعدترها دیدم دوستان زیادی داشته که همه چشم به دهان او دوخته بودند. و دهان او چه کم باز می­شد برای ادعایی و چه زود بسته شد برای همیشه. و چشم­های ما چه بی­پناه و خسته، هنوز دودو می­زنند برای دیدن دهانی آن­گونه و نمی­یابند انگار هرگز.

*

تنها برادرم از من یازده سال و تنها خواهرم، نه سال بزرگ­تر بودند. وقتی با هم می­نشستند، یا گاهی که دوستی هم به آن­ها اضافه می­شد، من دیگر همچو کویر می­شدم زیر قطره­های رگبار بارانی که از وجود آنان می­بارید. با همان عطش، باهمان ناسیرابی نامحدود، با همان نیاز.

باوجود تمام تلاشی که درطول زندگی­ام کرده­ام، هیچ­گاه قادرنشدم همچو آنان به دانایی، به عمق هستی، به خوب بودن، به صداقت و به عشق حقیقی دست پیدا کنم. گاهی که خیلی احمق می­شدم، از آن­ها می­رنجیدم. می­رنجیدم که چرا انقدر خوب و انقدر کامل هستند که من هیچ­گاه به گردپایشان هم نمی­رسم. که اگر آن­ها انقدر خوب و فداکار نبودند، شاید پدر و مادرمان نسبت به من این­همه پرتوقع نمی بودند. که... هنوز هم گاهی که خیلی دلم برایشان تنگ می­شود باز این رنجش به سراغم می­آید. که اگر آن­ها انقدر خوب نبودند شاید هنوز درکنارم بودند. شاید من انقدر تنها نمی­شدم. شاید لازم نبود من این­طور تنها تنها نگران روزهای تنهایی پدرو مادرمان باشم. که پسرهای من می توانستند بهترین خاله­ی دنیا و بی­نظیرترین دایی  زمینی را داشته­باشند. که باید می­ماندند و به جای این­که انقدر غصه­ی همه­ی مردم دنیا را بخورند، می­ماندند و می­ماندند و...

*

*

*

اگر من سال چهارم دبیرستان عاشق نمی­شدم. اگر دریک روز زیبای بهاری / دریک اتومبیل متوسط / در یک کوچه­ی  ساکت و سبز و پرسایه / درحالیکه برای اولین­بار درعمرم پسری دست مراگرفته بود / و من درتمام لحظات در دلم تکرار می­کردم:" منو ببوس، توروخدا منو ببوس" / و آن پسر مرا نبوسیده با من برای همیشه خداحافظی کرد / و من دختر امل بیست سال پیش بودم که خودم جلو نرفتم و نبوسیدمش. اگر من افسردگی نمی­گرفتم و مادرم که زن کم معاشرتی بود، به خاطر عوض شدن حال و هوای من دعوت جشن عروسی دخترهمسایه­مان را قبول نمی­کرد.

اگر همسرم که آن زمان هم مثل حالا در جزیره کیش کار و زندگی می­کرد، تصادفاً برای تعطیلات تهران نبود. اگر مثلاً آن شب مثل خیلی شب­های دیگر زندگی مشترکمان، کلیه درد، معده درد و یا کمردرد می­گرفت و به جشن عروسی دوستش نمی­آمد.

 

اگر من کمی، فقط کمی عاقل­تر بودم و همسرم کمی خوش­شانس­تر، شاید من در هجده سالگی ازدواج نمی کردم.  


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
 

تابستان بعداز چهارم دبستان و تابستان بعدترش، کلاس نقاشی می­رفتم. خواهرم هم با من می­آمد. خواهرنازنینم، نه سال ازمن بزرگ­تر بود. می­آمد که همراهیم کند. برای همین است که هنوزهم وقتی احتیاج به همراهی دارم، فقط به او می­اندیشم.

