گورزا

شاید، اما، وقتی...
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

ادامه داستان...

  • - والله شیرین خانوم، از اولش هم من از این مرده خوشم نمی­اومد. مادرش را آورده بود تو آسایشگاهی که آلما کار می­کنه، خوابونده بود. اصلاً خودتون بگین! از اولش هم این مرده با این کاری که کرده جنم خودش را نشون داده­بود. اما این خواهر خوش­باور من گول خورد... چی بگم؟!... همینجوری یکهو محبتش گل کرد... یک روز اومد گفت یه پیره­زنی را آوردن، پسرش اومده پیش سرپرست ما گریه کرده که تورو خدا خانوم من زنم حاضر نمیشه دیگه از مادر من نگهداری کنه، شما بیاید درحقش دختری کنید. اینجا ازش خوب مراقبت کنید، من هرچی پولش بشه، میدم. همچین تعریف کرد از حرف­ها و گریه­زاری­های مرده، که منم دلم به رحم اومد. گفتم:" آبجی گناه داره، چه فرقی می­کنه. فکرکن این هم آنای خودمون، خوب بهش برس". آلما هم از فرداش رفت و اومد گفت، پیره­زنه رو اینجوری کردم اونجوری کردم. مرده هم که می­بینه آلما اینجوری مثل پروانه دور مادرش می­گرده، هربار که می­رفته مادرش را ببینه، برای آلما هم یک کادویی می­خریده. اولش چیزهای ارزون بود. یک روسری­ای، یک دمپایی­ای، چیزی... بعد یواش یواش شروع کرد عطر خریدن، عطرای گرون قیمت! مانتو می­خرید براش . کم­کم دیدم طلا می­خره، ساعت می­خره. از اون­ور هم هربار که می­اومد گاه­گداری ننهِ رو می­برد بیرون، آلما را هم می­گفت مرخصی بگیره باهاشون بره. یک جاهایی آلما را می­برد که آبجی من تعریف می­کرد، مثل قصر شاه بوده از شیکی و کلاس بالایی... من هم گفتم ای آبجی من که از دنیا خیر ندیده. بذار این مرده هم که پولداره، این پول­ها براش مهم نیست. می­خواد خرج کنه، خوب بذار برای آبجی من خرج کنه...
  • - چی شد اصلاً آلما اومد تهران و اینجا رفت سرکار؟ فکر نمی­کنم تو خانواده­های شما رسم باشه دختر مجرد دور از خانه و خانواده زندگی کنه.
  • - آنام این کارو کرد، شیرین خانوم... والله آخرش هم نفهمیدم کار درستی کرد یا نه... راستش شیرین خانوم، آنای ما اهل این­ورها نیست. پدرش از مهاجرهای روس بوده که اومدن ایران. البته آنام همین­جا به دنیا اومدهو بزرگ شده. اما هرکارش کنی، با این جایی­ها جور درنمیاد... از خوشگلی هم شیرین خانوم، چی بگم که آنام هنوز تو این سن و سال عین پنجه­ی آفتاب می­مونه. آلما به آنام رفته، اینطور سرخ و سفید و زاغ و بوره. اما آنام از آلما هم خوشگل­تره. بدبخت بچه بوده، میدنش به آقای من. آقای من هم که غیرتی و شکاک، یک زن هم بهش می­دن که از خوشگلی تا نداشته. عوض هرچی از ترسش آنام­و برمیداره حبسش می­کنه تو خونه. بی­تربیتیه شیرین خانوم، اما ما اونجا تو دهمون، مثل اینجا نیست که مستراح را بردارن وسطِ خونه بسازن. مستراح که جاش تو خونه نیست. باید بیرون در، تو حیاطی، حیاط نبود، توراهرویی بک جایی بیرون از خونه باشه که روم به دیوار بوی کثافت تو خونه نپیچه. همینه که این خونه­های شهری، همشون بو می­دن... اما این رو می­خوام بگم، که آنای من به این سن رسیده، بنده­ی خدا حق نداره تو روز پاشو بذاره تو حیاط که بره مستراح. باید صبح سحرنزده پاشه بره، بعدش هم خودشو نگه­داره تا غروب بشه، تو تاریکی دوباره بتونه پاشو بذاره تو حیاط! اینطوری آقام بهش سخت می­گیره. تو خونه­ی ما هنوز که هنوزه، گوشه­ی پرده خونه یک وجب کناربره، آقام آنام رو سیاه و کبود می­کنه که لابد یکی تورو از اینجا دیده. آقام که اینجوریه هیچی، چهارتا داداشام را هم عین خودش بارآورده. خودش هم که نباشه، اونها کشیک آنام و ماها را می­کشن. من که به آنام نرفتم. خداروشکر، عین طایفه­ی پدریم شدم. چهارده سالگیم هم خانواده­ی اصغرآقا که اومدن خواستگاری، گفتم هرجا برم از خونه­ی آقام بهتره... اما آلما رو آنام نذاشت شوهرش بدن. فکر کنم آلما آنام را یاد خودش می­انداخت. به هر چنگ­ و دندونی بود، نمی­خواست بذاره آلما هم مثل خودش بشه. خوبیش این بود که، نه اینکه آلما خوشگل بود، آقام دندون گردکرد که بذاره بدتش به یک مرد پولدار. طرف­های ما هم که پولدار همینطور نریخته. آلما خیلی خواستگار داشت، اما هیچ کدوم اونی نبود که آقام براش نقشه کشیده­بود. وگرنه آلما تا چهارده سالگی هم نمی­موند. آنام هم خوشحال بود که حداقل آقام به این هوا هم که شده آلما را به هرکسی نمی­ده. اما یکهو تا دید حاج­کمال، که نصف باغ­های سیب و انگور اون­ورها مال اونه، دست گذاشته رو آلما و آقام هم داره نرم میشه، یواشکی آلما را فرستاد پیش من . داداشام می­خواستن بیان بکشندش، وقتی شنیدن تنهایی پاشده اومده تهران... ما رسم نداریم شیرین خانوم دختر از این کارها بکنه، خونش حلاله... بنده­ی خدا آنام رو که آقام زد دستش و دنده­اش را هم شکست، بس که کتکش زد. دو ماه خوابیده بود آنام. اولش می­خواستم هرجور شده آلما را بفرستم با داداشام که اومده­بودن تهران دنبالش، برگرده. چکار می­کردم شیرین خانوم دختر مجرد ترگل ورگل رو که نمی­تونستم بردل شوهرم تو خونه­ام نگهش دارم. ولی وقتی شنیدم آقام این بلارو سر آنام آورده، دلم نیومد این همه بدبختی ای که آنام به خاطر این دختره کشیده، همه بی­فایده بشه. به هر بدبختی­ای بود، انقدر آلما را تو خونه این و اون قایم کردم تا آقام و داداشام خسته شدن و ول کردن.

