گورزا

او که در من بود /9/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

ـ پسر کوچولو، پا نمی‌شی بریم مامانی؟!

مهشید به زحمت سعی می‌کرد از فضای تنگی که از میان نرده‌های تخت دستش را به یاشار رسانده بود، استفاده کند و پشت بچه را ماساژ دهد. اما هیچ تکانی در آن کلۀ کوچک ژولیده دیده نمی‌شد. مهشید انگشت‌هایش را به زیر بغل پسرک برد و با چند تکان بالاخره موفق شد حرکتی در آن بدن کوچک لاغر مشاهده کند.

ـ بدو پسر خوب! من دارم می‌رم صبحانه‌ات را آماده کنم. امروز جمعه است ها. اگر بخوابی جا می‌مونیم و بابا نمی‌تونه ما را ببره.

مهشید به معنای تهدید از تخت دور شد اما خوشبختانه یک صدای خواب آلود بلافاصله گفت :

ـ مامان...

ـ‌ پاشو بیا بغل مامان.

یاشار به آرامی دستهایش را دراز کرد و در بغل مهشید جا گرفت. چشم‌هایش هنوز کاملاً باز نمی‌شد. اما اجازه داد تا مهشید به سرعت شلوار خوابش را از پایش در بیاورد و دمپایی‌های کوچکش را که تصویر مرد عنکبوتی داشت، با بیشترین دقتی که امکان پذیر بود به پا کرد تا به دستشویی برود. زیاد طول نکشید تا یاشار حاضر و آماده  تی شرت زرد رنگ و شلوار جین پیش سینه دارش را به همراه جورابهای زرد و سورمه‌ای پوشید و با صورت شسته و موهای شانه کرده به پدرش که در آشپزخانه ایستاده بود، سلام کرد. رضا لقمه‌ای را که برای خودش درست کرده بود به سمت یاشار گرفت و با لبخند گفت:

ـ سلام بابا! بیا پسرم برات لقمه درست کردم.

یاشار صندلی را جلو کشیده بود و سعی می کرد از آن بالا برود که دستهای مهشید به کمکش آمد و او را روی صندلی نشاند. بچه با سرعت لقمۀ پدرش را رد کرد.

ـ نچ ! اول چایی.

ـ‌ اول چایی نه بابا. دلت درد میگیره. اول یک لقمه بخور، بعد روش چایی بخور.

مهشید چای شیرین شدۀ یاشار را جلوش گذاشت و بدون اینکه به سمت کس خاصی نگاه کند، انگار با خودش حرف می‌زند گفت:

ـ‌ گلوش خشکه. هرروز داره همینجوری صبحانه میخوره. دلش درد نمی گیره.

رضا چای یاشار را از جلوی بچه برداشت و لقمه را درون پیش دستی عکس دار یاشار گذاشت.

ـ همین دیگه، فقط چون الان میخوای بری خونۀ مادرت بچه با معدۀ خالی، باید سریع چای داغ روبخوره تا گلوش نرم بشه و سریع صبحانه‌اش را قورت بده، تا شما زودتر برسید خونۀ مامان جونتون. حالا اگر پرزهای معدۀ بچه صدمه دید و بیست سال دیگه زخم معده بگیره مهم نیست.

ـ رضا اول صبحه، خواهش می‌کنم! تو مگه روزه نمی‌گیری؟! مگه اول افطار چای یا آب جوش نمیخوری؟! مگه همۀ خونوادتون همینجوری روزه‌شون را باز نمی کنند؟! باز جمعه صبح شد. 

ـ ببین! خوب نگاه کن! یکی از همون چیزهایی که می گم مادر باید تو خونه بالا سر بچه‌اش باشه و به جای ادعاهای جورواجور دلش برای خانواده و بچه اش بسوزه، همینه. مادر شما هم عوض سرکار رفتن و ادای مردها را درآوردن، اگر نشسته بود تو خونه و حداقل چهار تا افطار را دور هم سر یک سفره می‌خوردید، دیده بودی که افطار را با خرما باز می‌کنند روش چای یا آب جوش می خورن...

مهشید خشمگین‌تر از آن شده بود که به خاطر یاشار یا هرموجود دیگری قادر باشد همچنان سکوت کند.

ـ آخه یعنی تو اگه تصمیم بگیری کسی را محکوم بکنی، دیگه هیچی نباید حالیت باشه. مادر من ادای مردها را درآورد یا اون بدبخت ناچار بوده خرج سه تا بچه را بده که می رفته سرکار. حق داری ندونی. چون اونوقت که مادر شما خدمت کار خونشون را تمیز می‌کرده و حاج آقا کیسه کیسه مرغ و گوشت و برنج و روغن و میوه می‌فرستاده خونه، هیچکدومتون از زیر باد کولر یا از کنار شوفاژ تکون نمی‌خوردین که زنهایی را که تو صف جنسهای کوپنی چندین و چند متری می ایستند، را دیده باشید. یاشاید هم باید می نشست تا یکی از در وارد بشه و بگیردش، تا نقش بابای بچه ها را بازی کنه.

رضا کاملاً میز را ترک کرده بود و آخرین جملات مهشید بدون مخاطب در هوا معلق مانده بود که ناگهان درمیان درگاهی رضا به عقب برگشت و با بی‌تفاوتی گفت:

ـ بیخود شلوغش نکن. خودتم می‌دونی منم می‌دونم که مادرت قبل از فوت پدرت هم سرکار می‌رفته. جلوی بچه هم دیگه نمی خوام به این حرف‌های چرت وپرت ادامه بدم. آماده شید ببرمتون یا اگر طول میکشه من برم.

