گورزا

او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت ششم/قسمت آخر)
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی مخلوط لوبیا و گوشت و پیاز و رب را لابه­لای برنج می­ریخت. روی هرلایه دارچین و پودرگل­سرخ می­پاشید و دوباره لایه­ی دیگری از برنج و مخلوط گوشت و لوبیاو... . دم­کنی را گذاشت و درب قابلمه را روی آن قرار داد. درِقابلمه­ی غذای مادر را که آرام آرام می­جوشید، بلند کرد. لوبیا و هویج و سینه مرغ دیگر پخته بود. گوجه فرنگی و سیب­زمینی­های قطعه قطعه شده را هم به آن اضافه کرد. ازداخل دریخچال، شیشه­ی آلو را درآورد. چند عدد آلو هم به غذای پیره­زن اضافه کرد. مادر نباید نمک می­خورد. کلیه­هایش درخطر جدی دیالیزشدن بودند. با همین چیزها غذایش را مزه­دار می­کرد. شاید بهتربود روی یک صفحه­ی بزرگ همه­ی این­ها را می­نوشت و روی یخچال می­چسباند. این که چه چیزهایی را مادر می­تواند بخورد، و چه چیزهایی را نه.

سررسید کهنه و قدیمی­اش را پیدا کرد. عادت داشت همه چیز، از مخارج خانه تا برنامه هفتگی غذایی، شماره تلفن­هایی که جلوی برخی هیچ نامی نوشته نشده­بود و گیتی دیگر به­یاد نمی­آورد اصلاً برای چه یادداشت کرده­است، چند بیت از اشعار آهنگ­هایی که گوش کرده­بود و دوستشان می­داشت،... و هزاران چیز دیگر را درآن می­نوشت. تمام سررسید را از ابتدا تا انتها گشت اما هیچ کاغذ دورو سپیدی را پیدانکرد. کاغذهای سررسید داشت تمام می­شد. مثل این دوره از زندگی گیتی که داشت به پایان می­رسید.

*

گیتی از آشپزخانه خارج شد. به صبای کوچک که هنوز روی زمین نشسته بود و مشغول معامله­ی املاک و مستغلات بود، نگاهی انداخت. نمی­خواست بازی بچه را به­هم بزند. امروز نه. امروز دلش می­خواست هرکاری می­تواند برای این بچه­ی تنها انجام دهد. اما چاره­ای نداشت. سعی کرد صدایش محکم باشد. حوصله­ی بحث کردن نداشت.

  • - عمه، صبا! بلند شو برو حمام. برو که زود بیای بیرون. ناهارهم تا اون­موقع آماده میشه، با هم می­خوریم.
  • - اما من دارم برنده میشم. تورو خدا. بعدازظهر میرم حموم، الان دارم میبرم بازی­رو.

گیتی آمد بگوید " ازکی میبری؟ ازخودت!". اما ترجیح داد به روی بچه­ای که از ناچاری باخودش بازی می­کرد، نیاورد که وقتی درهردوسوی بازی خودمان هستیم برنده شدن مساوی می­شود با بازندگی.

  • - وقتی عمه بهت میگه برو حمام بگو چشم. حتماً دلیلی داره که الان باید بری.
  • - مثلاً چه دلیلی؟!
  • - پاشو... برو... حمام. سریع!

صدای گیتی بالارفته بود، اما کارساز بود. بچه با بی­میلی بلندشد. خم شد تا وسایل بازی­اش را از روی زمین جمع کند. گیتی می­خواست زورگویی بدون منطق­اش را جبران کند.

  • - بذار باشه. مواظبم پام بهش نخوره. بذار بمونه بعدازناهار اگه خواستی بازیتو تموم کن.

بچه با رضایت لبخندزد و رفت. گیتی به زحمت بغض­اش را فروداد. صبا بچه­ی کوچک و بی­گناهی بود. حریف قدری نبود که زورآزمایی و شکست او گیتی را راضی کند. این­جوروقت­ها خود را بیش­تر حقیر و پست می­دید. حقیری که قدرتش را برای یک بچه به نمایش می­گذاشت. اما چاره­ای نداشت. حمام رفتن یا نه رفتن صبا دراین روز به­خصوص اصلاً اهمیت نداشت. فقط می­خواست به بهانه­ای بچه را از سرِراهِ اتاق خواب تا درِورودی بلند کند. می­خواست چمدان و ساک­اش را که شب قبل، وقتی همه خواب بودند بسته بود، قبل از رفتن بیرون در بگذارد. نمی­توانست پیش روی صبا چمدان به دست از خانه خارج شود.

*

 مادر روی صندلی­چرخ­دار سرش به یک سو خم شده­بود و چرت می­زد. گیتی چمدان و ساک­اش را گوشه­ی راهروِ بیرون در گذاشت. به آشپزخانه برگشت تا زیر غذاها را کم کند. می­خواست برای کنار لوبیاپلو ماست و خیار با کشمش و مغزگردو هم، درست کند. صبا عاشق کشمش بود. حتی وقتی ماست­وخیار یک روز می­ماند و کشمش­ها در ماست باد می­کرد و همه­ی ماست  هم شیرین می­شد، باز بیشتر دوست داشت. دقیقاً آن­طوری که گیتی از آن متنفر بود. اما سعی کرد، دقت کند که ماست­وخیار را بیشتر از خوراک آن­روزشان درست کند. تا صبا فردا هم کیف کند... یعنی فردا چه کسی درکنار مادر و صبا پشت میزآشپزخانه می­نشست؟...

صدای خنده­ی پسرجوانی از راه­پله­ها به گوش گیتی رسید. متعاقب آن صدای صحبت کردن زنی با پسر جوان شنیده می­شد. صداها بسیار شبیه صدای مهری و پسرش بود. یعنی بعد از یکی دوماه که مهری به گیتی و مادر سرنزده بود، درست همین امروز داشت از پله­ها بالا می­آمد که آن­ها را ببیند؟!... مگر در اصلی ساختمان باز بود، که مهری توانسته بود این­طور سرزده داخل شود؟!... اگرچمدان­ها را می­دید، چه می­گفت؟!... گیتی چه جوابی باید می­داد؟!... صداها نزدیک­تر می­شدند... درست پشت در رسیده­بودند. پسر جوان با تعجب گفت:" این­هارو کی بیرون گذاشته؟!". زن با بی­تفاوتی پاسخ داد:" نمی­دونم. حتماً اینا دارن میرن مسافرت". احتمالاً به درب خانه­ی گیتی اشاره کرده­بود. درپی آن صدای برخورد پا یا کیف یکی از آن دو با چمدان، به گوش رسید و صدای پاها در میان پله­های طبقه­ی بال گم شد. صدای مهری و پسرش نبود. شیرین خانوم، همسایه­ی طبقه­ی چهارم بود که با دوست پسرش از بیرون بازگشته بودند.  

