گورزا

خس و خاشاک جهش یافته
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
 

باورم نمی­شود... باورم نمی­شود از شروع تمام این دل­مشغولی­ها، هنوز حتی یک هفته هم نمی­گذرد. پیر شدیم انگار در این شش روز . این ما نشستگان خارج از گودیم که ادعای پیرشدن می­کنیم، وای بر مادری که پیکر جوانش یا همسری که پیکر دلبندش یا حتی دوستی که پیکر همدمش هنوز همچو گل تازه است زیر خاک.

جایی خوانده بودم ، خیلی پیش. نمیدانم شاید همین هفت روز پیش، یا شاید یک ماه پیش یا دورتر (کسی اگر می­داند منبع آن کجا و چه­کسی بوده، خواهش می­کنم بگوید که خدای ناکرده دزدی فرهنگی و ادبی نکرده باشیم)... آری، جایی خوانده بودم که سقف هم نشانۀ امنیت است و هم محدودیت. مثال بارز آن دخترکان جوانی که مزدوج می­شوند و طولی نمی­کشد که، چون هنوز احساسات و عقاید و شعور و باورهایشان در سن رشد است! ناگهان آن سقف بی­روزن امن بالای سرشان می­شود سد رشد و بالندگیشان . و اینجاست که یا سد می­شکنند و یا خود می­شکنند. (تا همین­جا را دریک جایی خوانده­بودم که نمی­دانم کجاست . البته یک چیزی شبیه به این را و یا اگر منظور نویسنده اصلاً این نبوده و بنده تعبیر شخصی خود را نوشته­ام پوزش . و از آنجایی که هرکسی که می­خواهد یک­جورهایی گندبزند به داستان یا فیلم و نمایشنامۀ دیگری می­گوید برداشتی آزاد از... پس نقل­قول ما را هم بگذارید به حساب برداشتی آزاد که به جایی برنخورد.)

این روزها می­اندیشم به سقف هریک از طبقات "هرم مازلو". که این جناب مازلوی بزرگوار، چگونه این هرم ماندگار را طراحی... نه ببخشید مهندسی کرده­بود (این روزها کلمۀ مهندسی بیشتر کاربرد دارد). که نه پله­ای گذاشته و نه بالابری و بعد ادعا کرده که انسان­ها طبیعتاً پس­از برآورده شدن نیازهای موجود در هر طبقۀ هرم به طبقۀ بالاتر صعود می­کنند، اما چگونه؟! من نمی­دانم!!!

و این که ما ایرانیان سن رشدمان تمام نشده زیر سقف طبقۀ اول و یا بورژواهامون زیر سقف طبقۀ دوم محبوس بودیم . (البته منکر وجود صدها هنرمند و روشنفکر و... نیستیم که البت در طبقۀ چهارم تشریف داشتند). اما چه شد که ناگهان انگار یک کود شیمیای جدید (با ژن­های جهش یافته به سبک فیلم­های تخیلی این روزگار) به پای نهال­های جوانمان دادند، یا از اول پیره­مرد قصۀ حسن و خانوم حنا ، لوبیای سحرآمیز را به دست ما سپرده­بود که کاشتیم و ناگهان گیاهان نورس وسبز و تازه جوانه­زدۀ­مان جان گرفتندو ساقه کلفت کردندو زدند سقف طبقۀ اول و دوم و سوم و چهارم هرم مازلوی بیچاره را شکستند. که چه نشسته­اید؟! که نیاز ما از خوراک و سرپناه و... گذشته است و ما حق و حقوق شهروندی و صداقت و... می­خواهیم و به مرحلۀ خودشکوفایی رسیده­ایم.

چرا که آنچه برهمگان واضح و مبرهن است که در ایران امروز چه علم و چه ثروت هردو ظاهراً نشانۀ فساد است و نامسلمانی، بنابه اظهارات آقایان... ببخشید! اصلاً موضوع این نبود! فقط کلمات واضح و مبرهن مرا به یاد انشای معروف علم بهتراست یا ثروت انداخت.

بله اظهار فضل می­کردیم که؛ آنچه جزو واضحات است که این جوانان نیک وطن (که چه خس و خاشاک­های غول­پیکری هستند و ما نمی­دانستیم!) قطعاً که نیازهای اولیه­اشان، همچون خوراک و مسکن و شغل و چه و چه برآورده نشده ، که نمی­دانم از کدام سوراخی بپرند طبقۀ بالا . که اگر هم قرار بود برآورده شود، قربان آقای احمدی نژاد و سهام عدالتش که چه می­کند این روزها . (این قسمت را با لحن آقای عادل فردوسی­پور بخوانید ، وقتی می­گفت: چه می­کنه این فرار مهدوی کیا. تا حس و حال بنده ضایع نشود).

خلاصه بنده که هنوز مؤتقدم دست این آمریکایی­های نامسلمون درکار است و شاید هم انگلیسی­ها با آن چشمان چپشان، یا احتمالاً همین ایتالیایی­های بی­ناموس که کارخانه­های ماکارونی­سازی خود را ول کرده­اند و وسط هفته و در روزکاری آمده­اند در خیابان­هایشان و برای ما بادکنک سبز هوا می­کنند. کار کار خودشان است که طاقت دیدن این مملکتی که حماسۀ حضور به­پا می­کنند و به قول آقای حدادعادل قانون اساسی­ای به این شفافی دارند و انشاالله به همت رئیس جمهور منتخب بیست و چهار میلیونی به تمام دنیا این حکومت اسلامی را صادر خواهندکرد، ندارند. که این عادت ما ایرانی­های نمک به حروم است که مرغ همسایه برایمان غاز است وگرنه این اجنبی­های کافربی همه چیز می­بینند ما مرغ که هیچ دایناسور داریم، اما از حسادت دایناسور ما را سوسک هم حساب نمی­کنند.

یادم می­آید یک زمانی فیلم امریکایی در ایران پخش نمی­شد. تحریم کرده بودند آقایان!. وقتی فیلم رقصنده با گرگ را در سینماها اکران دادند همۀ ملت صف می­کشیدند تا فقط بروند و فیلم امریکایی ببینند.