کلاس نقاشیم را خیلی دوست داشتم. نقاشی کردن را هم خیلی دوست داشتم. انگار استعدادش را هم داشتم. خواهرم هم به نقاشی علاقه­ی فوق­العاده­ای داشت و البته استعداد فوق­العاده­تری. همه­چیز ظاهراً درست بود، اما یک چیز خیلی­خیلی مهم اصلاً درست نبود. معادله­ی سخت و کمی پیچیده­ای است. نمی­دانم می­توانم درچند جمله یک حس و یک تجربه را بیان کنم، یا نه!

پدرم من را خیلی دوست داشت. هرچند دیگر قادرنیستم مثل گذشته راحت قضاوت کنم و راحت­تر قضاوتم را بیان کنم. اما آن‌چه من و یا حتی شاید خواهرم آن­روزها احساس می­کردیم، این بود که شدت احساسش نسبت به خواهرم درحد احساساتش نسبت به من نبود. نمی­دانم احساس ما چقدر به حقیقت نزدیک بود هرچند معتقدم احساس آدم، مخصوصاً کودکان به آن­ها دروغ نمی­گوید. پدرم یک نقاشی کودکانه­ی مرا اغراق­آمیز تحسین می­کرد، اما سعی و استعداد خواهرم را نمی­دید. بهانه­اش این بود که خواهرم درسن انتخاب راه زندگی­است و هنر راه به ناکجاآباد است. به­خاطر خواهرم دیگر هیچ­گاه نقاشی نکردم. آن­روزها هنوز نمی­دانستم چقدر عمیق دوستش دارم و چقدر بودنش به زندگیم هویت و معنا می­دهد. اما انقدر می­دانستم که انقدر دوستش دارم که نتوانم غمگین بودنش را ببینم. بیشتر دلم می­خواست عزیزکرده­ی او باشم تا سوگلی پدرم. نمی­توانستم تحمل کنم چیزی اورا از من برنجاند. هرچند سال­ها بعد دانستم که آنقدر بزرگوار و مهربان بود که به بهایی چنین ناچیز محبت مرا ازدلش بیرون نکند.

حالا او نیست و من تمام وجودم پرمی­کشد که ای­کاش دست­کم یکی از طراحی­های او را برای خودم نگه­می­داشتم. افسوس!

*

اولین بار دوم راهنمایی بودم که برایم اتفاق افتاد. احساس عاشق بودن را می­گویم.

چند کوچه و خیابان آنسوتراز خانه­ی ما، یک کوچه­ی بن بست پنجاه متری موازی خیابان اصلی بود. درِمدرسه­ی ما که زیر پنجره­های کلاس­هایمان بود، ازسمت جنوب به آن کوچه بازمی­شد و دیوارهای ضلع شمالی کوچه دیوار حیاط مدرسه­ی پسرانه­ای بود که دربش به سمت خیابان اصلی بازمی­شد. صبح­ها وقتی به مدرسه می­رفتیم و ظهرها وقتی تعطیل میشدیم، درحدفاصل آن خیابان و این کوچه، اجباراً! تمام دخترها و پسرهای این دو مدرسه شانه به شانه­ی هم میگذشتند، یا نمی­گذشتند و مشغول تبادل احساس و نگاه و اندیشه می­شدند.

آن روز صبح، من از سمت خیابان اصلی به سمت کوچه می­رفتم و او ازسوی کوچه درجهت مخالف من قدم برمی­داشت. نگاهمان درهم پیچید و ماندگارشد. اولین­بار بود که می­دیدمش و شاید برای هزارمین­بار که از کنارش ردمی­شدم. هم­سن و سال خودم بود. اندکی کوچک­تر از اکنون پسر بزرگم. باورم نمی­شود پسر من هم می­تواند چنین نگاه قدرتمندی به دختری بیاندازد. نگاهی که بتواند این­همه سال درذهن یک دختر زنده و به همان گرما باقی بماند. اما چراکه نه! حتماً می­تواند.

آن تپش قلب آزاردهنده و خوشایند آغاز شد و من پس­ازآن عاشقِ "عاشق شدن"، شدم.