*

ناهار که تمام شد، گیتی ظرف­ها را جمع کرد وشست. صبا ایروپولی­اش را جمع کرده بود و جلوی تلوزیون دراز کشیده بود و کارتون تماشا می­کرد. بیش­تر از هرچیز از بلندگوهای تلوزیون صدای فریاد و صداهای عجیب و غریب شلیک اسلحه­های به­ظاهر فضایی شنیده می­شد. مادر با تمام این سروصداها در تخت خود خوابیده بود. گیتی برای آخرین بار پوشک پیره­زن را عوض کرده­بود و داروهایش را به او خورانده بود. جلوی آینه­ی قدیِ کنارِ در ایستاد. مانتوی سیاهش را که از دیشب برای امروز کنارگذاشته­بود، پوشید. شال سفیدرنگش را روی موهای سیاه و سفیدش کشید و از یک طرف یک دور، دورِگردنش چرخاند و از طرف دیگر روی سینه رها کرد. یک بار که درحضور مینو به همین روش شال را روی سرش محکم می­کرد، متوجه لبخند مینو شده بود. دلیلش را پرسیده بود و مینو باز خندیده بود و پاسخ داده بود:"خیلی حرفه­ای این کارو می­کنی، این طرفش با آن طرفش اصلاً بالا و پایین نیست". راست می­گفت. مینو با اینکه هیچگاه آرایش نمی­کرد و اصلاً دربند به نمایش گذاشتن خود نبود. طوری که می­شد گفت حتی اگر قراربود چادر هم سرکند، برایش مهم نبود. اما انگار هیچ وقت یاد نمی­گرفت روسری را درست سرکند. باله­های روسری­اش همیشه آزاد و رها در دوسوی صورتش تاب می­خورد و به پرواز درمی­آمد.

گیتی کیف بزرگ مشکی­اش را از روی مبل برداشت و روی شانه­ی چپ انداخت. قبل از این­که در را باز کند برای بار چندم به صبا گفت:

  • - من رفتم عمه. بابات تا یک ساعت دیگه میادخونه. من جایی کار دارم زودبرنمی­گردم.

می­خواست بگوید دیر برمی­گردم. اما دروغ گفتن به یک بچه کار آسانی نبود. ترجیح داد، بگوید زودبرنمی­گردم. انگار این­جوری کمی راست­تر بود. صدای سرفه­ی پیره­زن از اتاق به گوش رسید. گیتی نگاهی به سمت اتاق انداخت اما ترسید به آن سو برود. شاید در این لحظه­ی آخر ناگهان مادر جوری نگاهش می­کرد، که یارای رفتن نمی­یافت. به سمت صبا برگشت.

  • - پاشو عمه، ببین مادرجون چش شده؟!

بچه با بی­میلی ازجلوی تلوزیون بلند شد و همان­طور که سعی می­کرد تا جای ممکن چشم از صفحه ی تلوزیون برندارد، به کندی خود را به اتاق مادربزرگ رساند. صدای چند ضربه­ی ناشیانه، که کودک برپشت پیره­زن می­نواخت، به گوش گیتی رسید. پس از لحظه­ای صبا از اتاق مادربزرگ خارج شد وبه سمت آشپزخانه رفت. همان­طور که می رفت، خطاب به گیتی گفت:"مادرجون آب می­خواد". لحظه­ای بعد دوباره راه رفته را با لیوانی آب بازگشت. سکوت اتاق پیره­زن گیتی را بی­تاب کرد. کیفش را روی مبل انداخت و به اتاق مادر رفت. صبا لیوان آب را با دست راست جلوی دهان مادربزرگ گرفته بود و دست کوچک دیگرش کاسه­ای ساخته­بود که زیرچانه­ی پیره­زن قطرات فروچکیده را جمع می­کرد. گیتی چشم­هایش پراز اشک شد. بی­اراده یکی یکی دکمه­های مانتویش را از هم بازکرد. با دست راست، تاب شال روی سرش را از دورگردن آزاد کرد و با دست چپ قطره اشکی را که بلاتکلیف روی گونه­اش مانده بود و پایین نمی­آمد، پاک کرد.

او قربانی دیگری نمی­خواست.

                                                                               « پایان »


 
 
او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت پنجم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی مستاصل و بی­هدف روی صندلی آشپزخانه نشست. دستمال آغشته به قهوه را، درمیان انگشتانش بی­اراده می­فشرد. جایی در وجودش احساس درد می­کرد.

 گیتی جایی در قلبش زخمی داشت. زخمی از روزهای ابتدای جوانی، وقتی "او" رابرای همیشه ترک کرد، شروع شده. از کشش ها و نیازهای داغ و ناشناخته­ی روزهای بیست­وهشت و سی و سی­ودوسالگی­اش گذشته و تا تنهایی و سکوت چهل سالگی­اش دویده بود.

گیتی از روح فلج بود. تصمیم گرفتن را نیاموخته بود. آن سال­ها که جوان­تر بود، قبل از این­که تبدیل به یک خدمت­کار و پرستار تمام وقت شود، پیش از این­که دست­هایش انقدر قوی و اراده و تصمیم­گیری­اش انقدر ضعیف شود، گاهی باخودفکرمی­کرد روزی درآینده کار بزرگی خواهد کرد.

...شاید بهتربود کمی بیشتر می­ماند. شاید باید بازهم صبرمی­کرد. خسته شده­بود. دلش کمی تنهایی می­خواست. دلش می­خواست مجبور نباشد همیشه تا قبل از بیدارشدن مادر از خواب بیدار شود. دلش می­خواست مجبور نباشد هرروز به خاطر مادر و صبا غذا درست کند. دلش چیزهای کوچک و ساده­ای می­خواست. چیزهایی که سخت نبود. دور و غیرقابل دسترس نبود. بلندپروازی یا جسارت نمی­خواست.

مهری سالی دوسه بار ترکیه و دبی می­رفت. مینا هند و تبت و قونیه را ترجیح می­داد. یعقوب حالا دیگر به لطف ارثیه­ی پدری همه­کاره­ی شرکت صادراتی پدرزنش بود و چندباری به­اتفاق کل عهدوعیال آلمان رفته بودند. صادق که هیچ وقت نبود یا سفرهای داخلی داشت، یا روی پروژه­های کشورهای همسایه کارمی­کرد. اما چندماه قبل وقتی گیتی می­خواست به همراه مینو چهل وهشت ساعت، درروزهای گلاب­گیری تا کاشان برود؛ هیچ­کس حاضر نشده­بود برای دو روز مادر را نگه دارد.

*

گیتی ذاتاً موجود توانمند و قوی­ای نبود. هرچند مینو عقیده داشت او زن بسیار قوی­ای بوده که این­همه سال این شرایط را تحمل کرده و دوام آورده. اما خودش بهتر می­دانست که این از توانمندی نبود، از ناتوانی در تغییر اوضاع بود که درهمان وضع باقی­مانده بود. اما این­بار می­خواست کاری کند که نیاز به توانایی زیادی داشت. شاید زمان انجام دادن آن کار بزرگ فرارسیده­بود. اما گیتی دیگر دلش کاربزرگی نمی­خواست. او فقط می­خواست اندکی رهایش کنند. اندکی به میل و اراده­ی خود زندگی کند. اما... تنها گذاشتن مادر، درشرایطی که معلوم نبود حتی چند ماه دیگر زنده بماند... اگر یکی از همین روزها از دنیا می­رفت... گیتی چطور می­توانست تمام عمر با این عذاب که ای­کاش این اندک زمان باقی­مانده را هم مانده بود، زندگی کند.