مهشید نگاهی به یاشار انداخت. چایش را تقریباً به استثنای آن نیمه‌ای که روی میز ریخته بود، تا آخر خورده بود و داشت با نوک انگشت‌هایش خورده‌های نان را درون جویبارهای قهوه ای رنگی که ازمیانۀ میز به سوی لبه های رومیزی روان بودند، هدایت می‌کرد. درواقع بچه چیزی نخورده بود. هرچند از نظر مهشید اشکالی نداشت اگر یک بچه بعضی از روزها هم به جای خوردن نان با کره و پنیر یا عسل و مربا، مثلاً کمی بیسکوییت یا یک قطعه کیک بخورد. اما در خانواده‌ی رضا همۀ بچه ها هر روز صبحانه کامل و سالمی که شامل تمام مواد مغذی و انرژی‌زا و طبیعی (نه کارخانه‌ای) باشد ، خورده بودند و هر جا که غیر از این اتفاق می افتاد از سهل انگاری و بی توجهی مادرها بود. از رضا متنفر بود. از همان جا همچنان که سبد نان و ظروف روی میز را برمی‌داشت تا رومیزی نایلونی روی میز را تمیز کند، فریاد کشید:

ـ تو برو، ما با آژانس میریم.

ـ من تو ماشین نشستم تا بیایید. بیخود پول آژانس برای چی میخواین بدید.

مهشید مستعصل با کهنه‌ای در دست از آشپزخانه بیرون آمد، تا رضا را که جلوی در کفش می پوشید ببیند:

ـ ولی یاشار هنوز صبحانه نخورده...

رضا مشغول واکس زدن کفش هایش بود و بدون آنکه جهت نگاهش را تغییر دهد با انزجار گفت :

ـ یک لقمه براش درست کن بیاد بشینه تو ماشین بخوره. من رفتم ماشین را روشن کنم.

ـ یاشار بلد نیست لقمه بزرگ گاز بزنه. بخوام لقمه های ریز ریز براش درست کنم طول می‌کشه.

در داشت پشت سر رضا بسته می شد که برای لحظه ای برگشت و با چشمهای گشاد شده و انگشتی که به نشانۀ تهدید به سوی مهشید تکان می‌داد. گفت:

ـ کمترین کاری که می‌تونی بکنی اینه که تو چهار سالگی به بچه‌ات یاد بدی چطور میشه به یک لقمه بزرگ گاز زد. من ماشین را از پارکینگ درمیارم. اگر می خوای بری خونۀ مادرت باید تا اونوقت بیرون باشید وگرنه بشینید تو خونه.

                                                          * * * * * *

"مادر، مهشید! دستاتو شستی دستای این بچه رو هم بشور. به تمام نرده‌های راه پله دست مالیده تا بیاد بالا!"

مهشید یاشار را از زیر بغل بلند کرد و به سمت دستشویی برد. اگر این کار را به عهدۀ خودش می‌گذاشت، زمین و دمپایی‌ها را پر آب می‌کرد و مادر این وضع را اصلاً دوست نداشت.

دقایقی بعد هم مهشید و هم مادر با لذت و لبخند به صحنۀ کشتی گرفتن یاشار با مانی نگاه می‌کردند و آرام شیر قهوه‌هایشان را در فنجانهای سفید دسته پروانه‌ای مادر که دو سال پیش از انگلیس آورده بود، می‌نوشیدند. یاشار مثل یک کانگورو اصیل استرالیایی با تمام وجود از این پهلو به آن پهلوی مانی می‌پرید تا با تمام نیرویی که داشت شاید بتواند از یک سو شانه و بازوی این دایی یک مترو هشتاد و هفتی را که هرطرفش را می‌گرفت سوی دیگرش به هوا بلند می‌شد، به زمین برساند. مانی هم هرچند لحظه یکبار شانه هایش را به زمین نزدیک می کرد تا آن مبارز کوچولو ناامید نشود. اما آنقدر از این تلاش جدی و بی وقفۀ بچه لذت می برد که دلش نمی‌خواست به این سادگی بازی پایان پذیرد.

مادر کم کم داشت از سروصدایی که لحظه‌ای قطع نمی شد کلافه می‌شد. با تاکید چند بار به مانی یادآوری کرد که قهوه‌اش در حال یخ کردن است. که ناگهان قهوۀ سرد شده جایی بهتر از گلوی مانی پیدا کرد و آن‌هم فرش شیری رنگ پذیرایی بود. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. یک جفت پای کوچک ناگهان در هوا بلند شد و پس از یک چرخ کامل در میان زمین و آسمان درست درمیان سینی قهوه فرود آمد. در عوض سه عدد پروانه که فنجان های سفیدی را در زیر شکم‌هایشان حمل می‌کردند به پرواز درآمدند .

صدای فریادهای مهشید برسر یاشار درمیان جملۀ تکراری مانی که "الان درستش می‌کنم" از دقایقی پیش که با حوله و مایع ظرفشویی درتلاش بود تا آن لکۀ بزرگ قهوه‌ای رنگ را از روی فرش پاک کند همهمه‌ای به پا کرده بود. لکۀ قهوه‌ای رنگ پس از آن‌همه تلاش حتی کمی کم رنگ تر هم نشده بود و مادر که بالهای شکسته شدۀ پروانه‌ها را با دقت از زمین جمع می‌کرد سعی داشت به همه یادآوری کند که چیز مهمی نیست ولی او چقدر این فنجان‌ها را دوست داشته، و فدای سرهمه اما چقدر از همان لحظه که پشت ویترین چی چی شاپ انگلیس دیده بودشان عاشقش شده و هرچند مهم نیست ولی چقدرهم آن‌ها را گران خریده بوده ...

