گورزا

بعضی از روزها...
نویسنده : اولدوز - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

بعضی از روزهای زندگیمان آبستن حوادث بسیاری هستند و بعضی روزهای دیگر، به قدری اتفاقات ناهنجار، احساسات نارس و یا باورهای بی‌جفت و بی‌بندناف و بی‌قلب ما را سقط می‌کنند و سقط می‌کنند که برای همه‌ی عمر عقیم می‌مانند و ما در بهت این ناباروری و نازایی غریب تنها رها می‌شویم.

مصداق این روزهایی که برمن گذشتن مصداق "نبودن"، بود." نیست شدن". گم‌شدن، بی"خود" شدن... نمی‌دانم چه بود که تجربه‌ی نادری بود از چیزی شبیه فرو رفتن در زمین...

نیامدم که نگویم، ناله سرندهم، بار از دوش خودبرندارم بردوش دیگری انبار نکنم... اما اکنون دوباره از زمین سبز می‌شوم... باکی نیست!


 
comment نظرات ()
 
برای تو که هستی!
نویسنده : اولدوز - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

به تو از تو می نویسم و چه دشوار است نوشتن برای تو وقتی که تو این­گونه روبه­روی من نشسته­ای و به من لبخند می­زنی... نه، بلند نشو امید!... کنارم نشین، دارم برای تو می­نویسم. می­خواهم نبینی!... این­طور مرا در آغوش نگیر، می­خواهم بنویسم... این­طوری که نمی­شود، وقتی تو این­جوری مرا به خود می­فشاری، زیر گوش­هایم زمزمه می­کنی و این­گونه در من حل می­شوی، درمن جاری می­شوی، از سرتا پا... چه­کار می­کنی در سرانگشتان­من؟!... چه می­خواهی از من؟!... چه می­خواهی از من؟!

من می­دانم تو هستی. من می­دانم تو در تمام این دوران در کنار من، درکنار او و درکنار همه­ی ما بوده­ای. تو قدم به قدم تمام آن­هایی که هربار از خانه­های خود بیرون رفته­اند تا حق تمامی آنانی را که در طول این مدت احساس بی­عدالتی کرده­اند را بستانند، قدم برداشتی و فریاد زدی. اگر تو نبودی چه کسی می­توانست از خانه­های خود خارج شود. اگر تو نبودی چه کسی ممکن بود آرام و امن خانه­اش را رهاکند و خود را دربرابر خشم و ناسزا و چوب و دود ناعادلان قرار دهد. تو در قلب و چشم و ذهن تمام آن­هایی که پشت میله­ها رفتند، بودند یا هنوز هستند، زندگی می­کنی. تو در تک تک اشک­های مادرانی که فرزندانشان را از آن­ها گرفتند و به آغوش خاک سپردند زندگی می­کنی. که مگر می­شود مادری امیدی به مطالبه­ی خون فرزندش نداشته باشد و قادرباشد حتی یک نفس دیگر زندگی کند. تو هستی. همه جا و درکنار همه کس. در چشم­های پراز اشک من وقتی که به تصاویر هم­وطنانم نگاه می­کنم، چه در لحظات پرافتخار و تحسین برانگیز و چه در مشاهده­ی عمق دردها و زخم­های­شان... تو هستی، وجودت را در تمام دل و جانم احساس می­کنم. تو هستی و خواهی بود تا لحظه­ی رسیدن به مقصود. تو هستی و خواهی بود  تا سالیان سال پس از آن که این مردم زخم­هایشان التیام یابد و باورکنند که چه خوب که بودی و تنها نگذاشتی­مان، تا باوجود تمام دردها و رنج­ها و خون­ها و زنجیرها برسیم به آن­جایی که حق این ملت شریف است!    


 
comment نظرات ()
 
پشت علفهای هرز (قسمت اول)
نویسنده : اولدوز - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

این گوشه­ی باغ که می­نشینم، روی این کنده­ی قدیمی، پشت این علف­های هرز که با انبوه شاخه­های خشک و شکسته­ی درخت­های گردو، یقین پیدا می­کنم هیچ کس نمی­تواند مرا و سیگار میان انگشتانم را ببیند... سرم را که به آجرهای سخت و ناهموار دیوارباغ تکیه می­دهم، چشم­هایم را که می­بندم و فقط به صداها گوش می­دهم... دود سیگار را که در گلویم حبس می­کنم، آن­قدر که گلو و زبانم به سوزش می­افتد... همیشه و هربار به خودم و دنیایم و فاصله و تفاوت هایش با دنیای تمام آن­هایی که فقط بیست سی متر آن­سوتر از من مشغول خندیدن و صحبت کردن بودند، می­اندیشم.