ای کاش مجبور نبود مادر را ترک کند. ای­کاش آن­روز که گفته بود، می­خواهد برای مادر پرستار بگیرد تا خودش وقتی هم برای خودش داشته باشد و شایدهم سرکاربرود، آن­طور همه­ی خواهروبرادرهایش مثل قاتل به او نگاه نکرده­بودند. ای­کاش توانسته بود به آن ها بفهماند در چهل­وسه سالگی، این خودش است که باید تصمیم بگیرد چگونه زندگی کند. چرا فکرمی­کردند گیتی باید با همین چیزهایی که دارد، شادباشد و دلخوش، که زندگی­اش سخت­تر از این نیست. اما خودشان خیلی راحت­تر ازاین زندگی می­کردند و باچیزهای بسیار بزرگ­تری شاد می­شدند. چرا آن روز که از خودش سخن گفته بود، هیچ­کس نفهمیده­بود چه می­گوید.

*

یعقوب یواشکی آمده­بود درآشپزخانه و باصدای بسیار ضعیفی که با هیکل بزرگش به­شدت منافات داشت، گفته بود:" آبجی مشکل مالی اگه داری، خوب بگو! حلش می­کنیم. تو این سن و سال تازه می­خوای بری دستتو پیش کی دراز کنی؟".همیشه همین­طور بود. هروقت می­خواست برای مادر پولی بدهد، صدایش همین­قدر ضعیف و لرزان می­شد، درحالیکه چشم­هایش گوشه­ای را که همسرش نشسته بود، می­پایید.

مهری گفته­بود:" وا؟! جواب مردم­و چی بدیم؟ نمیگن این پیره­زن همین امروز و فرداست که بمیره. چه بچه­هایی تربیت کرده که هیچ­کدوم این آخر عمری حاضرنشدن نگهش دارن". گیتی می­خواست بگوید:" بچه­های دیگرش نگه­اش دارند. من که مخالفتی ندارم!" اما باز هم چیزی نگفته بود. واضح بود که مشکل دیگران این نبود.

صادق روزنامه­ی جلوی دستش را درهوا تکان داده بود که:" این روزنامه­رو بخونین، دیگه ازاین چرت­وپرتا نمی­گین. هرروز تو این مملکت همین­جوری، همین پرستارها و کارگرهای خونگی دارن سر پیره­زن­ها رو می­برن و درمی­رن. می­بینی یارو فقط برای صدهزارتومن این کارو کرده! انقدر اوضاع خطرناک و بی­حساب کتاب شده. پیششششش..." و بعد پاکت سیگار و فندکش را برداشته بود و از خانه بیرون رفته بود.

عکس یحیی که کنار گلدان روی میز بود، هیچ نگفت. زیر آفتاب درخشان استرالیا درچمن­کاری جلوی خانه­ی ویلایی­اشان، درحالیکه پسرش را درآغوش گرفته بود و همسرش بازویش را محکم چسبیده بود و سگ­ سیاه وسفیدی جلوی پاهای­شان لم داده بود؛ به گیتی و دیگران لبخند می­زد. حتی یحیی تحصیل کرده و آن­ور آب رفته هم هیچ­گاه از گیتی نپرسیده بود؛ آیا دلش می­خواهد جور دیگری زندگی کند.

مینا هم که مثل همیشه نبود. نه باری روی دوش گیتی می­گذاشت و نه باری برمی­داشت.

*

تا قبل از ورود دوباره مینو به زندگی گیتی، شاید حتی خود گیتی هم فراموش کرده بود می­تواند جوردیگری زندگی کند. مینو نتوانسته بود دری به سمت دنیای بیرون، برای گیتی بازکند اما پرده­های کلفت پنجره­ها را کنارزده­بود و اندکی ازآن­چه بیرون ازآن­جا می­گذشت، برگیتی آشکار گشته بود. تصویری که حتی در چهل­وسه­سالگی هم آنقدر دل­چسب بود، که گیتی نتوانست فراموش­اش کند. مینو هشدارداده بود:" الان چهل­وسه سالت است. کاری نکن که وقتی چهل­وپنج ساله شدی به خودت بگویی، ای­کاش وقتی چهل­وسه ساله بودم این کار را کرده بودم". گیتی به این جمله­ی مینو خیلی فکرکرده­بود.

گیتی به سرعت از روی صندلی بلند شد. لوبیاها را یک قد ­کرد و دسته­ای روی تخته ­گذاشت و خرد­کرد. باید ناهار را زودتر آماده می­کرد. حتی ساکش را از دیشب بسته بود و درکمد گذاشته بود. نباید اجازه می­داد باز چیز دیگری او را از رفتن بازدارد. مهم نیست که مینا نقشه کشیده تا دو روز پیش خواهرش بماند. مگر او هیچ وقت به­خاطر گیتی برنامه­ای را که برایش مهم بود، به­هم می­زد. چرا گیتی می­بایست غیراز این رفتار می­کرد. اصلاً چه بهتر. می­آمد و دوروزی پیش مادر می­ماند، تا به پیره­زن هم کمتر سخت بگذرد. اگر گیتی امروز نمی­رفت ممکن بود دوباره هیچ وقت انقدر توان برای رفتن پیدا نکند. دفترچه­ی حساب پس­اندازش رقم قابل توجهی را نشان می­داد. درتمام این سال­ها هرکاری کرده بود، که بتواند صفرهای نوشته شده در باقی­مانده­ی حساب را افزایش دهد. قرار بود چندروزی مهمان مینوباشد، تا جایی برای خوش پیدا کند.

چند روز پیش در یک مغازه­ی کوچک و رنگارنگ یک آینه­ی بزرگ با قاب فیروزه­ای پررنگ دیده بود. عاشقش شده بود. می­خواست آن را برای خانه­ی جدیدش بخرد. تصمیم داشت یک کاناپه به همان رنگ هم داشته باشد. مبل­های کرم قهوه­ای این­جا را صادق با بن کارمندی ازفروشگاه اداره­شان خریده بود. گیتی از همان روز اول از آن­ها متنفر بود.از آن­ها و ازپرده­های گیپورِ حاشیه طلایی­ای که مهری بعد ازاینکه در خانه­اش تغییر دکوراسیون داد، آورد و به جای پرده­های سفید قبلی آویزان کرد و کلی هم به­به و چه­چه زد. طوری­که گیتی هیچ­گاه رویش نشد دوباره آن­ها را از چوب پرده پایین بیاورد. صبا به گیاهان آپارتمانی آلرژی داشت. نفس­اش می­گرفت. وقتی صادق صبا را به این خانه آورد همان روز تمام گلدان­های گیتی را با خود برد. گیتی خوشحال بود که می­توانست یک خانه­ی سی چهل متری با کاناپه و آینه­ی فیروزه­ای و چند گلدان برای خودش داشته باشد. خانه­ای که درآن بدون این­که نگران سردرد گرفتن مادر باشد، بوی قهوه­اش با بوی عود صندل مخلوط شود و بشود درآن کنسرت دف­نوازی را باصدای بلند گوش داد.