موقع ناهار، اوضاع بهتر از ساعت قبلش نبود. لکۀ قهوه‌ای رنگ بزرگ هرچند به کمک مهشیدو صابون لکه‌بر مخصوص که ماندانا هرسال چندتایی برای مادر می‌فرستاد، کمی کمرنگ شده بود. اما کاملاً واضح بود که حضور داردو نمی‌شد نادیده گرفته شود. مانی کاملاً سرحال بود، اما می‌دانست که باید با تمام وجود در مراسم سوگواری پروانه‌ها شرکت کند. چون به هرحال او جزو متهمین ردیف اول بود و اگر زودتر بازی را متوقف کرده بود و قهوۀ کذایی را خورده بود، حتماً مادر هم تا آن‌موقع فنجان‌ها را به آشپزخانه باز گردانده بود و الان آن سه پروانۀ زرد و نارنجی و قهوه‌ای شاد و شسته شده درسبد ظرفشویی با افتخار روی فنجان‌هایشان ایستاده بودند. بنابراین سعی می‌کرد تا جایی که می‌توانست آرام و موقر باشد. مخصوصاً که یاشار کوچولو در کنارش همچنان دماغ  کوچکش را که دیگر هیچ چیز در آن نبود به علامت تمام نشدن ماجرا بالا می‌کشید و دست به بشقاب غذایش نمی‌زد. مهشید سعی می‌کرد نشان دهد غذا می‌خورد. اما قطعاً تلاش ناموفقی بود، چون هیچ چیز از محتویات بشقابش کم نمی‌شد و مدام پیشنهادهای مختلفی می‌داد. مثل اینکه می‌گردد و شاید تجریش یا شهرک غرب بتواند عین آنها را پیدا کند و حتماً برای مادر خواهد خرید... یا می‌تواند دوتا از مال خودش را به مادر بدهد... یا اینکه حتماً در انگلیس باز هم هست و ماندانا می‌تواند در سفر آینده‌اش با خود بیاورد... اما تقریباً همۀ پیشنهاداتش در همان لحظه توسط مادر رد می‌شد. ابروهای مادر به طرز جالبی همان بالا مانده بود و پایین نمی‌آمد. غذایش را می‌جوید و قورت می‌داد اما بلافاصله هم به مهشید یادآوری می‌کرد که:

ـ غذایت را بخور، مهم نیست... بیخود نگرد، ممکن نیست لنگۀ اینها را پیدا کنی. این فنجان‌ها یک چیز تکی بود که هرکسی می‌آمد اینجا عاشقش می‌شد.

پیشنهاد دوم که از اولی هم بدتر بود. ابروهای مادر بالاتر رفتند و چینهای پیشانیش عمیق‌تر شدند:

ـ بیخود فنجانهای خودت را ناقص نکن. بذار اون خانوادۀ شوهرت ببینند که تو هم دوتا چیز درست و حسابی داری. همان روز که آنها را از اینگلیس آوردم ندیدی شوهرت چطور نگاه می‌کرد. بیخود دست به اونها نزن.

مهشید لزومی ندید که به مادر بگوید رضا در آنها آب به یاشار می‌دهد و تا حالا یکی از آنها را هم شکسته. یک مدتی هم یکی از آنها را در دستشویی گذاشته بود و داروی موهایش را در آن می ریخت و حل می کرد.

مهشید بلافاصله پس از گفتن پیشنهاد سوم پشیمان شد، چون دیگر ابروهای بالارفتۀ مادر به اخمی تبدیل شده بود که با پوزخندی همراه گشت.

ـ دخترمن! شکست رفت پی کارش چرا ول نمی کنی ؟ این فنجان‌ها کار دست بود. همان موقع‌اش هم دوتاش را از توی ویترین درآورد تا دوازده تا کامل بشه. اونجا این جور چیزها را یک دونه می خرند تو دکور میگذارند. خواهرت هم بندۀ خدا الان که حامله است. حالا حالاها که بایک بچۀ کوچیک پا نمیشه بیاد ایران. کو تا خواهرت دوباره بیاد؟!

مهشید عصبانی بود. چشمش به یاشار و بشقاب دست نخورده‌اش افتاد. بی دلیل فریاد زد:

ـ غذات را بخور یاشار. خیلی کار خوبی کردی می‌خوای بیام ناز تورو هم بکشم. بخور غذاتو که من حوصلۀ این اداها را ندارم‌ها.

ناگهان بغض بچه ترکید. سرش را روی دست‌های کوچکش که روی لبۀ میز بود گذاشت و با صدای سوزناکی شروع به گریه کرد. به طرز نا مفهومی جملۀ "به خدا من نمی‌خواستم" از لا به لای سوز و گدازهایش شنیده می‌شد. مادر بلافاصله میز را دور زد و بچه را بغل گرفت و درمیان قربان صدقه‌ها و بوسیدن‌های متوالی نگاهی اخم آلود و پراز انتقاد به سرتا پای مهشید انداخت.

ـ تو اعصاب نداری، تقصیر بچه چیه؟! بازی می‌کرد، زد یک چیزی را هم شکست. بچه همینه دیگه. فکر کردی خودتون به این سن رسیدین هیچ چیزی نشکستید؟ انقدر کریستال‌های خارجی، مجسمه‌های عتیقه و گلدون‌های چینی جهیزیۀ مادرم را که تک بود تو فامیل همین جنابعالی زدی ناقص کردی... عرضه نداری، بچه دار نشو!

مهشید واقعاً کلافه شده بود. حقیقتاً تقصیر کی بود؟ او!؟

ـ مامان جان بچمه، دلم می‌خواد دو تا دعواش هم بکنم. هزار جور محبت بهش می‌کنم، به وقتش دوتا هم توپ و تشر بهش میام. والله اگر همین ما سه تا یک وقت خونۀ یکی یک چیزی را می‌ریختیم یا می‌شکستیم، شما جوری نگاهمون می‌کردین که تا خونه برسیم هزار بار می‌مردیم و زنده می‌شدیم.

