گورزا

برای تو که هستی!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

به تو از تو می نویسم و چه دشوار است نوشتن برای تو وقتی که تو این­گونه روبه­روی من نشسته­ای و به من لبخند می­زنی... نه، بلند نشو امید!... کنارم نشین، دارم برای تو می­نویسم. می­خواهم نبینی!... این­طور مرا در آغوش نگیر، می­خواهم بنویسم... این­طوری که نمی­شود، وقتی تو این­جوری مرا به خود می­فشاری، زیر گوش­هایم زمزمه می­کنی و این­گونه در من حل می­شوی، درمن جاری می­شوی، از سرتا پا... چه­کار می­کنی در سرانگشتان­من؟!... چه می­خواهی از من؟!... چه می­خواهی از من؟!

من می­دانم تو هستی. من می­دانم تو در تمام این دوران در کنار من، درکنار او و درکنار همه­ی ما بوده­ای. تو قدم به قدم تمام آن­هایی که هربار از خانه­های خود بیرون رفته­اند تا حق تمامی آنانی را که در طول این مدت احساس بی­عدالتی کرده­اند را بستانند، قدم برداشتی و فریاد زدی. اگر تو نبودی چه کسی می­توانست از خانه­های خود خارج شود. اگر تو نبودی چه کسی ممکن بود آرام و امن خانه­اش را رهاکند و خود را دربرابر خشم و ناسزا و چوب و دود ناعادلان قرار دهد. تو در قلب و چشم و ذهن تمام آن­هایی که پشت میله­ها رفتند، بودند یا هنوز هستند، زندگی می­کنی. تو در تک تک اشک­های مادرانی که فرزندانشان را از آن­ها گرفتند و به آغوش خاک سپردند زندگی می­کنی. که مگر می­شود مادری امیدی به مطالبه­ی خون فرزندش نداشته باشد و قادرباشد حتی یک نفس دیگر زندگی کند. تو هستی. همه جا و درکنار همه کس. در چشم­های پراز اشک من وقتی که به تصاویر هم­وطنانم نگاه می­کنم، چه در لحظات پرافتخار و تحسین برانگیز و چه در مشاهده­ی عمق دردها و زخم­های­شان... تو هستی، وجودت را در تمام دل و جانم احساس می­کنم. تو هستی و خواهی بود تا لحظه­ی رسیدن به مقصود. تو هستی و خواهی بود  تا سالیان سال پس از آن که این مردم زخم­هایشان التیام یابد و باورکنند که چه خوب که بودی و تنها نگذاشتی­مان، تا باوجود تمام دردها و رنج­ها و خون­ها و زنجیرها برسیم به آن­جایی که حق این ملت شریف است!