اول دست­های صفورا از حرکت بازایستاد. بعد صدایش خاموش شد. به سفیدی یخچال روبرویش خیره شده بود و هیچ نمی­گفت. ازجا بلند شد و پیازهای خرد شده را درون ماهیتابه ریخت و روی شعله­ی آتش اجاق گذاشت. شیرین انگشتش را داخل کاغذ قرمز رنگ بسته­ی بیسکویت فروبرد، تا آخرین دانه­ی بیسکویت را که ته بسته چسبیده بودو درنمی­آمد، بیرون کشد.

  • - اما ای کاش نمی­اومد شیرین خانوم، بدبخت شد دختره. زن حاج کمال شده بود بهتر بود.

صفورا به سمت شیرین برگشت. درچهره­اش درد عمیقی موج می­زد. تمام خطوط چهره­اش ناگهان به سمت پایین متمایل گشته بود. چشم­هایش از استیصال دودو می­زد.

  • - نمی­دونم چرا امروز سر درددلم با شما باز شده. ترکیدم از بس همه چیز را تو خودم ریخته­ام. به شما می­گم، چون می­دونم اهل خاله زنک بازی و پیش دروهمسایه غیبت کردن نیستین. وگرنه کسی بفهمه دیگه سرمو نمی­تونم بلند کنم... والله چی بگم شیرین خانوم. دروغ گفتم. این مرده تقصیر نداره. اصلاً­ واسه همین بود که ازخدامون بود این مرده هرجور شده آلما رو بگیره. آلما قبل ازاینکه بره آسایشگاه و با این مرده آشنا بشه، دیگه دختر نبود. هرچی آدم میکشه از خودی میکشه. همین اصغر خیر ندیده این داغ رو رودلم گذاشت. اگر حلال بود که مرد بتونه دو تا خواهر رو با هم عقد کنه، می­گفتم مهم نیست. عقدش کنه از بی­آبرویی نجات پیدا کنیم...همین شد که فرستادمش آسایشگاه. یکی از همسایه­های همین مجتمع این کارو براش درست کرد. که یک جایی باشه که همون­جا هم بخوابه و دیگه برنگرده... چکارش می­کردم شیرین خانوم.