حالا در عید نوروز پنج­تا پنج­تا در هر روز، فیلم امریکایی ازشبکه­های گل و بلبل صداوسیما پخش می­شود.

آن­قدر زنبورغول­پیکر و عنکبوت­غول­پیکر و ماهی­غول­پیکر و چه و چه نشان دادند، که نمی دانم کدام محارب با دین و خدا و پیغمبر و حکومت ناب اسلامی رفت و نتایج آزمایشات جهش­دادن­های ژنتیکی این بی­ناموس­ها را برداشت و آورد ریخت پای هرچه خس و خاشاک در ایران بود که چنان رشد کردند که رحم به هرم مازلوی بینوا هم نکردند. حالا ببخشید که عکس از شکستن دروپیکر خانه­های مردم در همۀ سایت­ها هست اما ما شرمنده که عکسی از شکستن این هرم تاریخی توسط خس و خاشاک نداریم که خدمتتان عرضه نماییم. اما به جان آقای احمدی نژاد که خود بزرگوارش به خواب اینجانب آمد و گفت که این خس و خاشاک مملکتتان هرمم را شکسته­اند و وقتی به اینترپول شکایت کردم تازه می­فهمید. حالا دیگر خسارت جناب مازلو با خودتان !


 
 
ماهی سیاه کوچولو ، مارا ببخش
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

ماهی سیاه کوچولو...  

ماهی سیاه کوچولو، که قصد کردی با خنجر ریزت از درون شکم مرغ ماهی­خوار را پاره کنی . بی ترس از اینکه چه پیش خواهدآمد و چه بر تو خواهد گذشت .

« ...آفتاب گرم می­تابید، ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را برپشت خود حس می­کرد و لذت می­برد. آرام و خوش، درسطح دریا شنا می­کرد و به خودش می­گفت :

"مرگ خیلی آسان می­تواند الان به سراغ من بیایید؛ اما من تا می­توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ برم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم -  که می­شوم - مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد" ... »

نمیدانم! ماهی سیاه کوچولو... نمیدانم، من و امثال من را که در چهاردیواری امن خانه­هایمان نشسته­ایم و تنها به این اکتفا می­کنیم که شاهد دردکشیدن تو، شاهد له­شدن تو، شاهد فریادهای تو، ترس­های تو و عمق باورهای تو، باشیم را چه می­نامی .

ما پیره­ماهی­های نادان که به تو می­گوییم: «مگر اینجا چه عیبی دارد... دنیای دیگری درکار نیست؛ دنیا همین جویباراست!»

یا ما کفچه­ماهی­های خودپسند و خودبین که از صبح تاشب در برکه­های گل­آلود خود، درمیان هم می­لولیم .

یا ما ریزه­ماهی­های ترسو که در کیسۀ مرغ سقا ازترس جان همه چیزوهمه کس را، حتی عقاید و باورهایمان را می­فروشیم.

نسل من، نسل به­جامانده ایست. کودکان به­جامانده و متحیر سی سال پیش، و بزرگسالان جامانده و عذاب­وجدان گرفتۀ امروز.

سی سال پیش... بچه­های سه،چهارساله­ای بودیم که عاشق بازی بزرگان بودیم اما به حق به بازی گرفته­نمی­شدیم و چه چاره بود. و امروز زنان و مردان سی­وسه­،چهارساله­ای هستیم که کودکان سه،چهارساله­ای پردامانمان را گرفته­اند و زنجیر پاهایمان شده­اند.

سی سال پیش، پدران و مادران­مان برای آن روزهای ما تصمیم می­گرفتند و امروز، کودکانمان­اند که تصمیم می­گیرند ما کجا و چگونه باشیم. آنها تصمیم می­گیرند، چون ما قادر نیستیم تصمیم بگیریم که آنها بی­پدرومادر بزرگ شوند . یا به­جای آغوش پدران و مادران­شان ازپشت میله­ها... آن هم شاید، آن هم اگر خیلی خوش­شانس باشند، دیداری داشته باشند.

شاید هم نه! شاید هم، ترس­های آن روزهای نه­چندان دور کودکی... ترس شبی که آتش گرفتن سینما رکس آبادان را از تلوزیون­های سیاه و سفید خانه­هایمان تماشا می­کردیم. ترس صدای الله­ اکبر که دردل شب می­پیچید و قطعاً با صدای قربان­صدقه رفتن­های پدربزرگ و مادربزرگ، شاهنامه خوانی و شب­چره و هرچه که در داستان­های قدیمی میخوانیم و دلمان غنج می­زند، دنیایی فاصله داشت. هنوز کودک وجودمان را می­هراساند.

هنوز کودک بودیم ، که جنگ شد. هنوز کودک بودیم، که پدرهایمان پشت شیشه­ها و پنجره­های خانه­هایمان مقواهای کلفت می­چسباندند . چراغ­های اتوموبیل­ها را رنگ آبی تیره می­زند. شعرهای کودکانه­مان فراموش شد و به­جایش معنای آژیرقرمز، آژیرسفید و آژیرزرد را یادگرفتیم. کودکانی که در پناهگاه­های زیر زمین دوست پیدا می­کردیم، اما بعد دیگر هرگز نمی­دیدیم­شان. کودکانی که در صف­های طولانی برنج و قند و شکر و روغن کپنی زیر آفتاب درکنار مادرهایمان می­ایستادیم . کودکانی که شکلات نمی­خوردیم چون شکلات­های ایرانی مزۀ شمع می­داد و غیرازآن هم اصلاً نبود. کودکانی که شب­ها با صدای گوش­خراش سوت و خش­خش و اصوات عجیب و غریب رادیو بی­بی­سی به خواب می­رفتیم .کودکانی که کودکی نکردیم و بس دشواراست که تاب آوریم تا کودکانمان هم کودکی نکنند.