                                                                        « ادامه دارد... »

  


 
 
او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت چهارم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۸
 

گیتی با ظرف خالی صبحانه مادر به آشپزخانه بازگشت. همه جا را تمیزکرد. ظرفهای شسته­ی شب قبل را جمع کرد. ظرف­های صبحانه را شست. می­خواست برای ناهار لوبیاپلو بپزد. صبا خیلی دوست داشت. برای مادرهم غذای مخصوص خودش را درست می­کرد. غذایی بدون گوشت قرمز، بدون چربی و بدون مواد نشاسته­ای که قند داشته­باشد. قبل ازاین­که مشغول خردکردن لوبیاها شود، قهوه­جوش کوچک یک نفره­اش را ازکابینت برداشت. یک قاشق قهوه ترک، یک قاشق شکر، بعد تاکمر ازشیرسرد پرکرد و روی شعله­ی اجاق گذاشت. این عادت خوردن قهوه­ی ترک با شیر را مینو دراو به وجودآورده­بود.عقیده داشت حتماً شیرباید سرد باشد. دراین چندماه اخیر که زیاد همدیگر را می­دیدند، همیشه در آشپزخانه­ی خانه­ی مینو می­نشستند و مینو قهوه ترک درست می­کرد. گیتی عاشق مخلوط شدن بوی قهوه، با بوی اودی بود که مینو روشن می­کرد. فنجان­هایشان را برمی­گرداندند و بعد با دقت تماشا می­کردند. همیشه هم شکل­هایی مسخره و بی­ربط می­دیدند و کلی به این مسخره­بازی­های هم می­خندیدند. انگار گیتی دوباره هفده ساله شده­بود.

یک­بار مینو به فنجان گیتی خیره شده بود وبی­محابا خندید و گفت:" خانم کاستافیوره توفامیلتون دارین؟!"

گیتی منظورش را نفهمیده­بود. مینو توضیح داده بود که برادرش وقتی نوجوان بوده کتاب­های تن­تن زیادی داشته. یکی از آن­ها نامش تن­تن و جواهرات خانم کاستافیوره بود که تصویر زن چاق و درشتی روی آن بود که با موهای طلایی و بینی سرپایینش، سرش رابالاگرفته­بود و آواز می­خواند. گفت عین تصویر آن زن را درفنجان گیتی می­بیند. گیتی خندیده بود و بی­اراده گفته بود:" حتماً ثریاست"

*

... آن روز­ها، وقتی ثریا شد عروس بزرگ خانواده، یعقوب روی کامیون پدر کار می­کرد و خرج تمام خانواده را می­داد. گیتی به زور دیپلم­اش را گرفته­بود و کلاس خیاطی می­رفت تا زودتر کاری کند که دستش جلوی کسی دراز نباشد. صادق، بچه مدرسه­ای بود که با ناآرامی­هایش، هرروز یک کتک مفصل از یعقوب می­خورد. مهری را روز پاتختی، روی پشت­بام خانه با برادرزاده­ی ثریا درحال ماچ کردن پیدا کرده­بودند. یحیی پسربچه­ی ده ساله­ی لاغر و زردنبویی بود که با سرکچل و پیژامه­ی راه راه گردن کج کرده، در همه­ی عکس­های ثریا و یعقوب حضورداشت. آن زمان هنوز اغلب روزها تشک­اش در حیاط آفتاب می­خورد تا رطوبت شب­ قبل خشک شود. همان موقع­ها بود که مینا شمع­دان چینی سرعقد ثریا را شکست و ثریا هم آنقدر کتکش زد که گیتی تا دوسال به خانه­ی برادرش رفت وآمد نکرد.

*

پدرثریا آن موقع­ها  یک پایش آلمان بود و یک پا ایران. لباس­های ثریا و خواهر برادرش همه خارجی بود. خانواده گیتی اولین بار آن­جا بود که مایع سرخ و شفافی را درگیلاس­های پایه بلند بلوری می­دیدند، که هرچه پشت و رویش می­کردی نمی­ریخت. اسمش ژله بود. ثریا ازهمان زمان همیشه دماغش رابرای خانواده­ی شوهرش بالا می­گرفت. بعداز سال­ها، وقتی همان بچه مدرسه­ای ناآرام رفت جبهه و بعد از هزار یک داستان و آشناهایی که پیدا کرده بود، معلوم نشد چطور سکته­ی پدر را وصل کرد به بمب­باران­های آن زمان و شد خانواده­ی شهید. خودش هم که بسیجی بود و دیگر کم مانده بود برایش فرش پهن کنند تا آقا در دانشگاه جلوس کنند.پس ازآن هم شد مهندس و مدیرپروژه­ی نیمی از قراردادهای دولتی. وقتی مهری با آقا جلال ازدواج کرد و ساکن الهیه شد و دیگرخیابان­های امینیه و منیریه که درآن­ها بزرگ شده­بود به نظرش بومی­داد. وقتی یعقوب شاگرداول کنکور شد و بعدتر هم شاگرداول دانشگاه و بورسیه گرفت و با همه خداحافظی کرد و از سرزمین مادری برای همیشه رفت. بعدترهم انقدر اوضاع زندگیش خوب شد که نه­تنها وکالتی ارثیه پدری را به خواهروبرادرهایش بخشید، بلکه چپ و راست هم برای بچه­های یعقوب و ثریا هدیه می­فرستاد. وقتی مینا با هم­کلاسی دوران دانشگاهش ازدواج کرد و بدون جهاز رفت لاهیجان تا با خانواده­ی شوهرش زندگی کند. وقتی معلوم شد پدرثریا که مدام آن­ور آب بود، یک زن آلمانی بلوند و بسیارجوان درآن دورترها داشت که درآخر هم رفت پیش او و دیگر بازنگشت. وقتی برادربزرگ ثریا چنان معتاد شد که زنش ترکش کرد و بیکار، با کمک­های یعقوب سرپا مانده­بود. وقتی معلوم شد شوهرخواهرش که همه مهندس صدایش می­کردند، قاچاقچی بوده و حالاحالاهم قرارنیست از زندان بیرون بیاید.

باز هم دماغ سرپایینش را برای خانواده­ی شوهرش بالا گرفت.