آخرین بیسکویت، خردشده و نیمه کاره از ته بسته کنده شد، ولی شیرین دیگر میلی به خوردن نداشت. چند لحظه­ای طول کشیدتا موفق شد نگاه حیرانش را از روی چهره­ی صفورا بردارد. برای دقایقی مانده بود که چه باید بگوید...

صفحه­ی تلفن همراهش دوبار روشن و خاموش شد. گوشی را برداشت و به صفحه­ی آن نگاه کرد. محمد بود.

چند بار دکمه­های پیکان­دار روی گوشی را فشار داد تا به پیغام رسید:

Shahe pariune roiahaie man, delam mikhad alan kenaret budam. Delam mikhad sobh ha ke bidar mishi cheshmaie khab aludo surate pof kardato bebinam. Dustet daram eshghe man. Montazeram bash ke bazam mesle har ruz deltangetam. Mibusamet zibatarin.

صفورا، جلوی اجاق و پشت کرده به شیرین ایستاده بود و پیازها را سرخ می­کرد. گوشه­ی روسریش را جلوی دهان و بینی­اش گرفته بود. شاید بوی پیاز اذیتش می­کرد. شاید هم داشت گریه می­کرد.


 
 
شاید، اما، وقتی...
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
 
  • - مرده ولش کرد شیرین خانوم... والله شیرین خانوم، به شما اعتماد دارم این رو میگم وگرنه تا حالا به خودش هم نگفتم. انقدر که می­ترسم روش به روم بازشه. تازه­شم اگه بگه آره من چیکار می­تونم بکنم. جزاینکه سیاه و کبودش بکنم. اما فکر کنم دختر هم نیست دیگه... اما دستش به کجا بنده؟! لااقل حامله شده­بود، یک چیزی. می­تونست بره یخه­ی مرده­رو بچسبه. بگه تو بابای بچمی، باید بیای عقدم کنی. اما همین­جوری حتی یک صیغه هم نشده، پاشد رفت پهلو مرده موند. یعنی شما می­گی یارو بهش دست نزده؟!

صفورا سبد پیازهای پوست گرفته شده و شسته شده را از روی ظرف­شویی بلند کرد و کف آشپزخانه در سینی گذاشت. چهارزانو مقابلش نشست و لگن پلاستیکی را جلو کشیدو مشغول خردکردن پیازها شد.

شیرین هنوز خواب­آلود بود. با صدای زنگ در از خواب بیدار شده بود. صفورا زن اصغرآقای سرایدار آمده بود. یادش رفته­بود، آن روز چهارشنبه است. شنبه­ها و چهارشنبه­ها صفورا می­آمد تا به اوضاع خانه سروسامانی بدهد.

آرزو می­کرد ای کاش چهارشنبه نبود. اگر چهارشنبه نبود می­توانست تا ظهر بخوابد. اگر چهارشنبه نبود محمد فردا و پس­فردا هم می­آمد. مهم نیست درعوض فردا تا ظهر می­خوابید. غذا درست نمی­کرد. سالاد، ترشی، ماست وخیار... اینهمه ظرف هم کثیف نمی­شد. خوب بود که محمد پنجشنبه­ها و جمعه­ها نمی­آمد. همیشه این دو روز را رژیم می­گرفت. تمام روز را بیسکویت ساقه­طلایی با چای سبز می­خورد تا تلافی پرخوری­های طی هفته را درآورد.

جلوی محمد رژیم نمی­گرفت. مثل خیلی از کارهای دیگری که جلوی محمد نمی­کرد. جلوی محمد کرم­های ضدچروک روز و شبش را نمی­زد. وقتی محمد بود اینطور با لباس خواب­های گشاد و شل­وول درخانه راه نمی­رفت. تی­شرت می­پوشید با شلوار جین و جوراب­های ساق کوتاه سفید یا رنگی. یک بار دوستش گفته­بود:" ناخن­های پاهایت را درست کن و لاک بزن. این جوراب­ها را هم نپوش. پای برهنه قطعاً برای مردها جذاب­تر است." اما احتمالاً او این حرف را درمورد پای برهنه­ی دخترهای جوان گفته بود. نه شیرین که بغل انگشت شصت پایش به اندازه یک گردوی کوچک بیرون زده بود و سرخ و متورم بود. با رگ­های روی پاها که برجسته و کبود رنگ بودند.