ما را ببخش ماهی سیاه کوچولو، که بزدلانه کودکانمان را درآغوش می­گیریم و به تصویر چکیدن خون از صورت تو یا کبودی تنت خیره می­شویم. ما را ببخش که سرنوشت کودکانمان را به دستهای جوان تو سپرده­ایم.

 

  • برای دوستانی که شاید قصۀ ماهی سیاه کوچولو اثر صمدبهرنگی را نخوانده­اند ، یا شاید خوانده­اند و فراموش کرده­اند، یادآور می­شوم که مطالب داخل «» عیناً از متن قصۀ اصلی برگرفته شده.

      


 
 
اینروزها سهم بعضی باطوم است و گازاشک آور،وسهم بعضی قورمه سبزی وشیرینی کشمشی
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸
 

زن صدای تلوزیون را بلندتر کرد.

_ برادر ارتشی، چرا برادرکشی ...

خسته و درمانده بچه را که در آغوشش بی­تابی می­کرد، روی مبل نشاند. بچه به سرعت از روی مبل پایین پرید و به سمت بیسکویت­های روی میز حمله برد.

_ حمایت حمایت ، ایرانی باغیرت...

زن روی مبل نشست. دستکش­های ظرفشویی مرطوب و کف­آلود را از دست­هایش بیرون کشید. برای لحظه­ای نگاه نگرانش از صفحۀ تلوزیون به سمت بچه کشیده شد. باعجله ظرف­ها را رها کرده­بود تا خبرها را بشنود. هم کنترل تلوزیون را خیس و کفی کرده­بود، هم لباس بچه را که به سرعت درآغوش کشیده­بود خیس کرده بود.

_ موسوی موسوی ، رأی مرا پس­بگیر...

با چشم­های دوخته­شده به صحنه­های غریب و دردناکی که از تلوزیون پخش می­شد، برخاست و کولر را خاموش کرد .

پسری را روی زمین می­کشیدند. دوستانش در چندقدمیش بودند ، ولی جرعت جلوآمدن نداشتند. دو مرد لباس شخصی با پسر که به سختی مقاومت می­کرد، کلنجار می­رفتند. یکی از آن دو دست چپ پسر را با تمام قدرت می­پیچاند. زن غیرارادی با دست راستش، دست دیگرش را می­فشرد. در دست چپش درد نابهنگام و شدیدی احساس می­کرد.

بچه بیسکویت­ها را روی میز خردمی­کرد به زمین می­ریخت. واضح بود که از احساس قدرت خود نسبت به بیسکوییت­های ترد و بی­اراده لذت می­برد.

پسر دیگری را درمیان خیابان هل می­دادند و با باطوم به سر و صورت و بدنش می­کوفتند. زن در تمام بدنش احساس درد می­کرد. دست­هایش را روی شکمش می­فشرد و بی­اراده دولا شده بود .

صدای زنگ در زن را به خود آورد. برخاست و در را به روی زن همسایه باز کرد. زن همسایه مثل همیشه با صورت گلگون و کمی مرطوب، چادر گلدارش را به دندان گرفته بود. سینی بزرگی دردست و لبخند پت وپهنی برلب داشت. درون سینی یک پیش­دستی بلوری سبزی خوردن پاک شده با تربچه­ها و پیازچه­های گل شده به چشم می­خورد. یک پیش­دستی بلوری شیرینی کشمشی بود و یک کاسه کوچک قورمه­سبزی فرداعلا با یک لایه روغن تیرۀ شناور که قطعاً مایۀ مباهات آشپزش بود.

زن جوان سینی را از دست زن همسایه گرفت. نمی­دانست چه بگوید. هنوز گوشه­های پلک­هایش از اشک نچکیدۀ ماسیده به هم چسبیده­بود . زن همسایه که دستهایش رها شده بود، لبه­های چادرش را جلوکشید و چهار انگشت دست راست را از زیر چادر مقابل دهانش گرفت .

_ آبجی­اینها از تهران آمده­اند ، سبزی و شیرینی مال اونوره. خودمم قورمه­سبزی پخته بودم گفتم این فسقلی دوست داره . بوش درمیاد بچه هوس می­کنه. صداش نمیاد ، خوابیده ؟!

به دنبال سخنش به داخل خانه سرکی کشید. زن بی­خود به خود زحمت می­داد تا دهان خشک­شده­اش را بگشاید و پاسخ زن همسایه را بدهد . زن همسایه بدون این که انتظار جواب داشته باشد به تلوزیون اشاره­ای کرد و ادامه داد .

_ می بینی بی­شرف­ها را با بچه­های مردم چکار می­کنند...

زن سرش پایین بود. به ریحان­ها و شاهی­های سبزوتروتازۀ درون ظرف سبزی نگاه می­کرد. این روزها رنگ سبز معنایی دیگر یافته بود. البته ظرف سبزی با پیازچه­های سفید و تربچه­های قرمز کمی هم احمدی­نژادی بود.

_ من که از صبح تا حالا هی دیدم و هی فحش­شون دادم. نامسلمونها !...

زن با خود فکرمی­کرد، لابد زن همسایه همان موقع که تربچه­ها را گل و پیازچه­ها را شکوفه می­کرده است ، به این­ها فحش می­داده .

_ به خدا این پسرمن ، همه­اش ده دوازده سالش که بیشتر نیست. امروز از من می­پرسید " مامان مگه آقااحمدی­نژاد نمیگه جشنه! پس اینا چرا اینجوری می­کنند با هم­دیگه ؟". چی بگم خواهر آخرش تلوزیونو خاموش کردم ، دیدم بهتره این بچه این چیزها را نبینه...

بچه ناگهان متوجه مهمان ازراه رسیده شد. با اشتیاق و جیغ به سمت در دوید، اما پیش از رسیدن به زن همسایه همانجا ایستاد و پای مادر را چسبید. زن باخود اندیشید براستی شاید نسل لال و کور و کر برای این مملکت بهترباشه. نبینیم، نشنویم، نگیم... گوسفند و چه به اظهار عقیده و حق رأی . هرجا بردنتون بچرید. تو هر آغلی چپوندنتون بتمرگید. علف هم اگر گیرتون نیومد بع­بع موقوف که اینجا وحشت از گرگ بیابون نیست . خود چوپان و سگ گله است که می­دردتون .  