*

تلفن زنگ زد. مینا بود ته تغاری خانه. حال مادر را پرسید. به گیتی گفت:" اوضاع خوب پیش میره، که؟!". گیتی آرزو داشت می­توانست به خواهرش بگوید چه­کار دارد می­کند. حتی برای یک لحظه وسوسه شد، بگوید. اما مینا سرخوش­تر ازآن بود که گیتی دل خراب کردن حال و هوایش را داشته باشد. می­گفت سالگرد بزرگداشت مولانا است. قرار است با تور به همراه شوهرش و چندتای دیگر از دوستانشان بروند قونیه. از خوش­حالی صدایش می­لرزید. ناگهان گفت:" نمی­دونی گیتی چقدر خوش­حالم. مسافرت یک طرف، این­که دوروز زودتر می­تونم بیام تهران تا با هم باشیم یک طرف دیگه است. بازم می­تونیم مثل اون­موقع­ها تا صبح بیدار بمونیم و حرف بزنیم. چون سعید قراره همون روز که پرواز داریم بیاد تهران. گیتی، خودم تنها م. انقدر حرف دارم باهات بزنم که نگو"

گیتی بقیه­ی حرف­های مینا را نمی­شنید. گیجی­اش را به پای قطع و وصل شدن صدای تلفن گذاشت و به همین بهانه زود قطع کرد. نمی­دانست چه­کار باید بکند. شاید بهتربود به مینا می­گفت چه تصمیمی دارد. اما اگر منصرفش می­کرد چه؟ قهوه روی اجاق جوشید و سررفت...

                                                                        « ادامه دارد... »


 
 
او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت سوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

... گیتی با خود فکرمی­کرد، چرا که نه؟!. وقتی دولا می­شوی. وقتی آن­قدر پشتت را پایین می­آوری، تا هرکسی حتی کوتاه قامت­ترین آدم­ها به راحتی بتوانندبرپشتت سوارشوند. وقتی سوارت می­شوند و تو حتی آخ هم نمی­گویی. وقتی نشستند و تو بنا به اراده­اشان، به سمت­وسویی که آن­ها می­خواهند، حرکت می­کنی. وقتی در طول حرکت نه چموشی می­کنی و نه ناسازگاری. فقط آرام پیش می­روی. بی­شکایتی، بی­لغزشی. آرام، آن­چنان که سوارت حتی اذیت هم نشود. وقتی حتی درچشمان خودت نیز برق شادمانی را می­شود دید. شادمانی از این­که چقدرخوب بلدی سواری بدهی، چقدر دراین کار مهارت داری. چرا که نه؟ چرا نباید سوارت شوند؟ چرا باید کسی خود را از چنین لذتی محروم سازد؟ چرا دیگران باید فکرکنند تو ازاین­که آن­ها را داری برپشت خود حمل می­کنی، ناخشنود هستی؟ چه­کسی می­تواند بفهمد که تو کاری غیراز سواری دادن هم بلدی؟ که تو خواسته­ای غیراز به دوش کشیدن دیگران هم داری. مگر داشتی؟ مگر خواستی؟ مگر گفتی؟

*

گیتی کاسه­ی صبخانه­ی مادر را در یک دست، و یکی از صندلی­های چوبی آشپزخانه را با دست دیگر گرفته بود و به مادر نزدیک می­شد. صبا بی­آن­که به عمه­اش حتی نگاه کند، از روی غریزه صفحه­ی بازی و کارت­ها و مهره­ها وچیزهای دیگرش را روی زمین به سمتی دیگر سرداد و فضایی برای عبور گیتی بازکرد. یاد گرفته بود که از خود محافظت کند. می­دانست بازی او برای بزرگ­ترها هیچ ارزشی ندارد. ممکن بود با یک عبور عجولانه تمام خانه­ها و ویلاهای خیابان­های ری و تیر به هوا پرتاب شوند.

گیتی نان و شیر را قاشق قاشق دهان مادر می­گذاشت. قطره­هایی از شیر چون دو جویبار باریک و سفید از دوطرف لب­های پیره­زن حرکت می­کرد و از چانه­اش پایین می­چکید. گیتی چانه­ی مادر را تند تند پاک می­کرد اما همه­ی قطره­ها را نمی­توانست به­موقع شکار کند. به یاد ثریا افتاد. ثریا همسر یعقوب بود. هرچند قبل­تر ازآن دوست و هم­کلاسی گیتی بود، که بعدتر شد همسر یعقوب برادر بزرگ گیتی. اما الان مدت­ها بود که دیگر با هم دوست نبودند. هشت­ماه پیش آخرین باری بود که گیتی ثریا را دیده بود.آن روزهم گیتی به مادر غذا می­داد و غذا مثل همیشه از گوشه­ی دهان مادر شره می­کرد. ثریا بی­کم­ترین رعایتی صورتش را درهم کشیده و باصدای بلند گفته بود:"یعنی این پیره­زن با این وضعش و هشتادودوسال سن که حتی یک لقمه غذا هم نمیتونه درست و حسابی قورت بده باید زنده باشه و اونوقت بچه­ی من...؟". شاید هم حق داشت. اون روز فقط دوماه بود که از فوت پسرش می­گذشت.

*

این روزها خیلی به ثریا فکرمی­کرد. به ثریا، به مینو، به هم­کلاسی­های دوران دبیرستانش. به همان سال آخری که مدرسه رفت. به همان سالی که پدر از دنیا رفت.

مینو عضو یکی از همین حزب­هایی بود که آن­روزها هنوز فعالیت می­کردند. پدرومادرش را چندسالی بود که تیرباران کرده بودند. این را همه­ی بچه­ها نمی­دانستند. اما مینو به گیتی و یکی دونفر دیگر گفته بود. گفته بود که با خواهر بزرگش که ازدواج کرده بود زندگی می­کند. یک برادر کوچک­تر از خودش هم داشت، که گیتی را همیشه به یاد یحیی برادر کوچک­تر خودش می­انداخت. همین او بود که باعث شد گیتی به هر جان­کندنی که شد یحیی و مینا را به دانشگاه بفرستد.

مینو بلندقدترین دختر کلاس بود. اورکت­ سبز بلندی می­پوشید با پوتین­هایی مثل پوتین­های سربازها. شاید هم اصلاً خود پوتین سربازی بود. موهایش همیشه کوتاه بود و عینکی با قاب کلفت و تیره داشت.چندین بار وسط ساعت کلاس از دفتر صدایش می­کردند. باقدم­های محکم و بدون تردید می­رفت و با همان قدم­ها، اما با صورتی سرخ بازمی­گشت. گاهی هم بازنمی­گشت، برای چند روز و یک بار حتی چند ماه. تا موقعی که بردنش و دیگر نیامد.