شیرین با تنبلی از روی مبل بلند شد. سنگین و بی­حال تا جلوی آشپزخانه آمد و دوباره خود را روی صندلی پایه­بلند جلوی پیش­خوان رها کرد. با تعجب به صفورا خیره شد.

  • - یعنی واقعاً فکر می­کنی خواهرت حامله می­شد، بهتر بود؟! مگه نمی­گی مرده ولش کرده؟ پس یعنی انقدر دوستش نداشته که می­گفته و وانمود می­کرده. اون چه زندگی­ای بود؟!... مرده زن داره، دوتا هم بچه از اون داره. فوقش اگر آلما را هم به خاطر حامله شدنش عقد می­کرد، که به هرحال برای این دختر شوهر نمی­شد.خواهرت بنده­ی خدا هجده سالش بیشتر نیست. حالا فرصت زیاد داره. بالاخره عروسی می­کنه. خداروشکر سربار شماها هم که نیست.

صفورا از جا بلند شد. پیازهای خورد شده را توی یک سینی بزرگ پهن کرد، تا کمی هوابخورد و خشک شود. بادمجان های شسته را برداشت و توی سبد پیازها گذاشت و دوباره کف آشپزخانه نشست

  • - وااا... شیرین خانوم! شما هم یک چیزی میگی. عشق و عاشقی که زندگی نمی­شه.من به تجربه دیدم. اونهایی که می­گن آدم رو دوس دارن، فقط شعروغزل خوندن و لیلی و مجنون بازی بلدن.مرد زندگی نمیشن. هجده سالشه! کم سن و سال نیست که!... ما رسم نداریم شیرین خانوم. طرف­های ما دختر هجده ساله یعنی دختر ترشیده. همینه که دیگه روی برگشتن به خونه­­ی آقام راهم نداره... حالا که این اصلاً دختر هم نیست.

شیرین پوذخندی زد. به یاد محمد افتاد. شیرین سی­وهفت سال داشت. اما محمد "کوچولو" صدایش می­کرد. گاهی که شیرین از پاسخ دادن طفره می­رفت، بینی شیرین را بین دو انگشتش می­گرفت و می­کشید و می­خندید که:" من تورو بزرگت کردم فسقلی". گاهی که شیرین سعی می­کرد کمی نصیحتش کند، محمد بلافاصله می­گفت:"باز مامان شدی؟!" . بعد صدایش را جوری می­کرد که انگار با بچه­ی کوچکی حرف می­زند و ادامه می­داد:" می­خوای مامان بازی کنی، شیرین کوچولو؟!... باشه... من پسرت می­شم، تو هم مامانم".

محمد منظوری نداشت. اما شیرین هروقت این جمله را می­شنید، یاد پسرش می­افتاد. کیان ده سال از محمد کوچکتر بود. اما به قدوقواره فرقی با محمد نداشت. شاید برای همین بود که شیرین زیاد دوست نداشت با محمد بیرون برود. هزارو یک چیز را بهانه می­کرد تا محمد را درخانه نگه دارد. یاد فیلم « ریدر » می­افتاد. وقتی که زن رستوران­دارموقع گرفتن پول به پسر میگه:"امیدوارم مادرتون خوشش آمده باشد". همیشه فکر می­کرد خوب شد که زن فیلم این جمله را نشنید.


 
 
من بلد نبستم با مردها زندگی کنم!
نویسنده : اولدوز - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
 

یادت هست!

یادت هست می گفتی:چرا ما نباید با هم زندگی کنیم!؟

می گفتم: بگذار به حساب اینکه من بلد نیستم با مردها زندگی کنم. مگر یک بار سعی نکردم. نشد. یاد نگرفتم.

می خندیدم و می گفتم: شاید اصلاً استعدادش را ندارم!

می گفتی: نه! با من زندگی کنی فرق دارد. من مثل بقیه نیستم.

می گفتی: انقدر دوست دارم با تو زندگی کنم، بعد یک روز تو حوصله نداشته باشی و تا بیام بغلت کنم، هلم بدی عقب، بگی"برو، فقط تنهام بذار". بعد من یکدونه پیشونیت را ببوسم و برم یک جایی، یک گوشه ای سرخودم را گرم کنم. بعد از چند ساعت، تو حالت خوب شه و دلت برای من بسوزه و بیای سراغم. اونوقت من دست هام را باز می کنم که بیای تو بغلم و من سفت بغلت می کنم. می بوسمت، سرت را میذارم رو سینه ام و بهت می گم:"حالت خوب شد"، تو هم می گی:"آره، حالم خوب شد".