                                                       * * * * * *

 ساعت نزدیک هفت بود که رضا به دنبال مهشید و یاشار آمد. یکی از دوستان زمان دبیرستانش پس از سالها، شب قبل از کانادا آمده بود و با چند نفر دیگری که قابل دسترس بودند برنامه گذاشته بودند که ناهار جمعه را همگی با هم باشند. رضا از در وارد شد و روی اولین مبل نشست. مادر هروقت رضا زنگ آیفون را می‌زد به آشپزخانه می‌رفت و چای را بلافاصله در فنجان‌هایی که قبلاً در سینی آماده کنار اجاق گاز گذاشته بود، می‌ریخت و بدین ترتیب بود که چند ثانیه پس از رسیدن نشیمنگاه رضا بر روی مبل سینی چای مقابلش بود. رضا با تشکر فراوان فنجانش را برداشت و همچنان که دستش را داخل قندان می‌برد. با نگاهی به سمت یاشار با صدایی که فقط مهشید می‌شنید زمزمه کرد:

ـ آماده شید بریم. ترافیکه، دیر می‌رسیم.

رضا همیشه این جمله را آهسته می‌گفت اما مادر هم که درواقع همیشه در این لحظات مستقیم به دهان رضا نگاه می‌کرد، همیشه این جمله را حتی قبل از مهشید می‌شنید.

ـ وا! کجا برین پسرم؟! شما که تازه اومدید. حالا هستین. شام هم یک چیزی دور هم میخوریم ، بعد میرید. حالا بعد از یک ماه که اومدید هیچی ننشسته می خواید برید؟!

ـ اختیار دارین. ما که همیشه مزاحمیم. بچه ها هم که از صبح مزاحم بودن. دیگه بریم که یاشار هم زود بخوابه.

ـ آخه بچه هنوز شام نخورده آقا رضا. تعارف نکنید. مانی را می‌فرستم سرکوچه چند تا کباب بگیره بیاد.

یاشار ناگهان مثل فنر از جا جهید.

ـ آره بابا... بمونیم. منم با دایی میرم کباب میگیریم.

رضا با گوشۀ چشم نگاهی به مهشید که نشسته بود تا ببیند بالاخره چه تصمیمی گرفته می شود، انداخت و باصدای خفه‌ای گفت:

ـ نشین. پاشو لباسش را تنش کن بریم. من خسته ام.

مهشید از جا بلند شد تا شلوار یاشار را از آن اتاق بیاورد. اما یاشار که مادرش را شلوار و جوراب به دست دید، شروع کرد به بالا و پایین پریدن.

ـ بمونیم دیگه. تورو خدا بمونیم. من و دایی میریم کباب می‌گیریم... بمونیم.

مهشید بی اراده میان سالن ایستاده بود. از یاشار به رضا و از رضا به مادرش نگاه می‌کرد که ناگهان مادر یاشار را بغل کرد و روی پاهایش نشاند و با اشاره‌ای به سمت مهشید، شلوار و جوراب ها را از مهشید گرفت.

ـ مامانی قربونت بره! بیا پسر قشنگم. بیا مامانی لباساتو تنت کنه. مثل پسرهای دسته گل حرف بابا و مامان را گوش کن. می‌بینی که بابا خسته است شما هم باید زود بخوابی. اما مامانی قول میدم دفعۀ دیگه که اومدین، غذا درست نمی‌کنم تا تو که آمدی با دایی مانی برید با هم  کباب بخرید.  باشه پسر گلم؟!

یاشار واقعاً خسته بود . وقتی به منزل مادر مهشید می رفت اجازه داشت تمام مدت در طبقۀ پایین که مهدکودک بود بچرخد و با هر چه که می خواهد بازی کند. آن‌همه خانه سازی و مدادرنگی و ماشین های باری کوچک و بزرگ و ده‌ها اسباب بازی و کتاب دیگر، آنقدر به هیجان می‌آوردش که ظهر هم نمی‌خوابید. از آن طرف مانی و کامپوتر و انواع بازی‌های ماشین رانی و بوکس و مسابقات فوتبال هم بود که یاشار را در تمام آن ساعات برای لحظه‌ای آرام نمی‌گذاشت. بنابراین چندان مقاومت نکرد. تقریباً هم زمان با آخرین جرعۀ چای رضا هم یاشار آماده بود و هم مهشید.

سلام، حال شما چطوره، دست شما درد نکنه، بله... و یکی دو جمله متفرقه و حالا آخرین جمله‌ای که رضا در این دیدار با مادر و برادر مهشید ردو بدل کرد "خداحافظ شما، پیش ما تشریف بیارید". مهشید تقریباً عادت کرده بود هربار این جملات را بشمارد. گاهی پنج و گاهی هم البته به ندرت تعدادشان به هفت هشت تا می‌رسید. این وضع مهشید را به شدت آزار می‌داد. هفت سال بود رضا عضوی از خانوادۀ آنها شده بود، اما چنین به نظر نمی‌رسید. مادر می‌گفت علتش این است که مهشید پدر ندارد تا رضا با او گفتگو کند، مانی هم که برای رضا بچه‌تر از آن بود که بتوانند نقاط مشترکی با هم پیدا کنند... فقط همین... مهشید معتقد بود که رضا خوب می‌تواند ساعت‌ها با خواهرهایش گفتگو و شوخی و خنده کند. حتی بیشتر از همۀ بزرگترهای فامیلشان هم با خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایش شوخی می‌کرد و گرم می‌گرفت. اما باز مادر همیشه با قاطعیت انگار که مهشید دو چیز کاملاً غیر معمول را با هم مقایسه می‌کند، لب‌هایش را می‌گزید و با تاکید می‌گفت: "آن‌ها خانواده‌اش هستند!"