*

از همان زمان بود که در زندگی­ام، دچار نوعی تضاد و تناقض گشتم. به گروهی تعلق داشتم که از جنس آن گروه نبودم. از سوی دیگر، حسرت واردشدن به جمعی را می­کشیدم که مرا به خود راه نمی­دادند. انگار یک جایی درزندگیم یک من دیگر دروجودم متولد شد. منی بسیار متفاوت با آن­چیزی که بودم و می­توانستم که باشم. درتمام این سال­ها این دو من با هم درستیزند و لحظه­ای مرا آرام و رها نمی­گذارند. آن زمان­ها نه آن­قدر شیطون و خلاف بودم که بین بچه شرهای مدرسه راهم بدهند و نه آنقدر آرام و درسخوان که جایی درمیان محصل­های نیمکت­های اول داشته باشم. دلم می­خواست جزء شیطان­ها باشم. حال و هوای آن­ها و سروصداهایشان برایم جذاب­تر بود. اما واقعیت این بود که آرام و کسل­کننده بودم. همیشه برای دوست­های پرهیاهویم به چشم یک خواهربزرگ­تر می­آمدم. بعدترهم که سنم بالاتر رفت، دوستانم مرا "مامان..." صدامی­کنند(به­جای ... اسمم را صدا می­کنند). من برای دوستان مریضم سوپ درست می­کنم، برای یکی که سرکار می­رود و نمی­رسد غذای فردایش را، برای آن دیگری که نیاز به پول دارد "مامان..." همیشه درصندوقش کمی پس­انداز دارد که کارش راه بیافتد، بچه­های هریک خاطرات فوق­العاده­ای از لحظات با من بودن دارند، درخانه­ام همه به راحتی خانه­ی خود هستند،... . اما... اما من درخانه­ی خود راحت نیستم. من اصلاً دوست ندارم آشپزی کنم. من خیلی چیزهاهست که دوست دارم و برای خودم نمی­خرم.من... من باخودم درآشتی و صلح و آرامش نیستم. فقط همین.


 
 
من عریان می‌شوم... پیش چشم تو!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
 

هنوز خواندن نوشتن بلدنبودم که عاشق کتاب بودم. به گذشته که فکر می­کنم، به یادنمی­آورم کتاب "اسب تنبل" یا "خرگوش بازیگوش" را خوانده باشم. برای خواندن کتاب­های خوب دوران کودکیم، مدیون تنها برادرم و تنها خواهرم هستم. "الدوز و عروسک سخن­گو"، "یک هلو هزارهلو"، "بیست و چهارساعت درخواب وبیداری" و... دیگر کتاب­های بهرنگی. "گل­طلا و کلاش قرمز" علی اشرف درویشیان و یک کتاب کم­قطر و کوچکی که نمیدانم نویسنده­اش که بود، با آن جلد سفید وقهوه­ای که کاغذ سوخته­ای را درکنار یک جفت پوتین نشان می­داد. اسمش بود "کی برمی­گردی داداش جان". و من همیشه آن­جایی که برادر با سبیل­های بورش که زیرنورشعله­های آتش طلایی می­نمود و شیشه­های عینکش که تصویر شعلها را منعکس می­کرد، کتاب­هایش را می سوزاند، چشم­هایم می­سوخت و مرطوب می­شد. آن روزها برادر من هم سبیل­های بور و عینک ذره­بینی داشت. آن روزها من نمی­دانستم که داداش جان من هم می­رود. آن­چنان که هیچ­وقت نتوانم بپرسم: کی برمی­گردی داداش جان؟

*

هنوز کلاس اول نرفته بودم که خواندن و نوشتن بلد بودم. پدرم بهم یاد داده­بود. همیشه همین کار را می­کرد. قبل از شروع سال تحصیلی دوست داشت تمام مطالب کتاب­های سال بعد را به من بخوراند. آنقدر که همیشه سرکلاس سیرِسیر بودم. آنقدر که سرکلاس هیچ­وقت مطلب تازه و جدیدی از دهان معلم نشنیدم. آنقدر که یاد نگرفتم از معلم­هایم چیزی یاد بگیرم. نمی­دانم آیا واقعاً تقصیر او بود یا نه. می­دانم خیلی چیزهای دیگر تقصیر او بود اما این یکی را نمی­دانم.