گیتی همین سال گذشته بود که مینو را درمیدان تجریش دید. از امام زاده صالح برمی­گشت. نذر هرساله­ی مادر را ادا می­کرد. داخل عطاری شده بود که کمی بابونه و گل گاوزبان برای بی­خوابی­ها و بی­قراری­های مادر بخرد. خانم قدبلند و بسیار شیکی داشت از فرشنده حنا می­خرید:

- برای دخترم می­خوام. می­خواد خودشو برنزه کنه. گفتن بهش باید حنارو با قهوه قاطی کنه، بماله به تنش. شما شنیدین؟ می­دونین به چه نسبت باید حنا استفاده کنه، چقدر قهوه؟

گیتی باتعجب به سمت صدا چرخیده­بود. مردم چه گره و گیرهایی داشتند!. زن سنگینی نگاه گیتی را تاب نیاورده بود. اول او بود که گیتی را شناخت. انگار از آخرین دیدارشان فقط چند هفته گذشته باشد، باصمیمیت گیتی را درآغوش کشیده بود. درآخر هم تمام انکارهای گیتی را نادیده گرفته و او را با اتومبیل خودش تا دم منزل رساند. آن­جا بود که از خودش و زندگیش گفت. گفت که بعد از آزاد شدنش به کمک خانمی که خاله اش نبود، ولی از بچگی خاله صدایش می­کرد، فرستاده بودنش فرانسه پیش داییش. آنجا حقوق خوانده بود و حالا وکیل بود. همان­جا ازدواج کرده بود. همان­جا بچه­دار شده بود. همان­جا از شوهرش جدا شده بود. وحالا چند سالی می­شد که گاهی ایران بود و گاهی آن­ور دنیا. وقتی از سال­های زندگیش حرف می­زد و از جاهایی که اسم می­برد، حداقل نصف دنیا را گشته بود. صدای قهقه­اش تا چند روز از گوش­های گیتی بیرون نمی­رفت.

*

گیتی باخودش فکرمی­کرد چه­کسی بود که تصمیم گرفته­بود مینو در خانه­ی یک زن و شوهر تحصیل کرده­ی سیاسی به دنیا بیاید. که حتی وقتی خودشان نبودند، دوستان خوب و نزدیکی داشتند که برای بچه­هایشان همه کار می­کردند. که حالا پشت ماشین آخرین مدلش می­نشست و چنان از این­ور و آن­ور دنیا حرف می­زد، که انگار از یک فلکه بالاتر و دو کوچه پایین­تر از خانه­اش صحبت می­کند. و چه­کسی بود که گفته بود گیتی باید در این خانه به دنیا می­آمد. از پدری که قربانی یک حادثه بود و مادری که قربانی فقربود. که او هم قربانی دیگری باشد. قربانی حادثه­ی پدر و فقر مادر. قربانی برادربزرگ­تری که به گفته­ی مهری از زنش می­ترسید، اما به عقیده­ی گیتی از عذاب دادن خواهرها و برادرهایش نترسیدکه، تمام سهم­الارث پدری را بالا کشید و آه و نفرین همه را به قیمت چه، نمی دانست، اما خرید. که مهری بگوید پسرش را آه خواهرو برادرهایش بود که مبتلا به سرطان کرد و ازآن­ها گرفت.

آن سال­های دور مینو یک نیم­کت عقب­تر از گیتی، ته کلاس می­نشست و ثریا ردیف جلو بود. ثریا سرخ و سفید بود و زاغ و بور. هم زیبا بود و هم زیبا نبود. چشمهای سبزی داشت اما با پلک­های افتاده و سرپایین. موهایش به طلایی می­زد، ولی کم پشت و چسبیده به سرش. لب­های کوچک و سرخی درصورتش خودنمایی می­کرد که بینی بزرگ و سرپایین­اش حسابی ضایع­اش کرده بود. اما هرچه بود یعقوب حسابی عاشقش شده بود و بعد از این­که به وسیله­ی گیتی، کلی پیغام پسغام برای هم فرستادند. بالاخره یک سال بعد از فوت پدر با هم ازدواج کردند...

                                                                        « ادامه دارد... »


 
 
او قربانی دیگری نمی‌خواست (قسمت دوم)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
 

 ... دو سال بود که گیتی آرزو داشت چنین روزی فرابرسد. روزی که بالاخره این برادر و خواهرها دیگر نتوانند برای او تصمیم بگیرند. روزی که گیتی برای آن­ها تصمیم می­گرفت. تصمیم می­گرفت مجبور شوند بنشینند و فکر کنند که چطور باید از مادرشان نگهداری کنند. روزی که دیگر گیتی نبود که همه چیز را راست­ و درست کند.

*

گیتی سطل کوچک را تا نیمه آب کرد. چند قطره بتادین، و بعد دستش را توی آب برد. انگشت­هایش را در آب تکان می­داد و محلول کف می­کرد. به صورت خودش درون آینه­ی دستشویی خیره شد. لب­هایش، درپی این همه سال سکوت تبدیل به دو خط باریک صاف گشته بود که گوشه­هایش به سمت پایین متمایل بود. موهای سیاهش را که اکنون دیگر سیاه نبود مثل همیشه، محکم درپشت­سر بسته بود. گونه­هایش تحلیل رفته بود و پای چشم­هایش گود و تیره رنگ بود. آینه­ی دستشویی قدیمی بود و جیوه­اش از جای­جای آن ریخته بود اما خطوط عمیق و تلخ چهره­ی گیتی به یک آینه­ی شفاف و بزرگ کننده احتیاج نداشت. ازمیان آن­همه لک و زنگ­آب هم می­شد همه چیز را دید. پیرشده بود.

گیتی لگن آب و محلول شوینده را کنار صندلی چرخ­دار، پایین تخت مادر گذاشت.مهری همیشه می­گفت، او خیلی شانس­آورده که زندگی آن­قدر آسان شده­است. تشک مواج، ملحفه­های ضدحساسیت، پوشک مخصوص بزرگسالان، صندلی چرخ­دارو... هه... مهری موتقد بود او شانس آورده.چون مجبور نیست زیر مادر لگن بگذارد، یا مثلاً مادر را کول کند و به حمام ببرد.اما هروقت از خودش و زندگیش حرف می­زد با این جمله شروع می­کرد:"من که شانس ندارم... "

 *

مهری زندگی راحتی داشت. پول چیز خوبی بود و شوهر مهری از این چیز خوب زیاد داشت.

آقا جلال وقتی به خواستگاری مهری آمد، مهری هفده ساله بود و خودش سی­وپنج سال داشت. مهری دوست داشت ازدواج کند. هرچند گیتی هم چندان مخالف نبود. مهری از دوازده­سالگی باعث نگرانی بود. نامه­های عاشقانه­ای که از لابه­لای کتاب و دفترهای مدرسه­اش پیدا می­شد. پسرهای نوجوانی که تازه پشت لبشان سبزشده­بود، باصورت­های پرجوش و بینی­های ورم­کرده­ای که تا پشت در خانه همراهیش می­کردند و مدام صادق و یعقوب را آتشی می­کردند. آرایش­های دزدانه­ی مهری که با آن پرزهای تیره­ی پشت لب و ابروهای پیوسته­ی پرپشت، تازه لب­ها را سرخ می­کرد و چشم­ها را سیاه­تر. مهری خودش می­خواست ازدواج کند. عاشق زن شدن بود. عاشق ابروبرداشتن و بندانداختن، طلا وجواهر دارشدن. عاشق خانم خانه بودن. عاشق این بود که مثل گیتی تصمیم بگیرد برای فردا ناهار چه غذایی بپزد. نه این­که هر غذایی جلویش می­گذارند، بخورد.