مهشید دلش می‌خواست مادر و خواهر و برادر خودش هم خانوادۀ رضا باشند. دامادهای زیادی را دیده بود که با خانوادۀ زنشان حتی بیشتر از خانواده خودشان معاشرت می‌کردند. درست مثل شوهر خواهرهای خود رضا. چرا هیچ چیز آن‌گونه که می بایست باشد، نبود؟... چرا؟  


 
 
او که در من بود /8/
نویسنده : اولدوز - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

هم‌همه داشت مهشید را دیوانه می‌کرد. این شب جمعه‌ها، این دور هم جمع شدن با این عادت خاص خانوادگی که در آن واحد همه با هم حرف میزدند، چیزی بود که بعد از هفت سال هنوز مهشید به آن عادت نکرده بود. چادرش را با دو دست محکم روی پاهایش جمع کرده بود. تازه متوجه شد که مدت زیادی است که ناخواسته با تمام نیرویش، چادر مچاله شده درمیان انگشتانش را می‌فشارد. چادر را رها کرد. از اینکه آنقدر احمقانه انگشتانش را به درد آورده بود، از دست خودش عصبانی بود. کلافه لبۀ بالای چادر را از پشت گردنش روی سرش کشید. روسری داشت. مهم نبود که چادر روی شانه‌هایش بیافتد. راضیه، مرضیه، حتی حاج خانم یا زهرا خانم، همه تقریباً همینجوری می‌نشستند. فقط فاطمه خانم بود که هیچ وقت چادرش نمی‌افتاد.

رضا، فاطمه خانم خواهر بزرگترش را، هم خیلی دوست داشت و هم بی‌اندازه تحسینش می‌کرد و برایش احترام خاصی قائل بود. زمان زیادی نگذشته بود که مهشید فهمید زن ایده‌آل و الگوی واقعی رضا برای یک زن همین خواهر بزرگترش فاطمه خانم بود.

عکس‌های نوجوانی، جوانی و هنگام عروسی فاطمه خانم به وضوح گویای این بود که این زن چاق که اطراف دهان و زیر چشم‌ها و حتی پلک‌های سنگینش را، چروکهای ریز و درشت عمیق پرکرده بود، روزی دختر جوان و ظریف و بسیار زیبایی بوده است. می‌گفتند وقتی فاطمه خانم را برای عباس آقا که از متمولین بازار بود عقد می‌کردند، رضا که سیزده ساله بوده، دو روز قهر کرده و از اطاق بیرون نیامده است. که چرا خواهرش را می‌خواهند بدهند به یک آدم غریبه که ببرد. مگر همانطوری هم همه با هم شاد و خوشبخت نبودند. حاج آقا همیشه می‌خندید و با شکمی که بالا و پایین می‌رفت، با نگاهی که برخلاف تمسخر موجود در صدایش ته رنگی از غرور و عشق به این همبستگی خانوادگی وجود داشت، تعریف می‌کرد که چطور رضا حتی به تصور اینکه خانواده برای کم شدن خرج و مخارج دارند فاطمه را شوهر می‌دهند پیشنهاد داده بود تا از سهم او کم کنند و حتی راضیه و رضوان را هم با داستانهای عجیب و غریب درمورد دور شدن خواهرشان چنان ترسانده بوده که رضوان چهارساله هم عزیزترین عروسکش را برای پدر آورده بود تا بفروشند و پول تهیه کنند تا مجبور نباشند فاطمه را شوهر دهند. دربازگویی تمام این یادها و خاطره‌ها، همه از به یادآوردن عکس‌العمل هایشان حسی همراه با شرمندگی و درعین حال افتخار پیدا می‌کردند و بیشتر از همه فاطمه خانم که چشمهایش از خنده و درعین حال قدردانی نسبت به خواهرها و برادرش، از اشک برق می‌افتاد . جدا از تمام اینها فاطمه خانم بهترین آشپز و کدبانوی فامیل بود . هر دو خواهرش و حتی حاج خانم هم، کارگرهای ثابت هفتگی داشتند. که می‌آمدند و کارهای خانه‌هایشان را انجام می‌دادند. اما فاطمه خانم هیچگاه کارگر نیاورده بود. خانۀ چهارصد متری فاطمه خانم را اگر هروقت واردش می شدی، عین دسته گل همیشه برق می‌زد. فاطمه خانم معتقد بود، اونجوری که او دلش برای خانه و زندگیش می‌سوزد ممکن نیست هیچ کارگری دل بسوزاند. پس ترجیح می‌داد خودش کارهایش را بکند تا همیشه همه چیز بی نقص باشد. درضمن درحالی‌که به ملاحظۀ خواهرهایش این جمله را هیچ وقت با صدای بلند نمی‌گفت، اما بطور خصوصی بارها تکرار کرده بود که آمدن کارگر به خانه بچه ها را تنبل و بی مسئولیت بار مِی‌آورد و او هم که چهارتا بچۀ مثل دستۀ گل بزرگ کرده بود، که همۀ فامیل به سر بچه هایش قسم می‌خوردند، به خاطر همین دوراندیشی‌ها و ملاحضات بود.

مهشید به زحمت توانست خندۀ کجی را که از بیادآوری تلاشهای بی پایان خودش مبنی بر اینکه زنی شود همچو فاطمه خانم که اینچنین مورد تحسین همگان، خصوصاً رضا بود، را جمع و جور کند تا کسی سوء برداشت ننماید و درست به موقع به سوال اعظم دختر بزرگ فاطمه خانم که تازه عقد کرده بود و می‌خواست تا بداند مهشید آن گلدان شیشه‌ای بزرگی را که روی میز غذاخوریش گذاشته بود و درونش با سنگ‌های رنگی و گل‌های مصنوعی پرشده بود از کجا خریده است، پاسخ بدهد.