هیچ وقت نفهمیدم چطور شد که من انقدر با آن­ها متفاوت شدم. چطور آن­ها می­توانند انقدر خوب و بی نقص باشند، درحالی­که من حتی قادر نیستم یکی از کارهای زندگیم را بدون مشکل و دردسر به پایان برسانم. صداهایشان صاف و بی­خش است،... مثل صدای من از ته گلو و بافشار هرنفس بیرون نمی­خزد. خسته­ام... از این­همه تلاش بی­نتیجه، از این­همه دویدن و نرسیدن، از این­همه تنهایی، خسته­ام.

صدای خنده­ی نازی و فریبا، بازیگوشانه از لابه­لای درخت­ها می­گذرد و تا این­سوی باغ می­رسد. صدای خنده­هایشان انگار که دخترکانی بودند درحال دویدن میان تنه­های پیر و قطور درختان گردو... با پیراهن­های سفید و صورتی، دامن­های پرچین، جوراب­های توردوزی شده­ی ساق­کوتاه و روبان­هایی آویزان از مو، رها در باد، درلحظه­ی تردیدآمیز ماندن یا افتادن برخاک... تردید انتخاب ماندن در اسارت گره­ی موها یا... یا رهاشدن و تجربه­ی چند لحظه پرواز و نشستن برخاک و گاهی حتی گم شدن. صداهای صاف و سبک و بی­بار. بدون ناهمواری­های ترس، بدون سنگینی گناه، بدون بار پشیمانی و افسوس... بدون حسرت.

نازی از من هم بزرگ­تر است. الان دیگر سی­ودو سالش می­شود. پسرش محنا، درست همسن آن روزهایی است که من به­طور اتفاقی نازی را برهنه دیدم... فقط نه سالم بود و نازی بیچاره هم فقط سیزده سال داشت...هه... چقدر گریه کرد. تا مدت­ها با من قهربود. من گیج بودم. خواهرم بود، اما تصویری که در ذهنم ماندگار شده بود هیچ ربطی به تمام آن بازی­ها و قهر و آشتی­های کودکیمان نداشت. توی خانه، حتی توی کوچه وقتی مدرسه می­رفت یا از مدرسه بازمی­گشت، بی­اراده سر راهش سبز می­شدم و بهت زده نگاهش می­کردم. نمی­دانم در خواهرم به دنبال تصویر برهنه­ای که دیده بودم می­گشتم و یا در پس آن تصویر فراموش نشدنی دنبال خواهر و هم­بازیم بودم. انقدر دلم می­خواست درمورد چیزی که دیده بودم با کسی حرف بزنم که ناچار شدم برای هم­کلاسی­هایم یک دخترخاله­ی خیالی بسازم و هرچه که دیده بودم را به او ربط دهم. این­طوری حداقل می­توانستم کمی صحبت کنم و از آن فشار فرساینده رها شوم... چقدر هم طرفدار پیدا کرده بودم، انقدر همه­ی بچه­های کلاس، آن­هایی که تا قبل از آن حتی نگاهی هم به من نمی­کردند، مشتاق داستان­های من بودند که تمام زنگ تفریح­ها دور من جمع می­شدند و با دهان نیمه باز به آخرین ماجراهای من با دخترخاله­ی خیالی، که حالا ماجراهایش هم همه خیالی شده بود، گوش می­دادند. چرا از آن بچگی هم انقدر پلید بودم... خیلی دلم می­خواست یک بار جرات کنم و از یکی از دوستانم بپرسم؛ آیا هیچ پسر دیگری به غیرازمن هم بوده که درمورد خواهر یا یکی از اعضای خانواده­اش این افکار زشت و بی­رحمانه به فکرش خطور کرده باشد؟!... نه... این هم آرام­ام نمی­کند... این­همه آدم در دنیا هستند که آدم می­کشند، زنا می­کنند، کلاهبرداری و دزدی می­کنند... این که دلیل نمی­شود. چرا من؟!

با ته مانده­ی سیگار اول، دومی را روشن می­کنم. غروب دیگر نمی­توانم سیگار بکشم. ممکن است سرخی آتش سیگار چشم کنجکاوی را به خود جلب کند. هر سه نخ سیگاری که درکش جورابم جاساز کرده بودم ازکمر شکسته و له شده. مهم نیست... از هیچ چیز که بهتر است.