_ آخی... بده اینو ببرمش به آبجیم نشون بدم. بچه خیلی دوست داره، حوصلۀ بچه را هم خیلی داره. خودش ماشاالله چهارتا بچه داره. بزرگش دانشجو الان، کوچیکه هم مدرسه میره. خونه کوچیکه، حالا هم که اینها اومدن جامون یک کمی تنگ شده . ولی خوب شد. تهران شلوغ­پلوغه حالا باید هی نگرانی می­کشیدم. مخصوصاً که این پسربزرگشم یک­کمی بازیگوشه، ممکن بود بخوادبره قاطی این دارودسته­ها یک وقت یک بلایی سرخودش و خواهر بدبختم بیاره .

زن همسایه بچه را بغل کرد. در میانۀ راه بود که صدای خستۀ تشکرکردن زن جوان را شنید. با چادری که لای دندانهایش بود سری تکان داد و پشت در نیمه­باز خانه­اش ناپدید شد. برای لحظه­ای قبل از بسته شدن کامل درصدای جیغ و هیاهویی شاد از خانۀ همسایه به­گوش رسید.

زن درب خانه را بست. به سمت تلوزیون چرخید. دیگر پخش تصاویر واقعی را قطع کرده بودند و حالا آقایان شیک­پوش، با کت و شلوارهای آخرین مدل تیره رنگ و کراوات­های ابریشمی رنگارنگ زیر نورافکن و دور میزهای شیشه­ای نشسته­بودند و اخبار را تفصیر می­کردند.

_ در ایران اکنون کودتایی شده که اگر این مردم به همین شکل به مقاومت و حضور در صحنه­ها ادامه دهند...

زن صدای تلوزیون را دوباره کم کرد. دستکش­هایش را از روی مبل برداشت. نیمی از ظرف­ها نیمه شسته و آغشته به کف خشک شده بودند. دوباره همه را درون گودی ظرفشویی گذاشت و شیر آب را بازکرد. برای لحظه­ای به عقب چرخید . چای­ساز برقی روشن بود. وقتی ظرف­ها تمام می­شد، چای با شیرینی کشمشی از تهران آمده می­خورد.­


 
 
براستی که سخن بزرگان هیچگاه قدیمی نمی‌شود
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
 

درمیانۀ این ناباوری عظیم ، باور می‌کنم تاریخ مکرر را، که شاملو در آذر ١٣۴۶ چنین سرود:

بودن

یا

نبودن

بحث در این نیست

وسوسه این است .

*****

شراب زهرآلوده به جام و

                                     شمشیر به زهر آب دیده

                         در کف دشمن .

همه چیزی

           از پیش

                   روشن است و حساب شده

و پرده

       در لحظۀ معلوم

                      فروخواهد افتاد

*****

پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود

که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست

و بستر فریب او کامگاه عمویم !

( من این همه را

                 به ناگهان دریافتم ،

با نیم نگاهی

            از سر اتفاق

                به نظارگان تماشا .)

اگر اعتماد

           چون شیطانی دیگر

این هابیل دیگر را

                 به جتسمانی دیگر

به بی­خبری لالا نگفته بود ،

خدا را

خدا را !

*****

چه فریبی اما ، چه فریبی !

که آن که از پس پردۀ نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته

از تمامی فاجعه آگاه است

و غمنامۀ مرا پیشاپیش

حرف به حرف

              باز می شناسد

*****

در پس پردۀ نیمرنگ تاریکی

                                چشم­ها

                                      نظارۀ درد مرا

سکه­ها از سیم و زر پرداخته­اند

تا از طرح آزاد گریستن

در اختلال صدا و تنفس آن کس

                                   که متظاهرانه

در حقیقت

          به تردید می­نگرد

لذتی به کف آرند .

*****

از اینان مدد از چه خواهم ، که سرانجام

مرا و عموی مرا

                به تساوی

در برابر خویش به کرنش می­خوانند

هرچند رنج من ایشان را ندا درداده باشد

                                              که دیگر

گلادیوس

          نه نام عم

که مفهومی است عام . . .

و پرده درلحظۀ محتوم . . .

*****

با این همه

           از آن زمان که حقیقت

چون روح سرگردان بی­آرامی بر من آشکاره شد

و گند جهان

           چون دود مشعلی در صحنه­های دروغین

منخرین مرا آزرد ،

نه بحثی

       که وسوسه­یی است این :

« بودن

یا

نبودن ؟ »

 


 
 
او که در من بود 3
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
 

. . .

دانشگاه تهران، خیابان انقلاب، خیابانهای اطراف، چه روزهایی بود. الان که به همۀ آن روزها فکر می‌کرد، می دید چقدر همه چیز عادی بود و چقدر در زمان خودش پرهیجان و لذت‌بخش به نظر می‌رسید. هرترم، هراستاد، هردرسی... ناگهان تبدیل می‌شد به یک دنیای ناشناخته. گاهی خشک‌ترین درس‌ها و عبوس‌ترین استادها، جالب‌ترین و پرکشش‌ترین ماجراها را به وجود می‌آورد. شاید عجیب نبود که درآن‌روزها حتی رضا هم جالب به نظر می‌رسید. با پاترول دورنگ طلایی و یشمی‌اش، با موهای بالا زده و همیشه مرتب و ریش‌وسبیلی که فقط به اندازه یک قاب دور گونه ها و چانه اش را دربرگرفته بود، پیراهنهای مردانه با خط اطوی روی آستینها و شلوارهای پیلی‌دار سورمه ای و خاکستری، کفشهای چرمی همیشه واکس زده، با اندامی پر و با قدی نه چندان بلند... هه! کدام یک از این چیزها جالب بود خدا می‌داند؟! 