به من می گفتی، تا گفته باشی "نگران نباش، من بداخلاقی هات را هم دوست دارم". حتی نمی گفتی دوست داری من هم با تو اینطوری باشم. نمی گفتی دلم می خواد نو هم با بداخلاقی های من بسازی. هیچ چیز برای خودت نمی خواستی.

آن روز برای من روز بدی بود. دلیلش مهم نیست، فقط بد بود، خیلی بد.

فکر می کردم بهم فرصت میدی، مثل گربه ای که میره یک گوشه و انقدر خودش را میلیسه که تمیز بشه، بذاری یک گوشه بشینم و زخم ها و خاک وخل های روحم را تمیز کنم.

فکر می کردم تو اون کسی هستی که من نیاز ندارم زورکی بهت لبخند بزنم و توی دلم ناامیدانه بهت بگم:"اَه ، برو دیگه. ولم کن".

فکر می کردم می تونی بفهمی که حوصلۀ هیچ کس حتی خودم را هم ندارم.

اما تو بداخلاقی هایم را تاب نباوردی. با قهر رفتی و چند ساعت بعد، وقتی که حالم بهتر شد. وقتی دنبالت می گشتم. حتی جواب تلفنم را هم ندادی که صدایت دورم بپیچد و درآغوشم بگیرد.

دروغ بود، ولی شیرین. رویا بود، ولی باطل. به روی خود نمی آوردم، ولی باور کرده بودم.

توکه مدت هاست که قراربوده بری.

کاشکی رفته بودی، قبل از اینکه همه رویاهایم را هم جمع کنی در کوله بارت و ببری.

کاشکی می گذاشتی هنوز فکر کنم من بلد نیستم با مردها زندگی کنم. نه اینکه... نه اینکه تو بلد نیستی به رویاهات عمل کنی.


 
 
پاسخهایی متفاوت برای یک سوال
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

همیشه سفرکردن را دوست داشته ام. همیشه آگاهی به زوایای پنهان و آشکار انسان ها را دوست داشته ام. همیشه پنهان ماندن و دیده نشدن را دوست داشته ام. همیشه...

این روزها با وب گردی انگار همه چیز همان شده است که همیشه  می خواسته ام.

خودم را همچو کچل کفترباز می بینم. کلاه نمدی غیب کننده را برسرمی گذارم و به هرجایی که دلم می خواهد سرک می کشم. گاه از خود جای پایی به جا می‌گذارم و گاه در سکوت می‌گذرم. با آدم های مختلف آشنا می شوم؛ روشنفکرها، روشنفکرنماها. هنرمندان، یا به قول عزیزی هنربندان. سیاست پیشه ها و سیاست تیشه ها. جوان هایی که جوانی نمی کنند و جوان هایی که حاضر نیستند از جوانی کردن و جاهلی کردن دست بردارند. عاشق ها، عشق گریزها. خشمگین ها، ناامیدها، افسرده ها، شادها، باری به هرجهت ها، هرهری مذهب ها،با ایمان ها، بی پناه هاو...

تنها چیزی که دراینجا پیدا نیست، تفاوت بین فقیرو غنی است، واین بسیار زیباست.

بعضی ها همچنان سعی می کنند جو سیاسی هفته های گذشته را حفظ کنند. سعی دارند تا آخرین نفس براین زغال های سرخ و گداخته، پیاپی بدمند. تا مبادا به خاکستر بدل شود.

بعضی ها ترسیده اند. جملۀ " به ما گفته اند فیتیله را پایین بکش!"، به همین عیانی و گاه پنهان درلابه لای سطور، اینجا و آنجا دیده می شود.

بعضی دیگر، اما خسته اند. انگار این پاو آن پا می کنند که به روزمره گی هایشان بازگردند.دیگر درپیش چشم من و تو خونی ریخته نمی شود، که خون جلوی چشم هایمان را بگیرد، که خون مان به جوش آید. هرچند ریخته می شود و ما نمی بینیم. پشت درهای بسته است. پشت میله هاست.