شانزده سالم که بود، وقتی به هر بهانه­ای ازخانه بیرون می­زدم تا سیگار بکشم. وقتی برای بردن سطل آشغال و خرید نوشابه یا سسی که چندان هم نیازی نبود داوطلبانه از جا می­پریدم و به کوچه می­دویدم، تازه متوجه شدم که نوید و نادر باوجودی که هردو خیلی ازمن بزرگتر بودند، هیچ وقت و هیچ کجا مثل من رفتار نکرده بودند. انقدر عادت کرده بودم سیگارها و شیشه­های کوچک الکلی که دوستانم به دستم می­رساندند، در جاهای مختلفی که عقل مادر به آن­ها نمی­رسید،‌مخفی کنم که یک روز از روی کنجکاوی در نبود برادرهایم تمام نقاط مخفی و امکان پذیر اتاقهایشان را که قابلیت جاساز کردن هرچیزی را داشت، جستجو کردم. تمام وجودم پرمی­کشید که حداقل یک نخ سیگار، یک سی‌دی پورنو و یا لااقل یک یادگاری زنانه پیدا کنم، تا باورکنم... تا باورکنم که همه مثل من هستند. اما آنها مثل من نبودند. نه،‌نه،... هیچ وقت مثل من نبودند. نادر شجریان و شهرام ناظری گوش می­کرد و نوید، فرهاد و داریوش. هیچ­کدام آشغال­های سرسام­آوری را که من گوش می­دادم دوست نداشتند. هردو دانشگاه سراسری رفته بودند و هیچ­کدام مثل من مادر بیچاره را به روزی نیانداخته بودند که مجبور شود پول دانشگاه آزاد مرا بدهد و بعد هم تازه دو سال بعد، من درس و دانشگاه را بی­نتیجه رها کنم و تمام پول مادرم و خانواده را ازبین ببرم.

صدای نادر همرا با بوی جوجه کباب توی هوا پخش می­شد. با شهاب، شوهر نازی درمورد اخبار روز و تفسیرهای شبکه­های خبری ماهواره­ای حرف می­زدند. صدایش هم درست مثل خودش آرام و دلچسب بود. درست مثل بوی جوجه کبابی که سوار بر هر نسیم خودش را به مشام می­رساند. نه آن­قدر لطیف که بوی گلی را ماند، نه آن قدر تند که مثل بوی سیگار ریه­های ناآزموده­ای را بیازارد. نه... مطبوع و خواستنی و پرکشش، درست مثل بوی جوجه کبابی که گرسنگی را به یادم می­آورد.

درمیان هم­همه­ی بچه­ها و صدای خنده و حرف­های هیجان­زده­ی نازی و فریبا و تحلیل­های سیاسی نادر و شهاب تنها صدای نوید بود که به گوشم نمی­رسید. اگر بنای گوش دادن باشد، تقریباً هیچ وقت از سوی نوید چیزی عاید آدم نمی­شود. می­دانستم که مشغول تخته­بازی کردن با مهردادخان بود. مهرداد و فریبا همسایه­های دیوار به دیوارمان بودند. پسرشان امیرعلی، هم­سن و سال پسر نازی بود. توی این چهار پنج سالی که همسایه­ی ما شده بودند، حسابی با خانواده­ی ما دوست و قاطی شدند. فریبا برای مادرم شده بود جایگزین دور بودن نازی و تقریباً روزی ده بار به هم سرمی­زدند. غذا و کیک و شیرینی می­پختند و هنر آشپزیشان را به رخ یک­دیگر می­کشیدند. گاهی هم هرکدام که بیرون می­رفتند لباسی، شال و روسری­ای یا مثلاً یک گلدان تزیینی یا قندان بلوری ای که آن دیگری نیاز داشت، برای هم می­خریدند. مهرداد خان خیلی با خانواده­ی ما قاطی نمی­شد. کلاً آدم بجوشی نبود. سلام و احوال پرسی­هایش در راهروها به همان جملات معمولی محدود می­شد. هیچ وقت نه دست می­داد و نه حرف بیشتری برای گفتن داشت. عجیب بود که زنش با آن همه شور و حال و بروبیا چطور با آدمی به این ساکتی سرمی­کند. عینکی و سیبیلو بود. گاهی که مادر دستش بند بود و ظرف غذایی به دستم می­داد تا برایشان ببرم، اگر او در را به رویم باز می­کرد عین عروس‌های خجالتی پشت در پنهان می­شد. همیشه قیافه­اش جوری بود که انگار وسط معاشقه با زنش غافلگیرش کرده­ام. هرچند خیلی سخت بود تجسم آن دو در این حالت... اما به هرحال بچه­اشان که از پشت بته سبز نشده بود، حتما‍ً یک کارهایی می­کردند دیگر... هه... بیچاره مادر اگر می­دانست مرا که به در خانه­ی آن­ها می­فرستد چه فکرهایی با خودم می­کنم، قطعاً هیچ­گاه مرتکب چنین معصیتی نمی­شد.... معصیت... این دقیقاً لغتی بود که مادر استفاده می­کرد.