ولی آن‌روزها برای مهشید تمام اینها نشان از مردی می‌داد که می‌داند از زندگی چه می خواهد. پسرهای دانشکده همه فوق‌العاده هیجان زده و سردرگم بودند. رفتارهایشان بیشتر کودکانه بود تا مردانه. با صدای بلند می‌خندیدند. دنبال هم می‌دویدند. بعضی هایشان هم که از این بدتر، سعی می‌کردند با پوشیدن شلوارهای پیلی دار اطو کشیدۀ مد آن زمان که با بدنهای لاغر و استخوانیشان هیچ سازگاری‌ای نداشت و با گرفتن کیف های دستی بزرگ مسخره خودشان را به شکل مردهای بسیار پرمشغله و پرمسئولیت درآورند، که جز مضحک شدن نتیجه‌ای برایشان دربرنداشت. اما رضا نه، رضا یک مرد واقعی بود.  

روزی که خاله فرشته از خانوادۀ رضا با مادر حرف می‌زد، در صورت مادر دودلی و ناتوانی در تصمیم‌گیری موج می‌زد. به عقیدۀ او مهشید مثل ماندانا نبود. دانشگاه رفتنش هم با هزار مصیبت، با کلی پول کلاس و معلم خصوصی دادن، دروضعیتی که چندان هم این هزینه ها ساده نبود. آن هم تازه در رشته‌ای نه‌چندان جالب رخ داده بود. دختر آنچنان هم درقیدوبند تحصیلات عالی و دست‌یابی به مدارج فوق العاده نبود. درواقع برایش همان بهتر بود که ازدواج می‌کرد. اما با یک پسری که شانزده سال از خودش بزرگ‌تر بود؟! ... نه...  اصلاً چرا پسره تا حالا ازدواج نکرده؟! . یک پسر سی‌وشش ساله، بدون هیچ دلیلی مجرد؟!

تمام این افکار به مادر کمک می‌کرد تا به دودلی‌ها و تردیدهایش سمت‌وسویی بدهد. آره...  اشکالی نداشت که مهشید ازدواج کند. شاید خوب هم بود. اما این یکی نه! ... شانزده سال بزرگتر؟!

خاله فرشته که انگار عزمش را جزم کرده بود که مادر را از تشویش‌ها و نگرانی‌هایش رهایی بخشد بدون عقب نشینی همچنان ادامه می‌داد:

بیخودی این فکرها را نکن خواهر، حاج آقا ملک اینها اصلاً یک خانوادۀ اصیل و با ریشه‌ای هستند که توشون این حرفها نیست. آقا رضا رو ماشاءالله من خودم دیدمش. جوون سالم و مومنیه. داداش بزرگش هم تازه یک ساله ازدواج کرده. بچه‌های کاری و نجیب و افتاده‌ای هستند. اهل هیچ آت‌وآشغالی هم نیستند. یک سیگار این پسرها نمی‌کشند. دختراشون هم همینطور. حیف که پسر تو فامیل نداشتیم وگرنه حیف بود که بذاریم از دستمون برند، آنقدر که این دخترها پاک نجیب و خانوم و هنرمند بودند.

 خاله فرشته با سیاست مکثی کرد و به مهشید که با جدیت داشت بافتنی می‌بافت که مبادا از دخترهای آقای ملک چیزی کم بیاورد، نگاهی انداخت و مثل کسی که دهانش آب افتاده باشد مکثی کرد و لحظه‌ای چانه‌اش را منقبض کرد، دستش را روی دستۀ مبلی که مادر مهشید نشسته بود گذاشت و باوجودیکه خودش را به سمت خواهرش خم‌کرده‌بود، اما چشمهایش کاملاً به سمت مهشید بود ادامه داد:

شانزده سال بزرگتر هم که عیب نیست، تازه حسن هم هست. خدا شاهده خودم همین هفتۀ پیش، از جلوی طلا فروشی توی فلکه رد می‌شدم. دختره بیست‌ودوسه سال بیشتر نداشت، اما خدا وکیلی خوشگل و خوش هیکل بود. اونوقت مرده، بگم چهل‌وپنج‌شش ساله بود. دست دختره رو گرفته بود التماسش می‌کرد که فقط بیاد تو طلا فروشی یک چیزی انتخاب کنه. فکر می‌کنی چی؟! می خوای یک پسر بیست‌وچند سالۀ دانشجو که دستش به دهنش نمی‌رسه بیاد دخترت رو بگیره ببره یک عمر بهش گشنگی بده و بدبختی وام و قسط و هزار کوفت و زهرمار، تازه بعداز بیست سال بخواد صاحب خونه و زندگی بشه که چی؟!  بده! پسره کار، خونه، ماشین،همه چیز داره. تازه، سنش هم از دخترت اونقدر بالاتره که از ترس اینکه مبادا زن جوونش هوای جوونی به سرش بزنه، صد تا ناز دخترتو می‌خره که مبادا کم بیاره . مرد که سنش بالا باشه قدر زنش رو میدونه. با بچگی و جوونی و خامی زندگی رو خراب نمیکنه...

تک‌تک حرفهای خاله فرشته انگار که همین دیروز بود، توی گوشهای مهشید می‌پیچید. چه تصویر زیبا و دوست داشتنی‌ای از زندگی با رضا برای او ساخته بودند. عجیب نبود که مهشید خام شده بود. خاله فرشته آنقدر در انتخاب کلمات مهارت داشت که آنروز مادر هم کاملاً متقاعد شده بود که زندگی سخت، بدبینش کرده و هیچ اشکالی ندارد اگر قضاوتش را تا روز پنجشنبه که قرارشد خانوادۀ ملک برای خاستگاری به منزلشان بییایند به تعویق بیاندازد... 