شاید چون این روزها مخملباف حضوری پررنگ دارد،باشد که مدام تصویر مرد سوار بر دوچرخۀ فیلم بایسیکل ران جلوی چشمم است. احساس می کنم همچو او چوب کبریت زیر پلک های خواب آلودۀ مان زده ایم، که مبادا برای سی سال دیگر به خواب برویم.

یک سوال:

هیچ+خون+مرگ+درد+یاس+زندان+ما+آن ها که پس ازما می آیند= X

X = روزهای خوشی درآینده                         X  = خفقان

X = جستجوی جایی دیگر برای زندگی           X = امید  

                                        ?  =  X 

 


 
 
چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 

آن روز که عاشقت شدم؛

شانه هایت چه پهن بود. پهن و فراخ.

قامتت چه افراشته بود. بالا بلند، محکم و استوار.

انگشت هایت... آنگاه که حلقه مویی را که روی چشم هایم افتاده بود کنار میزدی، چه کشیده و مهربان بودند.

چشم هایت... وقتی که نگاهم می کردی. چه براق و سیاه، چه سیاه و جذاب، چه جذاب و نمناک بود.

خطوط صورتت، وقتی به من لبخند می زدی. چه پرآرامش، چه حساس و بی ریا بود.

لبهایت... وقتی از هم باز می شد. چه پرکشش بود. چه سوزان و پرتمنا بود. چه خواستنی و رها نکردنی بود.

صدایت، وقتی با من سخن می گفتی. چه مخملی، چه گرم، چه نوازش دهنده، چه باورپذیر و چه مطمئن بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه بودی عاشقت شدم، یا چون عاشقت شده بودم تو را اینگونه میدیدم!

آن روز که دیگر دوستت نمی داشتم؛

شانه هایت، افتاده بود و پشتت غوزدار.

قامتت، چه خمیده بود و گامهایت چه ناتوان.

انگشتهایت... آنگاه که کنارم نشسته بودی. چه لرزان بود و چنگ شده و انگار دردناک.

چشم هایت، وقتی که به دوردست ها خیره می شدی. چه تار بود و خالی، چه خالی و بی هویت، چه بی هویت و چه خشک.

خطوط صورتت، وقتی اخم می کردی. چه خشن، چه تیره و چه مرموز بود.

لبهایت را... وقتی در سکوت به هم می فشردی. چه عبوس بود، چه تلخ و سرد به نظر می رسید و چه بی رنگ و ترک خورده بود.

صدایت... صدایت وقتی گفتی برو؛ چه تیز، چه سخت، چه خش دار، چه غریب و چه گنگ بود.

نمی دانم... چون تو اینگونه شده بودی دیگر دوستت نداشتم و یا چون دیگر دوستت نداشتم، تو را اینگونه می دیدم!

نمی دانم... نمی دانم از روز نخست تو اینگونه بودی و من چون عاشقت بودم، تو را اینگونه نمی دیدم . یا چون دیگر عاشقت نبودم تو اینگونه شده بودی!

نمی دانم!... چه بسیارند چیزهایی که من نمی دانم!

   


 
 
مبارزه‌ای کاملاَمسلحانه، با آخرین فناوری سلاح‌های گرم !!!!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

« عده‌ای از هواداران جناب آقای موسوی لطف فرمودند و در بسیاری از وبلاگ‌ها کامنت می‌گذارند که: "برای حمایت از جنبش اخیر در ساعات پخش سخنرانی‌های رییس‌جمهور مخلوع و معزول از وسایل پرمصرفی همچون اطو!!! استفاده کنید تا برق‌ها قطع شوند!"»

تصورکنید؛

اطو؟!؟!؟!؟!؟!؟!

یعنی آقای موسوی با داشتن چنین دوستان و هوادارانی اصلاً نیازی به دشمن و مخالف ندارند، قطعاً !

فقط و فقط برای یک لحظه این ملت شریفِ حق‌طلب و حق‌جوی بسیارزیاد انقلابی را تجسم فرمایید که همه اطو! به دست درکنار پریزهای برق نشسته‌اند منتظر، تا با شروع مصاحبه‌های تلوزیونی احمدی‌نژاد، سریعاً دوشاخه‌های اطو را در پریزهای خانه‌های خود فروبرند تا در این مبارزه‌ی خاموش و درعین حال مدنی شرکت داشته باشند! .بسمه‌الله الرحمن الرحیم !!!!

اطو؟!؟!؟!؟!؟!؟! 


