بعضی از روزهای زندگیمان آبستن حوادث بسیاری هستند و بعضی روزهای دیگر، به قدری اتفاقات ناهنجار، احساسات نارس و یا باورهای بیجفت و بیبندناف و بیقلب ما را سقط میکنند و سقط میکنند که برای همهی عمر عقیم میمانند و ما در بهت این ناباروری و نازایی غریب تنها رها میشویم.
مصداق این روزهایی که برمن گذشتن مصداق "نبودن"، بود." نیست شدن". گمشدن، بی"خود" شدن... نمیدانم چه بود که تجربهی نادری بود از چیزی شبیه فرو رفتن در زمین...
نیامدم که نگویم، ناله سرندهم، بار از دوش خودبرندارم بردوش دیگری انبار نکنم... اما اکنون دوباره از زمین سبز میشوم... باکی نیست!
نظرات ()به تو از تو می نویسم و چه دشوار است نوشتن برای تو وقتی که تو اینگونه روبهروی من نشستهای و به من لبخند میزنی... نه، بلند نشو امید!... کنارم نشین، دارم برای تو مینویسم. میخواهم نبینی!... اینطور مرا در آغوش نگیر، میخواهم بنویسم... اینطوری که نمیشود، وقتی تو اینجوری مرا به خود میفشاری، زیر گوشهایم زمزمه میکنی و اینگونه در من حل میشوی، درمن جاری میشوی، از سرتا پا... چهکار میکنی در سرانگشتانمن؟!... چه میخواهی از من؟!... چه میخواهی از من؟!
من میدانم تو هستی. من میدانم تو در تمام این دوران در کنار من، درکنار او و درکنار همهی ما بودهای. تو قدم به قدم تمام آنهایی که هربار از خانههای خود بیرون رفتهاند تا حق تمامی آنانی را که در طول این مدت احساس بیعدالتی کردهاند را بستانند، قدم برداشتی و فریاد زدی. اگر تو نبودی چه کسی میتوانست از خانههای خود خارج شود. اگر تو نبودی چه کسی ممکن بود آرام و امن خانهاش را رهاکند و خود را دربرابر خشم و ناسزا و چوب و دود ناعادلان قرار دهد. تو در قلب و چشم و ذهن تمام آنهایی که پشت میلهها رفتند، بودند یا هنوز هستند، زندگی میکنی. تو در تک تک اشکهای مادرانی که فرزندانشان را از آنها گرفتند و به آغوش خاک سپردند زندگی میکنی. که مگر میشود مادری امیدی به مطالبهی خون فرزندش نداشته باشد و قادرباشد حتی یک نفس دیگر زندگی کند. تو هستی. همه جا و درکنار همه کس. در چشمهای پراز اشک من وقتی که به تصاویر هموطنانم نگاه میکنم، چه در لحظات پرافتخار و تحسین برانگیز و چه در مشاهدهی عمق دردها و زخمهایشان... تو هستی، وجودت را در تمام دل و جانم احساس میکنم. تو هستی و خواهی بود تا لحظهی رسیدن به مقصود. تو هستی و خواهی بود تا سالیان سال پس از آن که این مردم زخمهایشان التیام یابد و باورکنند که چه خوب که بودی و تنها نگذاشتیمان، تا باوجود تمام دردها و رنجها و خونها و زنجیرها برسیم به آنجایی که حق این ملت شریف است!
نظرات ()این گوشهی باغ که مینشینم، روی این کندهی قدیمی، پشت این علفهای هرز که با انبوه شاخههای خشک و شکستهی درختهای گردو، یقین پیدا میکنم هیچ کس نمیتواند مرا و سیگار میان انگشتانم را ببیند... سرم را که به آجرهای سخت و ناهموار دیوارباغ تکیه میدهم، چشمهایم را که میبندم و فقط به صداها گوش میدهم... دود سیگار را که در گلویم حبس میکنم، آنقدر که گلو و زبانم به سوزش میافتد... همیشه و هربار به خودم و دنیایم و فاصله و تفاوت هایش با دنیای تمام آنهایی که فقط بیست سی متر آنسوتر از من مشغول خندیدن و صحبت کردن بودند، میاندیشم.
هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که من انقدر با آنها متفاوت شدم. چطور آنها میتوانند انقدر خوب و بی نقص باشند، درحالیکه من حتی قادر نیستم یکی از کارهای زندگیم را بدون مشکل و دردسر به پایان برسانم. صداهایشان صاف و بیخش است،... مثل صدای من از ته گلو و بافشار هرنفس بیرون نمیخزد. خستهام... از اینهمه تلاش بینتیجه، از اینهمه دویدن و نرسیدن، از اینهمه تنهایی، خستهام.
صدای خندهی نازی و فریبا، بازیگوشانه از لابهلای درختها میگذرد و تا اینسوی باغ میرسد. صدای خندههایشان انگار که دخترکانی بودند درحال دویدن میان تنههای پیر و قطور درختان گردو... با پیراهنهای سفید و صورتی، دامنهای پرچین، جورابهای توردوزی شدهی ساقکوتاه و روبانهایی آویزان از مو، رها در باد، درلحظهی تردیدآمیز ماندن یا افتادن برخاک... تردید انتخاب ماندن در اسارت گرهی موها یا... یا رهاشدن و تجربهی چند لحظه پرواز و نشستن برخاک و گاهی حتی گم شدن. صداهای صاف و سبک و بیبار. بدون ناهمواریهای ترس، بدون سنگینی گناه، بدون بار پشیمانی و افسوس... بدون حسرت.
نازی از من هم بزرگتر است. الان دیگر سیودو سالش میشود. پسرش محنا، درست همسن آن روزهایی است که من بهطور اتفاقی نازی را برهنه دیدم... فقط نه سالم بود و نازی بیچاره هم فقط سیزده سال داشت...هه... چقدر گریه کرد. تا مدتها با من قهربود. من گیج بودم. خواهرم بود، اما تصویری که در ذهنم ماندگار شده بود هیچ ربطی به تمام آن بازیها و قهر و آشتیهای کودکیمان نداشت. توی خانه، حتی توی کوچه وقتی مدرسه میرفت یا از مدرسه بازمیگشت، بیاراده سر راهش سبز میشدم و بهت زده نگاهش میکردم. نمیدانم در خواهرم به دنبال تصویر برهنهای که دیده بودم میگشتم و یا در پس آن تصویر فراموش نشدنی دنبال خواهر و همبازیم بودم. انقدر دلم میخواست درمورد چیزی که دیده بودم با کسی حرف بزنم که ناچار شدم برای همکلاسیهایم یک دخترخالهی خیالی بسازم و هرچه که دیده بودم را به او ربط دهم. اینطوری حداقل میتوانستم کمی صحبت کنم و از آن فشار فرساینده رها شوم... چقدر هم طرفدار پیدا کرده بودم، انقدر همهی بچههای کلاس، آنهایی که تا قبل از آن حتی نگاهی هم به من نمیکردند، مشتاق داستانهای من بودند که تمام زنگ تفریحها دور من جمع میشدند و با دهان نیمه باز به آخرین ماجراهای من با دخترخالهی خیالی، که حالا ماجراهایش هم همه خیالی شده بود، گوش میدادند. چرا از آن بچگی هم انقدر پلید بودم... خیلی دلم میخواست یک بار جرات کنم و از یکی از دوستانم بپرسم؛ آیا هیچ پسر دیگری به غیرازمن هم بوده که درمورد خواهر یا یکی از اعضای خانوادهاش این افکار زشت و بیرحمانه به فکرش خطور کرده باشد؟!... نه... این هم آرامام نمیکند... اینهمه آدم در دنیا هستند که آدم میکشند، زنا میکنند، کلاهبرداری و دزدی میکنند... این که دلیل نمیشود. چرا من؟!
با ته ماندهی سیگار اول، دومی را روشن میکنم. غروب دیگر نمیتوانم سیگار بکشم. ممکن است سرخی آتش سیگار چشم کنجکاوی را به خود جلب کند. هر سه نخ سیگاری که درکش جورابم جاساز کرده بودم ازکمر شکسته و له شده. مهم نیست... از هیچ چیز که بهتر است.