صدای شکستن چیزی ناگهان مهشید را از آن روزهای دور به زندگی واقعیش بازگرداند. یاشار سعی کرده بود به مادر کمک کند و پیش دستی خالیش را از همانجا که نشسته بود به داخل ظرفشویی بسراند. اما درواقع شکردان بلوری سر راه بود که البته اکنون دیگر نبود! شکرهای پخش شده روی زمین و قطعات بی‌هویت و شکسته‌شده، بقایایی از چیزی بود که زمانی شکردان خوانده می‌شد .

تلفن پشت سر هم زنگ می‌زد. شیشه‌ها و شکرها؟... یاشار که گریه می‌کرد؟... تلفن؟... تلفن!

. . .  


 
 
او که در من بود 2
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

. . .

دستهای کوچک یاشار ناشیانه موهای روی پیشانی مهشید را کنار می‌زد. چشمهای مهشید بازشد.

ساعت از نه هم گذشته بود. گلویش خشک و چشمهایش خسته بودند. چرخی زد و پسرکش را که کنارش خوابیده بود و لبخند می‌زد در آغوش کشید. بچه خندید. گاهی مادرش برای اینکه زودتر از آن زمانی که خیال داشت بیدارش کرده بود، حسابی بدخلقی می‌کرد. اما امروز مادر با لبخند بغلش کرده بود و لپها و گردن و زیر گلویش را غرق بوسه می‌کرد. یاشار قلقلکش می‌آمد و جیغ می‌کشید و مهشید با لذت بیشتری لبها و بینی اش را به زیر گلوی بچه فشار می‌داد و از پیچ و تاب‌های تن کوچک یاشار میان بازوانش لذت می‌برد. وقتی مهشید دوباره به چشمهای پسرش نگاه کرد، چشمهای هردو از خنده نمناک شده بود.

مهشید دوباره به پشت دراز کشید و دستش را در امتداد تشک تختخواب دراز کرد:

_ میای تو بغل مامان؟ همونجوری که دوست داریم !   

بچه چهاردست‌وپا  خودش را به آغوش مادرش رساند. سرش را روی سینۀ مهشید گذاشت و دستش را دور تن مادر حلقه کرد. مهشید با یک دست شانه‌ها و پشت یاشار را نوازش می‌کرد و دست دیگرش حلقه های نرم و خرمایی سر پسرک را به عقب می‌راند. این لحظه‌ها، لحظات ناب و بی‌نظیری بود که با تکرار هر روزش باز هم عادی یا کم ارزش نمی‌شد. مهشید می‌دانست که جای بچه در آغوش وی چندان راحت نیست ولی از اینکه می‌دید آن کوچولوی چهار ساله چطور سعی دارد به خاطر رضایت مادرش خود را آرام نشان دهد و به آن شکل ناراحت صبورانه در آغوش مادر باقی بماند غرق لذت و درعین حال عذاب وجدان شد.

ساعت از ده هم گذشته بود. آن زمان که مهشید پیش دستی عکس‌دار یاشار را با هفت هشت تا لقمه ی کوچک کره و پنیر و چای ولرم شیرینی که مهشید هیچ وقت نفهمید برای چه فکر می کرد باید آنقدر شیرین باشد که حتی خودش قادر به چشیدنش نبود، کنار دست یاشار که روی لبۀ کابینت نشسته بود ، گذاشت. مهشید با کج‌خلقی محتویات ظرف‌های کثیفی را که همه جای آشپزخانه را اشغال کرده بود ، در سطل زباله خالی میکرد و ظرف‌ها را با سروصدا داخل ظرفشویی می‌انداخت. 

چقدر شب گذشته که در این گوشه نشسته بود از بوی بقایای ترشیدۀ میوه‌ها همراه با بوی سرکۀ سالاد، بوی سرخ‌کردنی با بوی وانیل و شکلات کاسه‌های بستنی، که انگار درست زیر دماغش بود رنج کشیده بود. شب گذشته!؟... همه چیز چقدر تلخ و سنگین بود... ناگهان علت تمام آن گرفتگی سر و خشکی گلویش را به یادآورد. تقریباً همه را فراموش کرده بود. چقدر رضا آسان می‌توانست همه چیز را خراب کند. تصمیم داشت  امروز صبح کارهای زیادی بکند. اما عجیب ابنکه انگار همه چیز را فراموش کرده‌بود. الان تا می‌خواست اطلاعاتی را که نیاز داشت به دست آورد و یاشار را آماده کند، ساعت یازده شده‌بود. رساندن یاشار به مهد کودک مادرش، توضیحی موجه برای آنها و احتمالاً کمی توقف و احوال پرسی و بالاخره رسیدن به آنسوی شهر تا دادسرا!نه، برای امروز دیگر امکان نداشت. شاید فردا بهتر بود ساعت بالای سرش بگذارد تا صبح خواب نماند. تازه می‌توانست امروز به بهار دوست ماندانا تلفن کند. یک بهانۀ خوب هم برای غیبت فردایش و نگهداری از یاشار برای مادرش پیدا کند و برنامه‌ریزی شده و آگاهانه و بافرصت کافی دست به عمل بزند. آری اینگونه بهتر بود. هفت سال گذشته بود. یک روز بیشتر چه اهمیتی داشت. ولی چقدر عجیب بود. واقعاً هفت سال گذشته بود . . .

 


 
 
او که در من بود 1
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
 

-  چرا اینجانشستی ؟ !

صدای رضا خواب آلود اما کمی خشمگین بود. چرا این زنها آنقدر دیوانه اند. چند لحظه پیش وقتی در تختخواب خالی غلطی زده بود و متوجه نبودن مهشید شده بود، ساعت بالای تخت پنج دقیقه به چهار صبح را نشان می داد. این هم از بچه بازیهای جدیدش بود .