نمی­دانم... قدیم­ترها مادر اصلاً مذهبی نبود. عکس­های قدیمی را که نگاه می­کنم، آن روزها که پدر هم هنوز زنده بود. پدر با کراوات و لپ­های سرخ و چشم­هایی که از خوردن مشروب دودو می­زد، مادر با پیراهن­های گل درشت و یقه­های بازی که سخاوتمندانه چاک سینه­اش را به نمایش می­گذاشت، موهایی بیشتر شبیه یال شیر و تقریباً به همان رنگ و زانوهای عریانی که مادر همیشه به زیبایی آن­ها افتخارمی­کرد، من و نازی و نوید و نادر که گاهی هرکدام­مان نگاهمان یک سو بود و بی­توجه به عکاس... خلاصه همه چیز بودیم به جز تصویری از یک خانواده­ی مذهبی... اما... اما از وقتی که مادر مجبور شد از ترس گزینش دانشگاه نادر با خانوم جلسه­ای­های محل رفت و آمد کند، یکهو طرز حرف زدنش تغییر کرد. کلمات جدیدی وارد دایره­ی لغاتش شده بود. وقت حرف زدن مدام از کلماتی مثل " خانوم فاطمه­ی زهرا" ، " معصیت داره " یا "قسمت چی باشه" استفاده می­کرد. نازدادنش شده بود، پدرصلواتی. دعایش، محشورشدن با آقا، ابراز امیدواریش، توکل به خدا...

زن نادر را هم درهمان جلسه­ها و روضه­ها پیدا کرده بود. بعدترها زیاد هم از انتخاب خودش راضی نبود، اما احتمالاً چون هردو اعتقاد داشتند که خدا شاهد و ناظر اعمالشان است همیشه احترام یکدیگر را نگه می­داشتند...

صدای مادرمی­آمد، دنبال من می­گشت. حواسش به همه بود. مثل همیشه نگران بود. نگران این­که مبادا نوید گره­های طناب تاب را خوب نبسته باشد و یکی از بچه­ها از تاب بیافتد. مبادا بچه­ها همدیگر را محکم تاب بدهند و بلایی سر یکی بیاید. مبادا سرتاب دعواکنند... صدایش صاف و بی هیچ پیچ­وتابی ازمیان درختان می­گذشت. بیچاره زن پیرشده بود انقدر که همه­ی عمرش به نگرانی گذشته بود. پیش­ترها که همیشه نگران بچه­های خودش بود و حالا هم نگران بچه­های بچه­هایش. این یک روز تعطیل هم که به اینجا آمده بود تا مثل دیگران آب و هوایی عوض کند، هیچ چیز تغییر نکرده بود. صدایش به هیچ چیز آشنایی شبیه نبود. ترس­ها و نگرانی­هایش مرا به یاد خرگوشی می­انداخت که مابین درخت­ها به این­سو و آن­سو می­جهید و با چشم­های سرخ نگران و بینی­ای که می­لرزید،‌سعی می­کرد حواسش به همه­ی خطرات احتمالی باشد. اما قدرتی که درصدایش بود هیچ شباهتی به خرگوش نداشت و بیشتر ماده شیر را به یادم می­آورد که می­توانست به آنی به این سوی علف­های هرز بپرد و چهاردست و پا بر روی سینه­ام فرود آید.

بلند می­شوم. به سمت صداها راه می­افتم. مادر هنوز صدایم می­کند. پاسخش را می­دهم. به این فکر می­کنم؛ صدای من چگونه تا آن­سوی باغ می­رود. به یاد گربه­ی بیمار و زخمی­ای افتادم که سال پیش پشت همین علف­های هرز پیدا کرده بودم. صدایش انقدر ضعیف بود که می­شد بی­تفاوت از کنارش گذشت.


 
comment نظرات ()