تقریباً دهان مهشید باز شده بود که بگوید " آن گلدان . . . " که راضیه از کناردست مادرش که تقریباً فاصلۀ زیادی با مهشید و اعظم داشت و خدا می‌دانست اصلاً چطور مکالمۀ آن دو را شنیده بود با صدای بلند گفت:

•-  اعظم جان، خاله! تجریش پر از اینهاست. هر روز صبح که خواستی بیا، می‌برمت برای هرکجای خونت لازم داشتی انتخاب کن. البته به نظر من وایستا مبلمانت را بخری، رنگ روکشش و رنگ پرده‌هات معلوم بشه. بعد تزئینات خونت را بخر که با هم جور باشن.

•-  آره خاله با محمود رفتیم، مبل را پسندیدیم. چون آقاجون گفت برای ما که فرقی نمیکنه، خودتون دو تا باهم برید...

مهشید لزومی ندید به ادامۀ مکالمه گوش کند. کسی احتیاج به نظر یا پیشنهاد او نداشت. نگاهش بی‌اراده به سمتی که مردها نشسته بودند کشیده شد!

آن سال که مهشید با رضا ازدواج کرد، تمام این خانۀ عظیم لخت و برهنه بود. بله، این دقیقاً عین حسی بود که مهشید وقتی اولین بار قدم به خانۀ حاج آقا ملک گذارد بهش دست داد. سالن شامل یک فضای مستطیل شکل بی انتها بود که تلوزیون گوشۀ آن مثل غریبۀ ترسیده ای کز کرده در گوشۀ دیوار به نظر می‌رسید. درواقع تمام دیوارها با قاب‌های بزرگ طلایی رنگ که تصاویری از جنگل‌ها، دریاها، کوه‌ها، زمستان و... نشان می‌داد، پوشانده شده بود. فرش‌ها روی زمین در چند جا به طور محسوسی روی هم افتاده بود. پشتی‌های فرشی لاکی از این سو تا آن سو چیده شده بود و دو بوفۀ ویترین‌دار عظیم طلایی رنگ در دوسوی سالن پر از ظروف کریستال اصل چک به رنگ دانه اناری چشم را متوجه خود می‌کرد.

ناگهان چند سال پیش کمردرد حاج آقا آنقدر شدید شد که دکتر توصیه کرد که حتماً روی بلندی بنشیند و روی تخت خواب بخوابند. همان موقع ها بود که یک دست مبل استیل عظیم الجثه بالای سالن را زینت بخشید و حاج آقا و مهمانانش آنجا می‌نشستند. اما طولی نکشید که دکتر برای درد مفاصل حاج خانم هم توصیه روی مبل نشستن را نمود. بنایی و تغیر دکوراسیون به پیشنهاد محمد آقا پسر بزرگ و حمایت رضا رخ داد. مهشید آنروزها را خیلی خوب به خاطر داشت . چون درست همزمان با دوران بارداری یاشار بود که رضا شبها بعد از ساعت دوازده به خانه می‌آمد. بعد از بنایی بود که سیل مبلهای استیل و راحتی و تمام پارچه به خانه سرازیر گشت. ابتکار اختلاف سطوح سالن ها هم جزء افتخارات استعداد مهندسی حاج آقا بود که البته حتماً توسط یکی از اعضای خانه برای هرتازه واردی که زبان به تحسین فضای جدید خانه می‌گشود، بازگو می‌شد.

•-  مهشید ! یاشار خوابش میاد . پاشو شامش را بده

مهشید با شنیدن صدای پر از خشم رضا به پشت سرش نگاه کرد. رضا از بالای سالن با لب‌های به هم فشرده به مهشید نگاه می‌کرد. چرا همه ناگهان آنقدر ساکت شده بودند. فاطمه خانم چشم‌اش به یاشار اما با صدای بلند به سمت آشپزخانه فریاد زد:

•-  الهی بمیرم عمه! اقدس خانم، یک بشقاب غذا بکش برای این بچه یک وقت گشنه نخوابه.

مهشید نگاهش را از فاطمه خانم به سمت یاشار که روی مبل پهلوی مهدی و کامران نشسته بود و کارتون تماشا می کرد، گردان . هرسه بچه به یک اندازه سرحال بودند و سخت در تعقیب داستان مهیج دایناسورها بودند. مهشید تازه از جایش بلند می‌شد که چادر گلدار راضیه از کنارش گذشت و به سمت یاشار رفت.

•-  پاشو عمه، پاشو، برو آشپزخونه اقدس خانم برات شام کشیده. مامانم الان میاد شامتو میده.

ده دقیقه بعد، مهشید همین‌جور که قاشق غذا را در دهان بچه می‌گذاشت، همزمان با دستمال بینی‌اش را پاک می‌کرد، باورش نمی‌شد که چطور چیزی به این سادگی به آن جنجال دقایق پیش بدل شد. یاشار دلش می خواست ادامۀ کارتون را ببیند، اما راضیه سعی می کرد بچه را متقاعد کند که اول باید شام بخورد. جلوی تلوزیون هم که نباید غذا خورد. صدای دادو بیدادهای یاشار با توصیه‌ها و پند و نصیحت‌های راضیه مخلوط شده بود و هیاهوی عجیبی را به وجود آورده بود. رضا از همان‌جایی که نشسته بود با صدای بلند گفته بود:

-   برو دستش را بگیر ببرش شامشو بده

مهشید کلافه و با حیرت به رضا نگاه کرد و درحالیکه سعی می کرد عصبی جلوه نکند با ته خنده‌ای در صدایش گفت:

•-  خوب می‌برمش، مهلت بده. با بچه که نباید جنگید.