سالهای اول هر وقت می خواست خودش را خیلی ناراحت نشان دهد، شب ها در رختخواب گریه می کرد. انگار که تمام روز را که تنها در خانه بود از او گرفته بودند و فقط در آن ساعت شب که رضا می خواست چند ساعتی بخوابد تا صبح فردا به راحتی به سرکار برود، باید با آنهمه سروصدا بینی اش را بالا می کشید و نفس های بغض آلود بیرون می داد. رضا چند باری هم سعی کرده بود تا ازاو دلجویی کرده باشد و تسکینش دهد. اما هرچه بیشتر ملایمت به خرج می داد، فاصله تکرار این صحنه در شبهای متوالی کمتر و کمتر می شد. او هم خسته شد و گذاشت مهشید تا هروقت می خواهد بالشش را با اشکهایش مرطوب کند. درواقع زیاد هم بی ثمر نبود. مدتها بود که مهشید دیگر در رختخواب گریه نمی کرد .

اما حالا یک بازی جدید شروع شده بود . . . رضا همچنان که به اطاق یاشار و حمام و سالن نگاهی  انداخت، با خود فکر می  کرد که چقدر این زن حوصله دارد که دراین ساعت نیمه شب چنین نمایشی را به راه می اندازد. ای کاش اصلاً از جا بلند نشده بود . چند بار به این رفتار مهشید هم اهمیت نمی داد، از نشستن در گوشۀ آشپزخانه یا کنج سالن دست برمی داشت و ترجیح می داد تا صبح درجایش بخوابد و تمام افکار بی پایانش را برای روز روشن بگذارد .

•-  برو بخواب ، من خوابم نمیبره .

صدا از همان گوشه ای که مهشید در کنج آن مچاله شده بود آمد. زن تکانی نخورد. قسمتی از آشپزخانه با نوری که از نورگیر به داخل می آمد اندکی روشن بود اما آن گوشه که مهشید خودش را جمع کرده بود کاملاً در تاریکی محفوظ بود. میدانست که رضا نمی تواند به خوبی او را ببیند. لزومی نداشت که حتی زحمت نگاه کردن به سوی درگاهی را نیز به خود بدهد. حوصله نداشت. دلش می خواست رضا زودتر به اتاق خواب بازگردد تا او باز هم با خود تنها باشد. مطمئن بود رضا اینموقع شب هیچ تمایلی به شنیدن هیچ حرفی ندارد. پس بهتر بود آن سایۀ طلبکارانه هر چه زودتر از میان در کنار می رفت تا او خلوت خود را دوباره بازیابد. انتظار چندان طولانی نشد. رضا با بی حوصلگی و انزجار نفسش رابیرون داد و بعد از چند دقیقه که چراغ دستشویی روشن شد و صدای آب در میان لوله ها پیچید، صدای فنرهای دشک تختخواب و خش خش ملحفه ها باعث شد که مهشید با آسودگی دستش را روی گونه و چانه اش بکشد و قطره اشکی را که لحظاتی بود که پوستش را به خارش انداخته بود از صورتش پاک کند .

فردا باید کارهای زیادی انجام می داد. دوست ماندانا خواهرش، وکالت خوانده بود. اول به او تلفن می زد. اگر همه چیز همانطور که پیش بینی کرده بود درست از آب در می آمد تا قبل از بیدارشدن یاشار تمام اطلاعاتی که احتیاج داشت به دست می آورد. بعد هم می توانست بچه را پیش مادرش بگذارد و خودش به بهانه کاری به دادسرا برود و درخواست طلاق بدهد. کسی نباید می فهمید که او چکار می خواهد بکند. این کاری بود که باید خودش تا به آخر به انجام می رساند .

وقتی همۀ برنامۀ فردا را دوباره مرور کرد از هیجان بلند شد و در طول وعرض سالن به راه افتاد . با شتاب تا انتها می رفت و دوباره تا دم درب آشپزخانه بازمی گشت. کارهای زیادی یاید انجام می داد. همه او را دست کم گرفته بودند. اما اشکالی نداشت به زودی از اشتباه درمی آمدند . باز چند بار تا انتهای سالن رفت و بازگشت. اما حالا دیگر لبخند می زد. حالا می توانست برود و راحت سرجایش بخوابد. چون حالا می دانست چکار می خواهد بکند. با همان سبکی به سوی اطاق خواب رفت و آرام لبۀ تخت نشست. سرش را روی بالش گذاشت و پاهایش را به زیر ملحفه سرداد. با اولین حرکتی که به بدن خود داد با دستها و پاهای رضا برخورد کرد. خواست خودش را کمی عقب بکشد که رضا را از خواب بیدار نکند، اما کمی دیر شده بود . رضا آرام ولی بدون تردید زنش را به سوی خود می کشید . . .

 

 


 
 
رهگذر می‌خندید: زنان زنده نازایند، به انتظار تولد گور می‌کاوید .
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸
 

آنچه تا کنون نوشته‌ام ، بخشی از سیاه‌مشق‌هایی است که حدود چهار سال پیش درپی موجی از احساسات نیک‌اندیشی و مثبت‌نگری در من برانگیخته شده‌بود .

آنچه از این‌پس نیز قصد به نمایش‌گذاردنش را دارم ، باز قسمت‌هایی است از دست‌نویس های قدیمی است .

چرایش را می‌توانم درچند جمله چنین توضیح دهم که ؛ به قدری درسال‌های اخیر دچار وسواس درمورد خوب و بد نوشته‌هایم و اصلاً ماهیت آنچه که می‌خواهم بگویم و یا درواقع آنجه که فکر می‌کنم دیگران تاکنون نشنیده‌اند شده‌ام ، که دچار یک نوع نازایی و عقیم ماندن خلاقیت گشته‌ام .

امید به آن دارم که دوستانی که فرصت می‌کنند و صاحب نظرانی که منت می‌گذارند و نگاهی به قصه‌های من می‌اندازند ، با نظرات و انتقادات خود شاید از این ذهن به گور سپرده ، گورزایی هرچند کوته قامت خارج سازند .

    


 
 
کسی آن دوردست می گفت : گور را بشکافید !
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸
 

زمان می دوید . . . زانوانم لحظه به لحظه از آسمان دور و دورترو به خاک نزدیک تر می شد . نهال جوان بود و بازیگوش . با هر وزش باد و با هر قطره باران ، ناگاه پیچ و تابی می خورد و سر بر زمین می سایید .