 
 
یک پیمانه توجیه، 200 گرم درددل و به مقدار لازم دوستی و عشق !
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

در پست قبل مطلبی را نوشتم که واقعاً خودم نمی‌دانم برای چه نوشتم. نوشتم... شاید چون باید می‌نوشتم (باور بفرمایید اعتقاد داشتن به تقدیر و سرنوشت به قدری در بعضی جاها به درد آدم می‌خورد و نه تنها آدم را از پاسخ دادن به نادانسته‌هایش بلکه از پذیرفتن اشتباهاتش رها می‌کند، که نگو و نپرس).

بگدارید صادق باشیم. نوشتم، چون هنوز منتظرم این اتفاق عظیمی که از دو هفته پیش شروع شده، همچنان ادامه داشته باشد. پس فکرکردم هنوز وقت آن نیست که همه خیلی راحت بازگردیم سرزندگی‌های روزمره‌مان و البته بنده هم بازگردم سراغ قسمت چهارم و پنجم و... داستان "او که درمن بود". انگار که هیچ اتفاقی هرگز نیافتاده است. 

پس نوشتم تا به روش خودم بگویم ما، یعنی من، شما و دیگران درسته که ساکتیم اما نه پذیرفته‌ایم، نه پشیمان شده‌ایم و نه فراموش خواهیم کرد.

اما باورکنید، باورکنید و بازهم باورکنید که تصورنمی‌کردم کسی یا کسانی انقدر اهمیت بدهند که من احساس کنم شاید لازم باشد کمی بیشتر درمورد خودم و احساساتم صحبت کنم.

من الدوزم. درکتاب «الدوز و عروسک سخنگوی صمدبهرنگی»، الدوز دختر تنهاییست که از شدت تنهایی مدام و هرروز عروسک پارچه‌ایش را التماس می‌کند که :"یا حرف بزن یا من دق می‌کنم" و بالاخره روزی میرسد که عروسک شروع به سخن گفتن می‌کند. عروسک با الدوز خاله بازی نمی‌کند، قصه و شعر هم نمی‌خوانند. عروسک تنها زمانی صحبت می‌کند که لازم باشد حقیقتی را که الدوز از آن ناآگاه است بر او آشکار کند. من خواستم و می‌خواهم و خواهم‌خواست که هرکس، درهر سن و هر موقعیت اجتماعی، اگر گذار چشم‌های زیبا و مهربان و مقدسش بر نوشته‌های من افتاد. چه داستان‌هایم باشد، چه دیدگاه‌ها و نظراتم و چه درددل‌هایم، اگر درخور می‌بیند عروسک سخن‌گویم باشد و آنچه را که من نمی‌دانم به من بیاموزد.

پس ممنون و سپاس‌گذار از مهشیدعزیز، لی‌لی مهربان و دوست ناشناسم که این لطف و بزرگواری را هرکدام به روش خود درحق من روا داشتند.

مهشید عزیز، من به یاد نمی‌آورم و قطعاً کسی هم در هیچ تصویر تلوزیونی یا گزارش و ثبت تاریخی‌ای ندیده و نشنیده است که در سال ۵٧ کودکان چهارساله هم تظاهرات کرده باشند یا اعلامیه پخش کرده باشند یا... یا حق رأی در انتخابات جمهوری اسلامی و نوشتن کلمه آری یا خیر داشته باشند.

ازطرفی تا آنجا که به خاطر دارم لقب جناب رفسنجانی "سردار سازندگی" بود و نه بنده. که والله و به تمام مقدساتم قسم که در حساب بانکی اینجانب اکنون یکصدو پنجاه هزار ریال موجودی وجوددارد که بی‌انصاف کارمند بانک نکرده چهارتا صفر چاق و چله جلوی پنجش بگذارد و با چهارتا خط ریزوکج سروته قضیه را هم آورده است. پس قربان تو خواهر خوبم بروم وصله‌ای از این خانواده و ایل و تبار به ما نمی‌چسبد.

پس نمی‌دانم این مفسدفی‌العرض (منظورم خود بی‌مقدارم هستم نازنین سوتفاهم نشود) ، کجای این مملکت را ساخته ام که خود با مقدار متنابهی الوار و داربست کماکان سرپا ایستاده‌ام. ما را چه به مملکت‌سازی که خانه‌های دلمان ویران است و نیازمند ترمیم.