•-  گفتم همین حالا ببرش! اگر نگذاشته بودی انقدر خوابش بگیره حالا اینطور بد قلقی نمی‌کرد. پای حرف زدن که می‌شینی همه چیز یادت میره.

•-  من پای حرف نشستم؟!...

ناگهان صدای حاج آقا بر همۀ صداهای سالن مسلط شد.

•-  بچه ها!... اصلاً تلوزیون را خاموش کنید.

آن دو بچه‌ی دیگر هم به تقلا افتاده بودند که از حق خود برای دیدن ادامه‌ی کارتون دفاع کنند. مادرها فریاد می‌زدند و برای بچه‌هایشان خط و نشان می‌کشیدند...


 
 
او که در من بود /7/
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

... وقتی با رضا ازدواج می کرد، آنقدر همه چیز فوق العاده به نظر می رسید که اصلاً به یک چنین روزهایی فکر نکرده بود. مجلس عروسی باشکوه بود. زیباترین و رویایی ترین لباس عروسی که در جدیدترین ژورنالهای آن زمان پیدا می شد، درست به اندازۀ جزئی ترین فرورفتگی ها و برجستگی های بدنش برایش دوخته شده بود. سرویس سر عقد هرچند آنچنان که مهشید دلش می خواست نگین دار نبود، چون حاج آاقا معتقد بود طلایی که می خریدند نباید چنان باشد که اگر روزی بخواهند بفروشند از ارزشش کم شده باشد، اما آنقدر سنگین و چشمگیر بود که در نهایت رضایت همه مخصوصاً مادر را کاملاً تامین کرده بود. شیرینی ها از معروفترین قنادی رسید. در چهارگوشۀ سالن تپه های جذابی از بهترین نوع میوه های فصل چشم را خیره می کرد . مادر از شادی مثل کبک می خرامید. ماندانا به خاطر عروسی از انگلیس آمده بود. باریک و کشیده، در آن لباس شب مشکی که بیشتر از هفتاد سانتی متر پارچه نبرده بود، بیشتر شبیه یک لک لک بود. حتی حاضر نشد عینک ذره بینی اش را از چشم بردارد. اما مادر بالاخره توانست متقاعدش کند که به آرایشگاه برود و موهایش را شینیون کند. لباس پر پولک مسخره را از یک حراجی آخر سال در یکی از آن فروشگاه های چند طبقۀ انگلیس، تقریباً به یک سوم قیمت خریده بود و از این بابت خیلی راضی بود. آن روز پیش از ظهر به قدر کافی برای پولی که مجبور شده بود به آرایشگاه بدهد، غر زده بود و مدام شکایت داشت که باورش نمی شد ناچار شده این همه پول برای چیزی که با یک حمام رفتن از بین می رود، بدهد. اما علی الرغم انتظار مهشید و مادر درواقع ماندانا درمقابل دیدن آن همه خرج بی دلیل و تشریفات مسخره فقط سکوت کرد. شاید تسلیم شده بود. شاید اعتراض را دیگر کاملاً بی فایده می دید. شاید هم تازه متوجه شده بود که آن همه اعتراضی که برای نرفتن به آرایشگاه کرده بود، درواقع اشتباه بوده و در حقیقت برای چنین ضیافت پرشکوهی آن خربزۀ سبز شده بالای کله اش لازم بوده است... مسخره بود. اما به راستی مهشید هم خوشحال بود. در بچگی عاشق کارتون سیندرلا بود. اما واقعاً باور نمی کرد که روزی حقیقتاً مثل سیندرلای قصه با یک حرکت چوب جادو زیبا و باشکوه در قصر پسر پادشاه باشد. رضا از چند لحظه پس از گفتن « بله » و بالا زدن تور روی صورت عروس ناپدید شده بود.اما برای فیلم برداری سر میز شام که از افتخارات حاج آقا بود "چون تاکید کرده بود که حتماً میز شام هر قسمت باید صدمتر طول داشته باشد و روی هر میز پنج برۀ برشته شده خودنمایی می کرد"، دوباره پیدایش شد. گاهی این احساس به مهشید دست می داد که انگار در مراسم یکی دیگر شرکت کرده است. انگار اشتباه آمده بود. وقتی خوب به همه چیز نگاه می کرد می دید اگر حضور او را حتی کاملاً هم از آن صحنه ی خودنمایی و فخرفروشی حذف کنند، باز هیچ چیز تغییر نمی کرد.می شد به جای صورت مهشید، در میان قابی از گل و تور، صورت هر دختر دیگری باشد. ذهن مهشید سخت مشغول بازی با این افکار بود که صحنۀ پیش چشمهایش ناگهان در عرض چند دقیقه از آنهمه زن زیباروی بزک کرده با شینیون های مرتفع و لباسهایی که بخش اعظم شانه ها و بازو ها و پشت و سینه و پاهایشان را سخواتمندانه در معرض دید قرار می داد، به طرز اعجاب انگیزی فقط یک چشم به زمین دوخته باقی ماند و توده های پرحجمی از چادرهای گلدار که معلوم نبود تا آن لحظه در کجا مخفی بودند که به این سرعت صحنۀ نمایش را عوض کردند. مهشید هنوز فراموش نکرده بود که چطور آن لحظه با دقت سعی می کرد تا از آن یک چشم ، یا از ارتفاع قد و چاقی و لاغری زنان و یا درنهایت از صداهای نامفهومی که از پشت دستی که لبۀ چادر را محکم روی صورت و دهان گرفته بود، تشخیص دهد که با کدام یکی از اقوام درحال تعارف رد و بدل کردن است. اما سخت تر از آن لحظه ای بود که ناگهان راضیه که به همراه دو خواهر و مادرش تنها زنان غیر محجب از فامیل داماد بودند، با چابکی جلو دوید و چادر سفیدی را که مهشید از آرایشگاه تا سالن به سرداشت، درست مثل آنکه لباسی  را روی جالباسی بیاندازد، روی سر مهشید انداخت و جلوهایش را چنان مرتب کرد که مهشید جز قسمت کوچکی از کاشی های کف سالن جای دیگری را نمی دید. مهشید دیگر انتظار این یکی را نداشت. رضا همچنان در حال لبخند زدن بود که مهشید لبۀ چادر را از روی صورتش بالا گرفت و با تعجب به رضا گفت :