با تمام توانم سعی کردم درکنار نهال وجودش خود را نگه دارم . تا تکیه برمن دهد ، تا قد کشد و رشد کند . تا تنومند شود و به درختی با ریشه های گسترده درعمق خاک و شاخه هایی افراشته برسطح آسمان تبدیل گردد .

به زمزمه در گوشش نجوا می کردم ، هرچند صدایم گاه درمیان صدای باد گم می شد :

" سر بردار ، ریشه هایت را درخاک محکم کن . ریشه ها را وادار کن درپی قطره های آب کلوخ ها و سنگواره ها را بشکافند و درتمامی لایه های این زمین سخت و بی حاصل جای گیرند . ساقه ات را با سمغ اراده و نیرو و پشتکار اندود کن تا با هر وزش نسیم خم نگردد . به برگ های نورسیده بگو ، که از سرمای زمستان نهراسند که حتی اگر آنقدر قدرت داشته باشد که آنان را بخشکاند و همنشین زمین گرداند . دوباره با سفری دلچسب از خاک به ریشه و از ریشه به ساقه خواهند رسید و جوانه خواهند زد .

بخند زیبا ، که چشم های زلال تو همیشه با خنده زیباتراست . شانه هایت را راست کن و قدم هایت را محکم . تو ، فقط باید « تو » باشی . متمایز و سرآمد همه . باید هرکه تو را از پشت می بیند ، تو را ، از شانه های فراخ و سرافراشته ات بشناسد . صدای قدم های تو ، فقط باید صدای قدم های تو ، صدای قدم های انسانی باشد که با صلابت در راهی که به خوبی می شناسدش قدم برمی دارد .

عزیزترین ، خودت خواستی که آنقدر بزرگ باشی . وگرنه جوجه دارکوب کرکی زیبا کجا ، که تا بزرگی و انتها ، از بام تا شام نوک برتنه درخت می کوبد و رویای کرم می بیند و این شاهین تیز چشم تیز پنجۀ تیز بال کجا ؟! که در اوج قعر را می بیند و درفرود فراز را . "

. . . نهال روحش رشد می کرد و تیرک وجودم بی وقفه خود را بالا می کشید تا جوانه های تاره روییده احساس بی پناهی و تنهایی نکنند . . .

روزی که او را درجایی که به آن تعلق داشت ، دیدم . شگفت انگیز تر از او ، خود بودم که در این کشاکش نا پیدا ، خود نیز به آسمان رسیده بودم .

دوست کوچکم خندید . با چشمهایی که همچو دو خورشید کوچک در چهره اش می تابید گفت :

                    " این سفر از آن تو بود . من باید به یادت می آوردم . "  

  


 
 
ناله نی . . .
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
 

. . . می دیدمش ،

آرام ، خجول ، صمیمی و مهربان . اما بسیار غمگین بود . غمگین و تنها . آنقدر تنها که برای انسان بزرگی مثل او غریب بود و آنقدر غمگین ، که برای روح مهربانی که داشت غیرقابل تصور .

آغاز گفت وگو چندان دشوار نبود . روحش همچو گربه ای خانگی زیر گرمای نگاهم آرام می گرفت . سایه اش دیگر با دیوارهای اطرافم بیگانه نبود . . . و طولی نکشید که سرش با اعتماد در مقابلم به سوی زمین متمایل گشت .

در آن گفت و گو های ناب و فراموش ناشدنی ، دانستم که غمش غم جهالت آدمیان است که آنقدر بزرگ است و تنهاییش از بی پناهی و سردرگمی از اینهمه رنگ و دورویی است که این اندازه ژرف است .

آنقدر خودش را درلاک تنهایی خود محبوس کرده بود که دیگر نور چشمهایش را می آزرد . آنقدر دستها و پاهایش را از وحشت تیزی خاروخس و ناهمواری راه جمع کرده بود که دیگر یارای برخاستن نداشت .

من زنم . به یادآوردم که قادرم باردار شوم ، به دنیا آورم ، سخن گفتن ، قدم برداشتن و تجربه کردن را یاد دهم .

همه اینها را فراموش کرده بودم . فراموش کرده بودم که زن بودم و زن بودنم بیشتر از هرچیز در روحم مستتر است . روح زنانه ام قطعاً قادر بود تمام این قابلیتهایی را که در درونم به ودیعه گذاشته شده بود دوباره بیدار کند . نباید بگذارم تا غبار سال ها فراموشی و رطوبت بی توجهی و زنگار روزمرگی چرخ دنده های کارگاه عظیم باورهایم را دچار فرسودگی و انفعال کند .

احساس قدرت کردم . بارداری به لحظه زایش نزدیک می شد . انگار فقط لازم بود تا دستم را دراز کنم . پس برخاست . . . هرچند روح نحیفش همچو پیچک درآرزوی رسیدن به آسمان ، آنقدر قد کشیده بود که ساقه ترد و نازکش یارای ایستادن نداشت .

. . . پس تیرکش شدم . . .   


 
 
 
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
 

در آستانه دومین بامداد  ، نشسته بر بالای گور ، گوش می چسبانم بر دهان نی بیرون زده از خاک گور . 

اما سکوت است و سکوت است و سکوت . 

نکند زن طفلی نه ، بلکه به غم آبستن بوده است .

 


 
 
 
نویسنده : اولدوز - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 

در گذشته ، چون زن آبستنی که زادنش نزدیک بود می مرد . او را در گور می نهادند و شخصی را روی گور می گماشتند . نی یا لوله ای از درون گور به بیرون می گذاشتند تا چون کودک زاده شود صدایش از آن لوله شنیده شود .

آنگاه گور را بشکافند و کودک را بیرون آورند . عامه این کودک را گورزا می گفتند و معنقد بودند که چنین کودکی کوتاه قد خواهد شد .

                                                                 ( فرهنگ معین - دکتر محمد معین )

قد و قواره این کودک را به راستی زمان مشخص خواهد کرد .


 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com