شانزده سالم که بود، وقتی به هر بهانهای ازخانه بیرون میزدم تا سیگار بکشم. وقتی برای بردن سطل آشغال و خرید نوشابه یا سسی که چندان هم نیازی نبود داوطلبانه از جا میپریدم و به کوچه میدویدم، تازه متوجه شدم که نوید و نادر باوجودی که هردو خیلی ازمن بزرگتر بودند، هیچ وقت و هیچ کجا مثل من رفتار نکرده بودند. انقدر عادت کرده بودم سیگارها و شیشههای کوچک الکلی که دوستانم به دستم میرساندند، در جاهای مختلفی که عقل مادر به آنها نمیرسید،مخفی کنم که یک روز از روی کنجکاوی در نبود برادرهایم تمام نقاط مخفی و امکان پذیر اتاقهایشان را که قابلیت جاساز کردن هرچیزی را داشت، جستجو کردم. تمام وجودم پرمیکشید که حداقل یک نخ سیگار، یک سیدی پورنو و یا لااقل یک یادگاری زنانه پیدا کنم، تا باورکنم... تا باورکنم که همه مثل من هستند. اما آنها مثل من نبودند. نه،نه،... هیچ وقت مثل من نبودند. نادر شجریان و شهرام ناظری گوش میکرد و نوید، فرهاد و داریوش. هیچکدام آشغالهای سرسامآوری را که من گوش میدادم دوست نداشتند. هردو دانشگاه سراسری رفته بودند و هیچکدام مثل من مادر بیچاره را به روزی نیانداخته بودند که مجبور شود پول دانشگاه آزاد مرا بدهد و بعد هم تازه دو سال بعد، من درس و دانشگاه را بینتیجه رها کنم و تمام پول مادرم و خانواده را ازبین ببرم.
صدای نادر همرا با بوی جوجه کباب توی هوا پخش میشد. با شهاب، شوهر نازی درمورد اخبار روز و تفسیرهای شبکههای خبری ماهوارهای حرف میزدند. صدایش هم درست مثل خودش آرام و دلچسب بود. درست مثل بوی جوجه کبابی که سوار بر هر نسیم خودش را به مشام میرساند. نه آنقدر لطیف که بوی گلی را ماند، نه آن قدر تند که مثل بوی سیگار ریههای ناآزمودهای را بیازارد. نه... مطبوع و خواستنی و پرکشش، درست مثل بوی جوجه کبابی که گرسنگی را به یادم میآورد.
درمیان همهمهی بچهها و صدای خنده و حرفهای هیجانزدهی نازی و فریبا و تحلیلهای سیاسی نادر و شهاب تنها صدای نوید بود که به گوشم نمیرسید. اگر بنای گوش دادن باشد، تقریباً هیچ وقت از سوی نوید چیزی عاید آدم نمیشود. میدانستم که مشغول تختهبازی کردن با مهردادخان بود. مهرداد و فریبا همسایههای دیوار به دیوارمان بودند. پسرشان امیرعلی، همسن و سال پسر نازی بود. توی این چهار پنج سالی که همسایهی ما شده بودند، حسابی با خانوادهی ما دوست و قاطی شدند. فریبا برای مادرم شده بود جایگزین دور بودن نازی و تقریباً روزی ده بار به هم سرمیزدند. غذا و کیک و شیرینی میپختند و هنر آشپزیشان را به رخ یکدیگر میکشیدند. گاهی هم هرکدام که بیرون میرفتند لباسی، شال و روسریای یا مثلاً یک گلدان تزیینی یا قندان بلوری ای که آن دیگری نیاز داشت، برای هم میخریدند. مهرداد خان خیلی با خانوادهی ما قاطی نمیشد. کلاً آدم بجوشی نبود. سلام و احوال پرسیهایش در راهروها به همان جملات معمولی محدود میشد. هیچ وقت نه دست میداد و نه حرف بیشتری برای گفتن داشت. عجیب بود که زنش با آن همه شور و حال و بروبیا چطور با آدمی به این ساکتی سرمیکند. عینکی و سیبیلو بود. گاهی که مادر دستش بند بود و ظرف غذایی به دستم میداد تا برایشان ببرم، اگر او در را به رویم باز میکرد عین عروسهای خجالتی پشت در پنهان میشد. همیشه قیافهاش جوری بود که انگار وسط معاشقه با زنش غافلگیرش کردهام. هرچند خیلی سخت بود تجسم آن دو در این حالت... اما به هرحال بچهاشان که از پشت بته سبز نشده بود، حتماً یک کارهایی میکردند دیگر... هه... بیچاره مادر اگر میدانست مرا که به در خانهی آنها میفرستد چه فکرهایی با خودم میکنم، قطعاً هیچگاه مرتکب چنین معصیتی نمیشد.... معصیت... این دقیقاً لغتی بود که مادر استفاده میکرد.