روزعروسی به درخواست خودش موهایش را طلایی و ابروهایش را نازک و روشن کرده بودند. سر سفره­ی عقد گردنش تا روی چاک سینه مملو از آویزها و سینه­ریزهای طلا شده بود. مچ دست­ها و تمام انگشت­های کوچک و نرم کارنکرده­اش پرشده بود از انعکاسی طلایی و درخشان. اما بیشتر از همه­ی آن­ها چشم­هایش برق می­زد.

*

اما چند سال بعد، وقتی متوجه شد که هیچ چیز آن­جور که فکرمی­کرد نیست. وقتی عاشق علی پسر جوان مستأجر خانه­ی شوهرش شد. وقتی... وقتی دوتا بچه داشت و یک عالمه آرزوی برآورده نشده و هیچ راه بازگشت. گیتی را مقصر می­دانست که چرا او را شوهر داده­بود. که چرا به­خاطر راحت شدن خودش از مسـؤلیت، او را درچنین وضع ناجوانمردانه­ای گرفتارکرده­بود.

*

گیتی لباس­های پیره­زن را بیرون آورد. درب اتاق را بست. پوشک مادر را بازکرد. به چشم­های پیره­زن که به سقف دوخته شده بود نگاه نمی کرد. می­دانست بعداز این­همه سال، هنوزهم آن چشم­های شیشه­ای و پرآب، پراز شرم می­شوند درچنین لحظاتی. اصلاً به هیچ جا نگاه نمی­کرد، فقط مثل یک ماشین دست­هایش با قدرت کارهای هرروزه را تکرار می­کردند. مادر را بغل کرد و روی صندلی چرخ­دار نشاند. شب قبل پیره­زن را حمام کرده بود. می­ترسید حمام مادر را برای امروز بگذارد. هربار حمام کردن پیره­زن گاهی تا دوساعت طول می­کشید. می­ترسید امروز به موقع تنواند از خانه خارج شود. صورت، دست­ها و درآخر بین پاهای پیره­زن را شست و باحوله خشک کرد. لوسیون شیری رنگ را درگودی کف دستش ریخت. با انگشت دست دیگرش خال­های سفیدی از لوسیون روی جای جای بدن مادر گذاشت و با کف دست روی پوست چروکیده و کش­آمده­ی تن پیره­زن پخش کرد. ازگردن تا تک­تک انگشت­های کج­ومعوج دست­ها و پاهای مادر را لوسیون مالید. چه کسی پس از او این کارها را برای مادر خواهد کرد؟! قطعاً آن کس مهری نبود. مهری نه می­توانست و نه می­خواست که زندگیش را این­گونه بگذراند. تشک مواج و ملحفه­های ضد حساسیت را مهری خریده بود. از روزی که آن­ها را با تاکسی­تلفنی برای گیتی فرستاده بود، هربار که تلفن می­کرد، حال تشک را می­پرسید اما حال مادر را نه.

همیشه می­گفت:" تشک مامان که مشکلی پیدا نکرده؟!... راحت شدی دیگه... دیگه مجبورنیستی مدام مامان رو مثل کتلت توی ماهی­تابه، این­رو اون­رو کنی."

بعد هم خودش به شوخی خودش می­خندید. اما گیتی خنده­اش نمی­گرفت.

*

گیتی لباس تمیز دیگری به مادر پوشاند. هربار که پیره­زن از خواب بیدار می­شد، لباس­هایش خیس عرق بود. موهای پیره­زن را شانه کرد. صورت مادر را بوسید. چشم­هایش پرازاشک شد. به سرعت چرخید و پشت صندلی چرخ­دار قرارگرفت. دسته­هایش را گرفت و به سمت در اتاق هدایت کرد. صندلی چرخ­دار پیره زن را مقابل تلوزیون و کنار جایی که صبا روی زمین نشسته بود قرارداد. صبا حتی سرش را بلند نکرد، اما صورت پیره­زن مثل خورشید روشن شد. ترید نان و شیر مادر را که از صبح درست کرده بود و در یخچال بود، بیرون آورد. پیره زن مدت­ها بود که لثه­هایش دندان­های مصنوعی را تحمل نمی­کردو زخم می­شد. فقط می توانست چیزهایی بخورد که بی­واسطه فرودهد. به سمت میز میان آشپزخانه چرخید. از زمانی که خودش و صبا صبحانه­اشان را خورده بودند، هنوز میز را جمع نکرده بود. خواست کمی از شیره­ی مربای آلبالو روی نان­وشیر مادر بریزد که متوجه شد صبا بعداز درگیر شدن او تمام محتویات شیشه مربا را خورده­است. این اولین­بار نبود که صبا چنین کارهایی می­کرد. عین اسب عاشق قند بود. گیتی شیشه­ی مربا را دست گرفت تا صبا را به خاطر این زیاده روی و خودخواهی و رعایت نکردن حقوق بقیه­ی اعضای خانواده، سرزنش کند. اما در نیمه­ی را پشیمان شد. چه اهمیتی داشت. این آخرین روز بود. معلوم نبود از فردا چه کسی قراربود از این بچه هم نگهداری کند. بگذار امروز یک شیشه مربا بخورد. اصلاً شاید دیگر مربایی در این خانه نباشد. این حماقت­های گیتی بود که اصرارداشت فصل به فصل مثل مورچه­ها تمام مواد غذایی را به اشکال مختلف انبار کند. بعضی چیزهارا خشک می­کرد، برخی را منجمد. سبزیجات و صیفی­جات را ترشی و شور می­انداخت و میوه­های مختلف را مربا و کمپوت می­کرد. نیمی از عمرش را به این کارها گذرانده بود. نتیجه­ی کار هم همیشه به شکلی خودنمایانه در قابل دیدترین نقطه­ی آشپزخانه قرار می­گرفت. حاضر نبود اعتراف کند اما هنگامی که برادرهایش درمقابل همسران­شان یا حتی شوهر مهری او را به خاطر این­همه سلیقه و توانایی تحسین می­کردند، به طرزی شیطانی لذت می­برد.

*

خسته بود. خسته نه، شاکی بود. از همه و از خودش بیشتر از همه. تمام عمر هرکاری کرده بود که دیگران تحسینش کنند. که تایید شود. که دختر خوبه­ی خانواده باشد. که چماغ شود برسر زن برادرهایش. خسته بود که این بهای سنگین را داده بود تا دیگران بگویند، به­به تو چه خوب سواری می­دهیبه ما. چرا که نه... 

                                                                       « ادامه دارد... » 


 
 
او قربانی دیگری نمی‌خواست ( قسمت اول )
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
 

پدر در صورت زخمی داشت. از چانه شروع شده، از گیجگاه گذشته و تا میانه­ی موها دویده. زخمی کج و نافرم. برجسته و سرخ رنگ.

اگر وقتی کودک بود، به خانه­ی اکبرآقا اسباب­کشی نمی کردند. اگر اکبرآقا نجاربود، مکانیک بود،نقاش بود یا هرکه بود، غیراز راننده­ی کامیون. اگر قرارمی­شد پدر جایی غیراز پیش صاحب­خانه شاگردی کند و کاری بیاموزد. اگر آن حادثه در جاده رخ­نداده­بود. هیچ­گاه پدر چنین زخمی در صورت نمی­داشت.