و تو لی‌لی گلم، باورکن که تلنگر دوست تازه‌ام برای من از صد به‌به و چه‌چه شیرین‌تر و ارزشمندتر بود. تو می‌دانی که من دو پسر دارم و پسرهای کوچک من روزی نسل جوان این مرزوبوم خواهندبود. پس من باید یادبگیرم که به دور از تمام دلواپسی‌ها و مقایسه‌ها و کج‌اندیشی‌هایم به آن‌ها به دیدۀ تحسین بنگرم نه از روی تردید.

به هرحال زیاده گفتیم و کم عمل. باشد که پس از این کم گوییم و بسیار عمل .

سپاس و آرزوی بهترین‌ها برای تمام آن کسانی که در زندگی چیزی به من آموختند. از مادرنازنینم تا مهشید عزیز.چی میگن این صدا و سیمایی‌ها که ماشاالله از خلاقیت مثل و مانند ندارند:"روز و روزگارتون آفتابی باد، رنگین‌کمانی باد، طلایی باد (اِ... نه! . طلا زشته! مسلمون ایرانی،خدا و امام زمان را داره دیگه طلا می‌خواد چکار؟!)، بارانی باد، شبنمی‌باد... بدو بدو شهرداری اومد. دارم جمع می‌کنم بساطو... ببخشید خانوم لظفاً زیرورو نکنید، روز تظاهراتی فعلاً تموم شده، مشتریش زیادبود هفتۀ پیش همشو بردن. اگه آوردن براتون کنارمی‌ذارم، سربزنید ".

     


 
 
پیره زنی را ستمی درگرفت . . .
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

روزی در یک مرکز خرید با دوستی قدم می‌زدیم. بیش‌تر از ویترین‌های فروشگاه‌ها نگاهم به آدم‌ها بود. پسرهای کله سیخ‌سیخی، با زیرابروهای برداشته، یقه‌های بلوزهایی که تا چندسانت بالاتر از نافشان باز بود، آهن‌آلاتی که به گردن‌هایشان آویزان بود با شلوارهایی که نه از کمر بلکه از تنگی پاچه‌هایش از باسن‌شان پایین نمی‌افتاد، با بینی‌های عمل کرده و پوست‌های برنزه شده از کنارم ردمی‌شدند. از سوی دیگر دخترهایی می‌دیدم که روی کلۀ هریک به اندازۀ یک گنبد بالا آمده بود، سیاهی چشمهایشان ازیک سو تا روی بینی و ازسوی دیگر تا رستنگاه موهایشان ادامه پیدا کرده بود، طفلکها همه دنیا را با یک چشم می‌دیدند چون به سبک علی‌بابای کارتون سندباد زلف‌هایشان نیمی از صورتشان را پوشانده بود. نمی‌توانستم حیرتم را مخفی کنم . پیره‌زن شدم دیگر چه‌می‌شودکرد. روبه همراهم کردم و گفتم:

"نگران این نسل هستم. چقدر وقت دارند که اینهمه جلوی آینه بنشینند؟! این‌ها قراراست پدران و مادران نسل بعدی باشند. آن‌ها چه چیزی می‌خواهند یاد فرزندان خود بدهند؟!"

ماه‌ها از این روز می‌گذرد و من باز درصحنه‌ای دیگر نظاره گر نسل جوان مملکتم بودم. خوابگاه دانشجوها، خیابان‌هاو... . باز در جمعی نشسته بودم که با دردو افسوس گفتم:

"نگران این نسل هستم. چه کوله‌باری روی دوششان گذاشته شد. کوله‌ای از درد و وحشت و ناامیدی و سرخوردگی. این‌ها قراراست پدران و مادران نسل بعدی باشند. چه چیزی به فرزندان‌شان یادخواهندداد؟! گرگ بودن یا گوسفندشدن؟! انسان‌ماندن را چه کسی به نسل بعدی یادخواهدداد؟!"

چه کنم دیگر، همیشه نگرانم. گفتم پیره‌زن شدم .       


 
 
نمی‌دانم چه شد یاران !
نویسنده : اولدوز - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

من مرگ را دیده‌ام

در دیداری غمناک ، من مرگ را به دست سوده‌ام .

من مرگ را زیسته‌ام،

با آوازی غمناک

                   غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده...

دردا که مرگ

نه مردن شمع و

نه باز ماندن ساعت است،

نه استراحت آغوش زنی

که در رجعت جاودانه

                        بازش یابی...

آری، مرگ

            انتظاری خوف انگیز است ؛

انتظاری

        که بیرحمانه به ظول می‌انجامد .

                                                                   " شاملو      ١٣۴٣ "