نمیدانم... قدیمترها مادر اصلاً مذهبی نبود. عکسهای قدیمی را که نگاه میکنم، آن روزها که پدر هم هنوز زنده بود. پدر با کراوات و لپهای سرخ و چشمهایی که از خوردن مشروب دودو میزد، مادر با پیراهنهای گل درشت و یقههای بازی که سخاوتمندانه چاک سینهاش را به نمایش میگذاشت، موهایی بیشتر شبیه یال شیر و تقریباً به همان رنگ و زانوهای عریانی که مادر همیشه به زیبایی آنها افتخارمیکرد، من و نازی و نوید و نادر که گاهی هرکداممان نگاهمان یک سو بود و بیتوجه به عکاس... خلاصه همه چیز بودیم به جز تصویری از یک خانوادهی مذهبی... اما... اما از وقتی که مادر مجبور شد از ترس گزینش دانشگاه نادر با خانوم جلسهایهای محل رفت و آمد کند، یکهو طرز حرف زدنش تغییر کرد. کلمات جدیدی وارد دایرهی لغاتش شده بود. وقت حرف زدن مدام از کلماتی مثل " خانوم فاطمهی زهرا" ، " معصیت داره " یا "قسمت چی باشه" استفاده میکرد. نازدادنش شده بود، پدرصلواتی. دعایش، محشورشدن با آقا، ابراز امیدواریش، توکل به خدا...
زن نادر را هم درهمان جلسهها و روضهها پیدا کرده بود. بعدترها زیاد هم از انتخاب خودش راضی نبود، اما احتمالاً چون هردو اعتقاد داشتند که خدا شاهد و ناظر اعمالشان است همیشه احترام یکدیگر را نگه میداشتند...
صدای مادرمیآمد، دنبال من میگشت. حواسش به همه بود. مثل همیشه نگران بود. نگران اینکه مبادا نوید گرههای طناب تاب را خوب نبسته باشد و یکی از بچهها از تاب بیافتد. مبادا بچهها همدیگر را محکم تاب بدهند و بلایی سر یکی بیاید. مبادا سرتاب دعواکنند... صدایش صاف و بی هیچ پیچوتابی ازمیان درختان میگذشت. بیچاره زن پیرشده بود انقدر که همهی عمرش به نگرانی گذشته بود. پیشترها که همیشه نگران بچههای خودش بود و حالا هم نگران بچههای بچههایش. این یک روز تعطیل هم که به اینجا آمده بود تا مثل دیگران آب و هوایی عوض کند، هیچ چیز تغییر نکرده بود. صدایش به هیچ چیز آشنایی شبیه نبود. ترسها و نگرانیهایش مرا به یاد خرگوشی میانداخت که مابین درختها به اینسو و آنسو میجهید و با چشمهای سرخ نگران و بینیای که میلرزید،سعی میکرد حواسش به همهی خطرات احتمالی باشد. اما قدرتی که درصدایش بود هیچ شباهتی به خرگوش نداشت و بیشتر ماده شیر را به یادم میآورد که میتوانست به آنی به این سوی علفهای هرز بپرد و چهاردست و پا بر روی سینهام فرود آید.
بلند میشوم. به سمت صداها راه میافتم. مادر هنوز صدایم میکند. پاسخش را میدهم. به این فکر میکنم؛ صدای من چگونه تا آنسوی باغ میرود. به یاد گربهی بیمار و زخمیای افتادم که سال پیش پشت همین علفهای هرز پیدا کرده بودم. صدایش انقدر ضعیف بود که میشد بیتفاوت از کنارش گذشت.
نظرات ()