*

هنوز شش سالگیم تمام نشده بود که کلاس اول  رفتم. هم خودم دوست داشتم، هم پدر و مادرم سوژه­ی جدید­ی برای مهمانی­های خانوادگی پیدا می­کردند. بعد از آن و درتمام این سال­ها خیلی سعی کردم آن برقی را که آن­روزها درچشم­های پدر و مادرم بود، دوباره ببینم. اما دیگر هیچ­گاه تکرار نشد. هنوز هم دنبالش می­گردم. هنوز هم گاهی درخودم دنبال آن دختربچه­ی پنج ساله­ی افتخارآفرین می­گردم. کاش هیچ وقت با او ملاقات نکرده بودم، یا وقتی که آمد کاش برای همیشه می­ماند.

*

 روز اول مدرسه، چشم­هایم از گریه پف کرد و قرمزشد. نه برای دور شدن از مادرم، مثل خیلی از بچه­های دیگر. برای این­که مجبورم کرده بودند زیر پیراهن کوچک زرشکی رنگی که روپوش مدرسه­ام بود، شلوار بپوشم.

درتمام کودکیم عاشق فیلم "ساراکرو" بودم. یادم نمی­رود که درجایی ازفیلم سارا به دوستش می­گوید:"پدرم گفته هردختری یک پرنسس است". شاید برای همین بود که آن­روز صبح تصور می­کردم همه درخیابان­ها به این پرنسسی که شلوار زیر پیراهنش پوشیده  نگاه می­کنند. ازآن پرنسس احمق بیزارم. گفتم، نه برای این­که لحظه­ای شیرین یا تلخ از کودکیم بود. نه... چون می­بایست صادق باشم. چون حق ندارم تصویری دروغین ازخودم بسازم.

*

برگ­های حکایت­های ده سال اول زندگیم نه همه سیاه و نه همه سفید بودند.

نامه­ای از آن روزها برایم باقی مانده است که کودکی ناتوان از حل مشکلات بزرگ­ترها با دست­خطی درشت و بی­قواره، خطاب به مادرش می­گوید:"تورِخدا مامان تو گیریه نکن، اگه میخای از بابا تلاخ بیگیر. من قل میدم چیزای بیشترازپنج­زار ازت نخام تا بتونی مارِ بزرک کنی". هروقت این کلمات کج وکوله و غلط را می­بینم، دلم برای اون دخترکوچولو که فکرمی­کرد اگر اون کمتر بخواد، زندگی برای عزیزانش آسون­تر میشه می­سوزه، می­گیره و به دردمیاد.

اما با تمام این خوشحالم که اون دخترکوچولو انقدر خوشبخت بود، که برادر و خواهری داشت که چیزهای زیادی یادش دادند. که براش نه از سیندرلا گفتن و نه او را مجذوب زیبای خفته و نه هیچ پرنسس دیگه­ای کردن. بهش یاد دادن کتاب بهرنگی بخونه. بهرنگی که اول قصه­هاش میگه:" قصه­های من مال بچه پولدارها، مال اون­هایی که شکماشون سیرو لباساشون نوِ، نیست". یا "ببر توی ویترین" روخوند. که مجیورشه همون موقع و تو همون سن بپرسه و بفهمه و یادبگیره که معنی کلمه­ی «دموکراسی» چیست. که «دیکتاتوری» یعنی چی. "کلاس پرنده" را بخونه.که...

خیلی دلم برای عزیزان رفته­ام تنگ شده. خیلی چیزها رو هنوز یاد نگرفته بودم که رفتند.