•-  صورتم را دیگه چرا می پوشانید؟! صورت که دیگه تو اسلام مجازه؟

آری، اولین بار دقیقاً همان شب بود که مهشید ابروهای گره خورده، پوزخند گوشۀ لبهای رضا و کلامی که از لای دندانهای به هم فشرده اش خارج می شد، را دید و شنید.

•-  صورت بعله ، اما نه قیافه ای که آدمها را به گناه بیندازد.

اون جمله شاید یک تعریف بود. مثلاً تعریف از زیبایی مهشید. رضا مرد خوبی بود. کسی که به این چیزها اعتقاد داشته باشد، خودش هم اینطوری زندگی می کند. نگاه به صورت یک زن زیبا، از نظر رضا گناه بود... مهشید دلش می خواست رضا را ببوسد. اما حیف که دیگر کاملاً در قسمت مردانه بودند و مهشید با وقار و آرامش شروع به نگاه کردن به کاشی های سفید و مشکی کف سالن نمود...

 

•-  مامان! کارتون قطع شد!

مهشید از روی تخت به هیکل کوچولویی که میان قاب در ایستاده بود و گردنش را کج کرده بود، نگاهی انداخت و نیم خیز شد تا بلند شود.

•-  چی شده پسرم، بیا بریم با هم ببینیم چی شده خوب؟!

چهار تا انگشت کوچک با اطمینان و امیدواری در دست مهشید قرار گرفت و یک لبخند پرمهر و دلنشین جانشین آن چهرۀ بی قرار و آشفته شد. شاید در آن چند لحظه یاشار کوچولو که بیشتر از هر چیزی درطول مسیر اطاق خواب تا نشیمن به دست مادرش که درکنار صورتش قرار گرفته بود، نگاه می کرد، به این می اندیشید که قطعاً این دستهای بزرگ که قادرند خیلی کارها بکنند، چیزهای خوشمزۀ زیادی درست کنند و اینطور با قدرت دست او را بفشارند، همین الان تلوزیون را دوباره به کار می انداختند و تا قبل از اینکه دیر شود تکلیف موش کوچولوی ترسیدۀ داخل جعبۀ تلوزیون، با آن گربۀ بدجنس خاکستری رنگ معلوم خواهد شد. اما زیاد طول نکشید که مهشید با چند بار روشن و خاموش کردن تلوزیون با کنترل و تکان دادن سیم پشت تلوزیون، یعنی درست همان کارهایی که یاشار قبل از اینکه به سراغ مادرش بیاید انجام داده بود، با همان گردن کج و همان صدای ناامید رو به پسر کوچکش گفت:

•- متاسفم مامانی، باز آنتن از بالا قطع شده. باید صبر کنیم تا شب بابا بیاد درستش کنه.

•- اما تا اونوقت کارتون تموم میشه ، من می خوام بقیه اش را ببینم.

•-  میدونم پسرم، اما هیچ کاری از دستمون برنمیاد. باید صبر کنیم تا بابا بیاد.

یاشار شروع به گریه و فریاد زدن کرد. مهشید تهدید کرد که اینطوری از برنامۀ فردای تلوزیون هم محروم خواهد شد. یاشار بیشتر جیغ کشید و مثل فنر روی پاهایش بالا و پایین می پرید. مهشید تحمل اینهمه سرو صدا را نداشت. حالا که او متوقف نمی شد مهشید متوقفش می کرد. لحظۀ بعد یاشار مسیر نشیمن تا اتاق را روی هوا طی می کرد و در میان اطاق خوابش بود که بالاخره آن یک جفت پای جفتک پران در هوا روی زمین قرار گرفت! انگشتهای قدرتمند مهشید از زیر بغل های بچه جدا شد. با یادآوری این نکته که "صداتو نشنوم!" درب اتاق بسته شد. یاشار با اخم و عصبانیت به دربسته نگاه می کرد و ناخودآگاه به جایی که انگشتهای مهشید روی قفسۀ سینه اش فشار آورده بود، دست می کشید.

•-  مامان بد!... مامان بی ادب، دوستت ندارم، بی ادب، بی ریخت...

سروصدای فریادهای یاشار از پشت دربسته مهشید را با قدم های بسیار تند به سمت اطاق بازگرداند. با یک حرکت سریع و عصبی در را باز کرد و یک کلۀ خشمگین که بخش عمده ای از موهایش از همان موقع درازکشیدن روی تخت خواب، سیخ ایستاده بود، با چشمهایی دریده، ابروهایی شبیه خط خطی های نقاشی های یاشار و رنگی مابین سرخ و بنفش چنان از لای در ظاهر شد که یاشار با لبهای کاملاً جفت شده، با سرعت یک خرگوش از نرده های تختش خودش را بالا کشید، تا حدالامکان از دسترس دور باشد.


 
 
← صفحه بعد