تا کودکان خیره­خیره نگاهش کنند. بعضی چهره درهم کشیده و رو برگردانند. وبرخی نیز با بی­پروایی و صدایی خفه،اما نه آن­قدر که شنیده نشود، خدا را شکر کنند که خود یا عزیزان­شان به این عذاب الهی گرفتار نیامده­اند.

اگر صورت پدر،به آن شکل دردناک، از ریخت نیافتاده بود. شاید نه در چهل­وپنج سالگی، که شاید بیست سال پیش ازآن، دختری را که درآن خانه­ی آجربهمنی سرکوچه زندگی می­کردرا برایش گرفته بودند.همان که پدر عاشقش بود. همان که پدر به خاطر او پول­هایش را درمیان شکاف آستر تشکش جمع می­کرد. همان که چادر سفید می­پوشید،اما موهای سیاهش را پنهان نمی­کرد. همان که معلوم نیست پدر درکدام مستی و بی­خبری­ای از او برای مادر گفته بود و مادر هیچ­گاه فراموش نکرد.

*

مادر از پا فلج بود. راه نمی­رفت. جوان­تر که بود، قبل از این­که شش فرزند به­دنیا بیاورد و پوکی استخوان هم بگیرد. قبل از این­که این­همه چاق و سنگین شود. سینه خیز روی زمین خود را به این­سو و آن­سوی اتاق می­کشید.

اگروقتی به دنیا آمده­بود، دریک خانه­ی شهری به دنیا می­آمد. نه در یکی از روستاهای پای کوه، که با هر برف حتی پنجره­های خانه­هایشان هم از ورود اندک نور خورشید محروم می­ماندند. یا حتی اگر در آن شب پربرف، که راهی به جایی نبود، او آن­قدر تب نمی­کرد. اگر پدرش معتاد نبود و حاضرمی­شد حتی اگر نه هیچ وسیله­ای، او را به دوش می­گرفت و با دوپایش او را به شهر می­رساند. اگر آن زمان­ها مثل امروز، هرسال به بچه­های زیر پنج سال قطره­ی فلج اطفال می­خوراندند. هیچ­گاه مادر فلج نمی­شد.

اگر مادر فلج نمی­شد، حتماً مثل بقیه­ی دختران روستایشان او هم قبل از سی­دوسالگی ازدواج کرده بود. شاید با یکی از پسرهای ده. شاید با بهترین پسر ده و یا شاید هم با بدترین آن­ها. شاید هیچ­گاه در زندگی پدر را نمی­دید. یا شایدهم می­دید اما هم­چون دو غریبه، مثل میلیون­ها غریبه­ای که در خیابان­ها از کنار هم می­گذرند، شانه به شانه­ی هم از یک سنگ­فرش عبور می­کردند و هیچ­گاه نمی­فهمیدند که چه سرنوشتی قراربوده در انتظارشان باشد.

*

اگر پدر عاشق چشم­های زن جوان وحشت­زده­ای که پس از مرگ مادرش، روی کول برادر می­رفت تا در جایی رها شود، نمی­شد. اگر مادر به جای مهر و انسانیتی که در چهره­ی درد کشیده­ی پدر دیده بود، از آن زخم کریه و ناخوشایند روبرگردانده و مستقیم به چشم­های مرد خیره نشده بود. هیچ­گاه گیتی به دنیا نمی­آمد

*

پیره­زن در بستر خود ناله می­کرد . گیتی خود را به مادر رساند. لبخند زد. نمی­خواست که مادر بفهمد خسته شده است. این آخرین روز بود. می­توانست این روز آخر هم، مثل تمام روزهای قبل لبخند بزند.

دستش را پشت شانه­ها و گردن پیره­زن گذاشت. پیره­زن سنگین بود، اما دست­های گیتی هم قوی بودند. بدون تلاش زیادی، پشت پیره­زن را بالاآورد و بالشت­هایش را مرتب کرد. به صورت مادر نگاه نمی­کرد. نمی­خواست نگاه کند. نمی­خواست دچار تردید شود. زیرلب پرسید:

- خوبی؟

پیره­زن به آرامی چشم­هایش را بست و باز کرد. یعنی بله. دیگر حتی حرف هم نمی­زد. اگر هم چیزی می­گفت به زبان کردی می­گفت که هیچ کس نمی­فهمید. گیتی از اتاق خارج شد.

*

توی هال صبا ایروپولی بازی می­کرد. خودش با خودش. برای این خودش، خیابان و خانه و ویلا می­خرید و مدام آن یکی خودش را جریمه می­کرد. تقصیر نداشت. تنها بود. گیتی هم که فرصت نداشت با او بازی کند. فقط گیتی نبود، هیچ­کس این بچه را به بازی نمی­گرفت. مادرش که نبود. پنج سال بود که از برادر گیتی جدا شده بود. یک مدتی بچه را نگه­داشت. اما بعد گفت نمی­تواند زندگیش را تامین کند. گفت سرکار می­رود و اگر بخواهد بچه را مهدکودک بگذارد، همه­ی حقوقش را باید بدهد پای شهریه­ی مهدکودک صبا. آن­وقت دیگر چیزی نمی­ماند که بخورند. صادق لج کرده­بود. نمی­خواست بچه را بگیرد. هرچند قبل از جدا شدن تا دوسال، با تهدید گرفتن بچه بود که مه­سیما را نگه­داشته بود. اما بعد که طلاق گرفته­بودند فکر می­کرد مه­سیما بدون بچه راحت­تر می­تواند زندگی کند و با مردها آمد و رفت داشته باشد. نمی­خواست مه­سیما راحت باشد. مهری می­گفت چون هنوز مه­سیما را دوست دارد، اما گیتی معنی این­جور دوست داشتن را نمی­فهمید. مهری می­گفت چون اصلاً گیتی معنی دوست داشتن را نمی­فهمد.

آن زمان صادق شهریه­ی مهد کودک را هرماه به مه­سیما داد، اما نتوانست جلوی آن چیزی را که نمی­خواست رخ دهد، بگیرد. مه­سیما دوسال پیش ازدواج کرد و این­بار خود صادق بود که رفت و صبا را آورد پیش خودش. پیش خودش که نه، گیتی. مگر نه این­که گیتی خانه بود و از مادر نگه­داری میکرد. خوب می­توانست یک چشمش هم به بچه­ی برادرش باشد. مگر یک پنجم از کرایه و مخارج آن خانه را صادق نمی­داد. حالا فوقش کمی هم بیشتر می­داد برای مخارج بچه.

دوسال بود که گیتی هر روز در ذهنش با صادق حرف­ می­زد. دوسال بود که گیتی به صادق می­گفت نمی­تواند و حق ندارد با پول ساعات زندگی او را بخرد و برای خلوتش تصمیم بگیرد. دو سال بود که گیتی آرزو داشت...

                                                                        «ادامه دارد...»